۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

از ، پدر بودن

10

5:10 عصر – 01/05/87

از ، پدر بودن

پدر بودن یه حسه، یه انتخابه ، انتخابی که می کنی ، و انتخابی که می شی ، حالا فرقی نداره که زیرش بزنی یا حتی زیرش بزنن و یا حتی زیرش بخوره . پدر بودن یه دوست داشتنه ، فارغ از انتخاب ها ، فارغ از پشت خالی کردن ها ، فارغ از زیرش زدن و زدن و خوردن . فارغ از پدر ؛ فارغ از فرزند. شاید یه جور آرامشه ، یه آرامش ابدی ، که فقط پدر و فرزند می تونن اون رو به هم بپاشن . اما حتی یه طرفه هم گهگاه می تونه زنده بمونه . پدر بودن حتی یه مالکیته ؛ یه مالکیت رو خود پدر ، رو یه احساس ، رو یه انتخاب ، رو آرامش ابدی ؛ پدر بودن حتما" فرزند داشتن نیست ، پدر بودن حتی می تونه خود فرزند داشتن رو هم تو خودش شامل بشه ؛ پدر بودن می تونه از پدر بودن باشه .
و ... از ، پدر بودن
پدر بودن یعنی لبخند بزنی ، حتی اگه انتخاب نباشی ، یا حتی اگه انتخابی وجود نداشته باشه ؛ پدر بودن یعنی لمس کنی حتی اگه دردی نباشه ، حتی اگه هوایی نباشه . پدر بودن یعنی بودن ، حتی تو خلأ ، حتی تو بودن ، نبودن ، تو فراموش شدن ، تو فراموش کردن .
پدر بودن یعنی رو هوا بودن ، رو هوا زندگی کردن ، رو هوا تکیه دادن ، رو هوا رویا دیدن ، رویا ساختن ؛ پرواز کردن و سقوط کردن ، هوا رو خونه ات کردن ، رو هوا و سقوط ، دیدن شنیدن بوییدن و چشیدن و لمس کردن ؛ رو هوا دراز کشیدن و خوابیدن و ... مردن .
پدر بودن یه بعد تازه اس ، یه بعد به اضافه ی طول و عرض و ارتفاع ؛ فضای سه بعدی به اضافه ی بعد چهارم .
از پدر بودن یه احساسه ، یه انتخابه با حق خوشایند بودن ، یه رابطه ی ساده اس ، یه گزینش و گلچینه که تفاوتی میان گزینه هاش نیست .
و ... از پدر بودن
"از ، پدر بودن " ؛ و نه " از پدر ، بودن "

***

من فرزندی دوست داشتنی دارم که یک سال و چند وقت پیش قشنگ و زیبا زاده شد و مرا یافت . و من او را دختر نام نهادم .

----------------------------------------------------------

به بهانه ی " علی "
برای پدر عزیزم .

6:10 عصر سه شنبه 01/05/87

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

به تاریخ دقت کنید

84/3/13 - 12:45 شب


" غصه ی قصه ی بچه " - خزئبلات یک


_نوری که به خودش روشنی بده تاریکی محضه .
و تموم شد . مثل چکش قاضی می مونست که می زنه و پایان دادگاهی رو اعلام می کنه . این جمله اش تیر آخرش بود که به هدف خورد و این بار من هر کاری می کردم نمی تونستم انکار کنم.
آره خوب ، شاید هم کمی این حرفش با موضوع بحث بی ربط بود ، اما چیزی رو که من باید می فهمیدم ، فهمیدم ، بد جوری هم فهمیدم . بذار اصلا" این قصه رو برات کامل بگم .
یه روزی بود و روزگار هم پشتش . من بودم و تو بودی و غیره . تو این بودن ها یکی هم بود که تجاوز رو خوب بلد بود . انواع تجاوز ها و البته و صد البته به جز چند تا از اون ها . ( وسط کلومم گل بندازم: همون تجاوز به ناموس و از این جور بلایا ) اون یکی کی بود ؟ آره درسته ، من حقیقی . ماشاالله بلد بودم بد جوری . اصلا" تخصصش رو داشتم . می گفتم .تو اون غیره هایی که گفتم یکی بود که … خوب ( لپم گل انداخت ) بود دیگه ؛ گیر ، نده، … بود.
سرتو درد نیارم. خلاصه کنم که من هم که متجاوز ، بهش تجاوز کردم . البته خودش برام راه باز کرد ، اما من نامردی کردم و کم نذاشتم. بعد از همه ی تجاوز ها نوبت رسید به تجاوز به دنیای درونش . جایی که سعی می کرد همیشه درش فقط واسه خودش باز باشه .
تو عالم خلاصه کردن برات بگم که من به این دنیاش تجاوز کردم و اون خوشش نیومد و درشو محکم تر کرد . من هم بعد از چند بار تجاوز نا موفق و نیمه موفق و موفق ، در کمال تعجب دچار عذاب وجدان شدم ( عجیبا" غریبا ) .ترسیدم تجاوز ها باعث بشه که قفل درشو اون قدر محکم کنه که خودش هم نتونه واردش بشه .
اما …

***

_ ببین ، بچه ، آخه چه طوری برات بگم …
_ همون طوری که هست .
_ آخه یه کم یه جوریه ، آنرماله قضیه .
_ آنرماله یا آنرمالش کردی؟
_ آنرماله .
_ خوب نرمالش کن بعد بگو .
_ آخه نمی شه .
_ خوب پس باشه نگو .
_ خوب نه ، می گم .ببین ، بچه ، به یه … به یه دوگانگی رسیدم . تا همین چند وقت پیش به این که دنیای درونیم باید با دنیای بیرونم ، با آدم ها ، با زندگی ، با بدی ، با خوبی و هر کوفت و زهرمار دیگه ارتباط دا شته باشه اعتقاد داشتم ، اجازه نمی دادم آدم ها بخوان بیان توش و تجسس کنن ، اما حاضر بودم اگه کسی رو دوست داشتم اجازه بدم از پنجره های دنیام بعضی وقت ها توش نگاه کنه اگه نگاهاش بد نبود و تونست و خواست دنیام رو بفهمه و … اون موقع بخشی از دنیام رو با اون شریک بشم و البته اونم بخشی از دنیاشو با من شریک بشه و با هم اون بخش مشترک رو بسازیم و بعد بریم پی زندگی خودمون . و …
_قصه نباف ، حرفت رو بزن .
_ آخه می دونم نتونستم منظورم رو برسونم.
_ مسلمه که هیچ وقت نمی تونی ؛ تا همین جاش هم زیادی توضیح دادی . فقط مشکلت رو بگو .
_ احساس می کنم تازگی ها تو عمل یه دیوار مثل دیوار برلین بین دنیاهام ساختم . می ترسم دنیاهام مثل برلین شرقی و غربی بشه .یکی فقیر و بد بخت یکی ثروت مند و حریص . می ترسم نتونم این دیوار رو خراب کنم . خوب خیلی بده که بین نصف یک شهر دیوار باشه نصفه هارو از هم جدا کنه . اون موقع بین نصفه ها ناراحتی به وجود میاد ، جنگ و دعوا و دزدی و حسادت و فقر و ثروت و … . آخه همشهری ها که رقیب هم نیستن ، یار هم اند . اگه همه ی توریست ها و … رو به برلین غربی ببریم و بخوایم برلین شرقی رو محدود کنیم به همون دیوار ها ، یا برعکس ، خوب معلومه که یکی فقیر میشه یکی ثروت مند ، یکی …
( 2 نیمه شب - جمعه 13/3/84 )
14/3/84 - 11 صبح
اون موقع شهر به هم دیگه بی اعتماد می شه . بینشون تفرقه می افته . مثل کشوری می مونه که بین استان هاش مرز بندی سیاسی کردیم . یعنی مثلا" حتی برای رفتن به یه استان باید اول ویزا و پاسپورت بگیریم و … . مگه اصلا" می شه یه کشور رو به چند تا کشور مرزبندی کنیم اما یه کشور باقی بمونه ؟ مرزبندی یعنی جدایی ، مگه می شه بین دنیا هام جدایی بندازم ؟ …
_ چیه ساکت شدی؟ … یوهو، هی . یوهو . مردی ؟
_ نه نه ، این جام هنوز .
_ یعنی می خوای همه ی دنیاهاتو در معرض نمایش عموم بذاری ؟
_ نه … ببین ، بچه ، دنیاهای من که نمایشگاه نیست . اما خوب حموم شخصی هم که نیست که هیچ کی رو توش راه ندم . من دارم می گم مرزبندی بین دنیاهام . یعنی طبق خواسته ام مثلا" یکیش محدود باشه یکیش نباشه . منظورم رو نمی گیری ، اهمیتی هم نداره . اما خوب دنیاهای من آدم نیستند که حریم خودشون رو نشناسند . خودشون می دونن کجاها باید از هم جدا باشند و کجاها با هم ، کجاها در معرض نمایش عموم ، کجاها خصوصی ، کجاها …
_ باز قصه بافت .
_ نه . دارم می گم وقتی خودشون حریمشون رو می شناسند ، به نظر تو من اگه بین اون ها مرز بندی کنم ، بخوام طبق خواسته ام باهاشون رفتار کنم ، اون موقع بهشون بر نمی خوره؟ تازه شاید حتی کم کم حریم شناسی شون رو هم از دست بدن و اتحادشون رو . یعنی بینشون تفرقه می افته؟
_ چند لحظه صبر کن .
_ بچه ، چرا بغض کردی؟ بچه ، بچه …
_ خوب ببخشید می گفتی.
_ چیزی شده ؟ چرا بغض کردی؟
_ نه ، چیپس می خوردم تو گلوم گیر کرد .
_ چی می گفتم . آهان …

***

بذار بیشتر برات نگم . چون می دونم تا همین جاش هم زیادی گفتم . بحث ما ادامه پیدا کرد . خیلی چیز های دیگه ای هم بهش گفتم . چند ساعتی شد ، و بچه ، فقط گوش کرد گوش کرد و گوش کرد . درسته وسط هاش هی بهم کنایه می زد ، اما کنایه هاش فقط بیشتر هلم می داد به سمت جواب . به سمت ذهن خودم .
در آخر فقط یه چیز بهم گفت : " نوری به خودش روشنایی بده تاریکی محضه . " ؛ آره . آره.

***

دنیا چیه؟ چند تاست؟ چند بخشه؟ دنیای مادی. معنوی . آخرت . درون . بیرون . شخصی. شاید همون حریم شخصی. اصلا" چه فرق هایی با هم دارند. خوب فرق دارن دیگه . یه جا خدا هست . اون یکی جا هم هست اما خدای عامه نه خدای شخصی . یه جا حریم منه ، اون یکی جا هم هست اما نه شخصی شخصی .تو دنیای معنوی می تونم تو اوج باشم ، تو اوج خدا ، می تونم کامل بشم . می تونم رشد کنم. اما تو اون یکی دنیا … نمی دونم. شاید اون جا هم بشه . نه نه نمی شه. نه . اصلا" مگه ما آدم ها اجازه ی کامل شدن رو تو این جهان و تو این دنیا داریم؟ خوب به خاطر همینه که من هم می خوام دنیام فقط واسه خودم باشه . مگه این دنیای معنوی تو بخشی از زندگی اجتماعی ات تو این جهان نیست؟ در ضمن دروغ نگو دلیل تو این نیست . چرا همینه . نیست . هست . خیله خوب هست . … یعنی حالا می خوای اون جا کامل بشی؟ به تو ربطی نداره می خوام چی کار کنم دنیای خودمه ، خودم هم بهتر می دونم چی کار کنم. آره بر منکرش لعنت . لعنت . خوب حالا چرا ساکت شدی؟ آخه نمی خوام به دنیات بی احترامی کنم . من چنین چیزی گفتم؟ نه من این طور فکر کردم. ببین ، ا ِ … دنیایی که من ازش حرف می زنم هیچ کدوم از اینا که تو می گی نیست . بخشی از زندگی اجتماعی و یا هر چیز دیگه ای که گفتی . منظورم رو نفهمیدی . ببین … نه تو ببین ، به قول بچه ، مسلمه که هیچ وقت نمی تونی منظورت رو کامل برسونی ، تا همین جاش هم زیادی گفتی. نه حالا تو ببین اتفاقا" من منظورم رو کامل رسوندم تو آنتن هات کج و کوله شده ، این تویی که خسته شدی و دستگاهات کهنه . آره راست می گی من خسته ام . خوب زور داره آدم آنتن هاش کج باشه و موجی که برای اون فرستاده شده توسط آنتن های سالم دیگه جذب بشه . راست می گی این منم که خسته شدم و از اعتقاد هام کوتاه میام . اما من منظورم این نبود . می دونم تو منظورت این نبود ، اما … بی خیال . منظور خودم این بود . نمی دونم . دنیا اصلا" چی هست؟ چیزی جز ساخته های خودمون؟ چیزی جز تصورات و دست نوشته های خودمون. نمی دونم شاید هم ساخته شده تو کارخونه است که تحویل ما شده . مثل هارد یه کامپیوتر که ما پرش می کنیم . حتی اگه هارد کامپیوتر باشه باز هم این ما هستیم که پرش می کنیم . شاید هم نه . شاید هم سی دی پر شده با قفل سخت افزاریه . نمی دونم . فکر کنم هر چی که باشه حتی سی دی پر شده با قفل سخت افزاری ، بازم ساخته ی خودمونه . اما چه فرقی می کنه؟ هر چه قدر سخت تر بگیری تبدیل به معضل بزرگ تری می شه . ترجیح می دم بهش فکر نکنم تا زندگی آروم آروم برام سازگارش کنه .

***

_ بچه ، خیلی بی معرفتی من زنگ زده بودم ازت کمک بگیرم اما تو هیچی بهم نگفتی .
_ نیاز به کمک من نبود . تو هر چی پرسیدی خودت هم جوابش رو بعدش دادی . خیلی بهتر از من . من هم یاد گرفتم .

تازه فهمیدم چه کمک بزرگی بهم کرد .

_ اما خوب دوست داشتم چیزی بهم بگی .
_ می دونی ، یاد گرفتم که به جای کمک به آدم ها به استعدادهاشون کمک کنم . چون اون موقع اون طور که باید و خودشون دوست دارند رشد می کنن، نه اون طور که من و اطرافیانشون خود آگاه یا نا خود آگاه مجبورشون می کنیم . واسه این یادگیری ام بهای سنگینی ر و هم پرداختم . … یه فصل از زندگیم رو …
_ الو مردی؟ الو … بازم داری چیپس می خوری؟ چرا می خندی؟
_ باور کن این دفعه واقعا" دارم چیپس می خورم ، به خدا .

این بار فهمیدم که کمکم نکرد ، بلکه فقط گوش کرد ، فقط …

_ بچه ، با تمام این تفاسیر دوست دارم یه چیزی بهم بگی .
_ آم … ا ِ … آدما برای رشد استعدادهاشون به کمک نیاز دارن . استعداد تو برای رشد در حال حاضر فقط نیاز به شنوا داشت ، فقط همین . فراموش نکن هیچ شنوایی بهتر از خودت پیدا نمی شه . شنوایی امروز من فقط یه تنوع بود که استعداد تو بهش نیاز داشت . گوش تو براش تکراری شده بود . اومد سراغ گوش من . فقط برای تنوع . استعداد تو نیازش فقط شنوایی نیست . شاید خیلی وقت ها از بعضی چیز ها خسته بشه اما خستگی ایش همیشگی نیست .
_ اینارو که خودم هم می دونستم ، یه چیز دیگه بگو .
_ یه چیز دیگه . ا ِ … آره . " نوری که به خودش روشنایی بده ، تاریکی محضه. " …

***

تو هر دنیایی خدای من خدای منه . عام و خاص نداره .
تو هر دنیایی حریم شخصی من ، حریم شخصی منه . شخصی تر نداره . حریم شخصی ای که می تونم با کسی تقسیمش کنم و می تونم تقسیمش نکنم .هر جور راحتم . هر موقع راحتم . ( … حتی نمی دونم راجع به چه دنیایی دارم حرف می زنم .)
رشد من تو رشد همه ی دنیاهام با هم و با دنیاهای بقیه ی آدم هاست و
… هیچ عذاب وجدانی هم ندارم . اونی رو هم که اولش گفتم فقط برای گرم کردن غصه ی قصه ی بچه بود . فقط همین . حرف بچه شد . …

***

_ اینارو که خودم هم می دونستم ، یه چیز دیگه بگو .
_ یه چیز دیگه . ا ِ … آره . " نوری که به خودش روشنایی بده ، تاریکی محضه. " …


1:45 ظهر - شنبه 14/3/84 - نو

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

به تاریخ دقت کنید


5


بعد از یک هفته کار و تلاش و ناز مردم کشیدن و توضیح دادن و تو میدوون ها آهنگ خوندن و شب ها تا دیر وقت نخوابیدن و ... الان دو روزه که مثلا" دارم درس می خونم و استراحت می کنم. دیشب هم نتیجه ی رسمی انتخابات اعلام شد و از حوزه ی تهران، ری، شمیرانات فقط یک نفر به مجلس رفت. انکار نمی کنم که خسته ام، بیش از حد خسته ام، نه از تلاشی که این هفته کردم و نه از این که تلاشمون شاید نتیجه نداد و نه از این جور چیزها.
تو این هفته ای که گذشت تا دلت بخواد با انواع آدم ها از همه شکلی طرف بودم. از کسانی که تو ستاد جهانگیری و حضرتی و خود ستاد اصلاح طلبان بودند تا مردم بالاشهرنشین و قشر متوسط رو به پایین جامعه .از احمق هایی تو ستاد جهانگیری و حضرتی و اصلاح طلبان که تازه به دوران رسیده هایی بودند که احساس بزرگی می کردند تا مردمی که تو ونک و جاهای دیگه مغازه هایی با قیمت هنگفت و درآمد هنگفت تر داشتند و به خاطر اینکه پلیس به گردن بند playboy اَش گیر داده بود یا به موهای سیخ سیخیش یا چون ازش مالیات گرفته بودن یا چون قیمت خونه و گوجه و مرغ و غیره رفته بود بالا یا به دلایل دیگه ، به این نتیجه رسیده بودند که خاتمی هیچ کاری نکرد و فقط عمر حکومت رو زیاد کرد و خودش از همین ها بود و خیانت کار بود و به قول یه پیرزن خاتمی هم یه انتره ؛ یا مردمی که تو هفت تیر با اعتماد به نفسی بس جالب و با اطمینانی زیاد به این که دارند درست می گن خیلی راحت تو روت نگاهی عاقل اندر سفیه می کردند و سری تکون می دادند و چهره ای کج می کردند و با شدت تمام عقده ی 30 ساله شون رو خالی می کردند و بهت می گفتند : " خائن ، شماها دارید خیانت می کنید " و چی کار می شه کرد در جوابشون جز اینکه حسرت بخوری سکوت کنی و چیزی نگی تا یه موقع تو هم یکی مثل اونا نشی . یا مردی که تو ولی عصر دستم رو گرفت و کشیدم کنار درست همون طوری که پلیس ها این کارو می کنن و من فقط بهش لبخند زدم ، و وقتی شروع به صحبت از اقتصاد و ... کرد فهمیدم هیچی حالیش نیست بر عکس قیافه ی حق به جانبش ، وقتی تو دفاع از خاتمی بهش گفتم صندوق ذخیره ی ارزی رو خاتمی تاسیس کرد ، یه لحظه موند انگاری تا الان اسم این صندوق رو نشنیده بود یا انگاری فکر می کرد احمدی نژاد تاسیسش کرده ، بعدش بر گشت گفت زمانی که خاتمی دولت رو تحویل داد موجودی صندوق صفر بود ، نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم که طرف با تمام بی اطلاعیش سعی می کرد خودش رو آگاه نشون بده و با دروغ و خالی بندی هم که شده بگه من دارم درست می گم و تو اشتباه ، بهش گفتم اشتباه نکنید پایان دولت خاتمی ذخیره ی این صندوق اونم تازه با نفت زیر 50 دلار ، بالای 10 میلیارد بود اما الان با نفت 110 دلار زیر 10 میلیارد، پوزخندی تحقیر آمیز بهم زد و با دستش زد به بازوم نگاهی کرد بهم که معنیش این بود که باشه بابا تو راست میگی ، و بعدش گذاشت رفت .
یا پسر جوونی که مذهبی می زد و ریش هاشو تا الان از ته نزده بود یا حداقل چند بار زده بودو وقتی که داشت از کنارم رد می شد برگشت گفت یه مجلس ششم دیگه می خواید راه بندازید ؟ داشتم با یکی دیگه حرف می زدم ،بهش علامت دادم که واستا ، واستاد ،چند دقیقه ای حرف زدیم

12:54 شب 7 اردیبهشت 1387
1:59 شب

[ادامه این مطلب رو قصد داشتم فردای اون روز بنویسم اما به دلایلی که تو خود همین متن کوتاه هم آشکاره و البته تنبلی ننوشتم؛ اگه می نوشتم کلی چیزای با مزه و جالب و البته تلخ ؛ و ... داشتم که بگم، نمی دونم شاید یه روز کلا" نشستم کلی نوشتم . 19 تیر 87 ]

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

به تاریخ دقت کنید

4

می شکونن ، می شکنن ، می شکونیم
و این چرخه رو ادامه می دیم.
___________

8:08 pm 87/01/27

به تاریخ دقت کنید

2

خاطرات ، خاطرات ، خاطرات

روز هایی از زندگی می گذره؛ شاد، غمگین و یا بدون هیچ حسی ؛ آروم تر از اونی که بخوای فکرشو بکنی و یا تند تر از اینکه دیده بشن ؛ می گذرن و می رن و می شن خاطره .
روزهایی از زندگی میان و می گذرن و می شن خاطره ، خاطره هایی که برات یاد آوری می کنن اون روز هارو ، و چیز هایی که بود و نبود

12:35 نیمه شب 2 اسفند 1386
12:47

به تاریخ دقت کنید

2

خاطرات ، خاطرات ، خاطرات

روز هایی از زندگی می گذره؛ شاد، غمگین و یا بدون هیچ حسی ؛ آروم تر از اونی که بخوای فکرشو بکنی و یا تند تر از اینکه دیده بشن ؛ می گذرن و می رن و می شن خاطره .
روزهایی از زندگی میان و می گذرن و می شن خاطره ، خاطره هایی که برات یاد آوری می کنن اون روز هارو ، و چیز هایی که بود و نبود

12:35 نیمه شب 2 اسفند 1386
12:47

به تاریخ دقت کنید

1

شاید مدت ها بود که داشتم فکر می کردم این دفعه چرا باید دوباره شروع کنم . دلیل زیاد داشتم شاید تنبلی ام باعث می شد همه اش رو بی خیال بشم . اما می دونستم که دارم برای خودم بهانه تراشی می کنم تا این طوری نپردازم به خیلی چیزها ، دست کم برای مدتی کوتاه. مسایل متفاوت زندگی هر روز واسه آدم یه بازی جدید و پیچیده تر از قبل می سازه و این مسایل کمی نیمه ابری انرژی و توانم رو می گرفت و البته هنوز هم می گیره اما خوب گذشت زمان هر روز به آدم چیز جدیدی یاد می ده و من این بار فکر می کنم بهتر تونستم یاد بگیرم، شاید یعنی امیدوارم از این به بعد بهتر بتونم مدیریت کنم و به مسایل ساده تر نگاه کنم . هر چند که تا الان هم این طوری بودم اما می شه گفت که یه جورایی معلق بودم بین اونی که عام مردم باهاش کنار میان و اونی که خودم باهاش راحت ترم . و البته این معلق بودن دلایلی داشت . مثلا" فکر کنم یکیش این که چون هنوز به ثبات به نوعی دلخواهم نرسیدم هنوز دارم با همه چی ور می رم تا ، تا می تونم شناخت پیدا کنم و در نتیجه محکم تر قدم بردارم که الان فکر می کنم اگه با همین روند بخوام این کارو ادامه بدم گیجی معلق بودنم بیشتر می شه . یا یکی دیگه اش هم می تونه محیط بد جامعه ای که من الان توشم با شه و هنجار هایی که اعضای این جامعه ی کوچیک داره و می شه گفت در مواردی کم اما حساس در تضاد با هنجار های منه و در موارد نه چندان کمی اگه در تضاد هم نیست اما خیلی هم با من هم خونی نداره و فشار وارد می کنه . و خوب این جامعه ی کوچیک تاثیر گذاره رو من چون هر چی باشه من دارم باهاش زندگی می کنم .
اما خوب هر چند اوضاع همونه اما من این مدت که با این روند رفتم جلو به نتیجه دلخواهم نرسیدم هر چند می خواستم تو این مدت کمی استراحت کنم اما بیشتر خسته شدم . در نتیجه این روند رو کمی دارم عوض می کنم و فکر کنم این عوض کردن کمی محسوس هم خواهد بود
خوب این وب فکر می کنم عمرش طولانی خواهد بود و ساده تر و امیدوارم پخته تر . دایره ی نوشته هام گسترده تر خواهد بود و چیز هایی رو که عموما " تو وب نمی نوشتم و بیشتر واسه خودم بود رو هم تا حدی خواهم گذاشت و مطالبی که شاید بشه گفت رگه هایی از اجتماع و از این جور چیزا داره ؛ البته نباید فراموش بشه که این وب شخصیه و احتمالا" مطالب شخصیش بر سایر موارد می چربه ؛
این وب صریح تر از قبل خواهد بود و مثل تمام نوشته هام تا امروز توش به نیت این که مطلبی رو برای این که کس خاصی بخونه ، نخواهم نوشت هر چند که شاید مطلبیم درباره موضوعی باشه که به کس خاصی هم مربوط بشه در نتیجه امیدوارم کسی بهش بر نخوره
در ضمن خیلی علاقه ای ندارم که درباره مطالب و موضوعات این وب مخصوصا" چیز های کمی شخصی تر، خارج از این وب باهام صحبت کنید مگر این که احساس کنید که دیگه خیلی واجبه ؛ خودتون شعوردارید می فهمید دیگه ؛ البته این به این معنی هم نیست که هر چی هم تو اینجا مطرح کردید رو حتما" جواب بدم .
همین دیگه فعلا"
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

2:49 - am / 86-10-27

عزیزم ...


عزیزم ، من کوک نیستم !!!
---

(عزیزم من کوک نیستم: فیلمی از محمدرضا هنرمند)
June 09, 2008

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

ستاره ها به دنیا میان، میمیرن، و سیاه چاله میشن

و چهل روز گذشت
____________________________________________

آسمون اینجا ابریه. ستاره ها دیده نمی شن اگه می تونستم ببینمشون شاید میشستم دونه دونه میشمردمشون تا آخر آخر ستاره هارو
این طوری شاید خوابم هم سنگین تر می شد راحت تر خوابم می برد ؛ دونه دونه ی ستاره هارو شمردن وقت زیادی می بره؛ اصلاً کی می دونه چند تا ستاره تو آسمونه ؟
همشون ما ل من ، همشون
اگه امشب آسمون ابری نبود شاید میشستم برای ستاره ها اسم میذ اشتم ، میشستم براشون شکل می ساختم از شکل ها شون ا لهام می گرفتم
به هم پیوند می زدمشون و باها شون آواز می خوندم ، با هم جشن می گرفتیم و می رقصیدیم
شاید اگه امشب ابری نبود به کمان گیر خیره می شدم و اسم خودم رو براش می گفتم و باها ش دوست می شدم، اون هم با من دوست می شد و شاید به من هم یاد می داد که چه طوری تیر تو کمان بذارم
اگه ستاره ها امشب دیده می شدند حتماً دنبال ستاره ی قطبی می گشتم تا دوباره این گم شده ام رو پیدا کنم و سیر نگا ش کنم و بذارم که سیر نگام کنه ؛ لابد اون هم دنبال من می گرده . می گرده ؟
گه گاه یاد شون میفتم . و براشون آرزوی ماندگاری می کنم ؛ آرزوی ماندگاری دادن هم می کنم
برام آرزو می کنن . می دونم . اگه نمی گفتم نا شکری کرده بودم و وجدان درد می مردم . برام دعا می خونن با لالایی هایی که دوست دارم. برام قصه می گن شعر می خونن مثل مامان عزیز گلم . مثل مامانم که وقتی من کوچیک بودم روی پاها ش می خوابوند منو و تابم می داد
البته نه به خوبی مامانم
ستاره ها به دنیا میان، میمیرن و سیاه چا له میشن
***
خدایا شکرت که آسمون امشب ابریه
____________________________________________
فکر نمی کنم دیگه این بلاگ رو ادامه بدم . این 3 ومین بلاگی بود که می نوشتم پایان یک شروع
شاید 2 باره تو این بلاگ نوشتم
دوستی می گفت 2 تا شو به پایان رسونده اما من نمی دونم چند تا شو
چشمه هنوز جریان داره


86/06/02 ~1:-- AM

توی ستاره ها یه خانواده است


فقط کافیه که ذهن خلاقی داشته باشی و البته به کار بندازیش . هر چند کار خیلی سختیه
حالا باید حوصله کنی و یه کمی رویا ببافی . هاه !!! مگه میشه نگاه کرد و رویا ندید , رویا نبافت ؟
توی آسمون پر از ستاره است ستاره های پر نور , کم نور , حتا بی نور . ستاره هایی که می بینی و اون هایی که نمی بینی .
اونایی که می سازیشون و حتا اونایی که نابودشون می کنی
از قدیما این ستاره ها اسم دارن خانواده دارن شغل دارن مسیر زندگی دارن
این ستاره ها از همون قدیما هویت داشتن : خانواده ی پروین , خانواده ی کمان گیر , خانواده ی دلفین , ستاره ی قطبی و ...
ستاره ها هم درست مثل ابر ها شکل دارن شکل های گوناگونی که هر لحظه تغییر می کنند همون طور که شکل ابر ها لحظه به لحظه تغییر می کنه
هر چه قدر بیشتر خلاقیت به خرج بدی ستاره های بیشتری می بینی , ستاره های بیشتری رو می تونی بسازی ؛
اون وقته که میتونی شکل های تازه ای رو خلق کنی و براشون اسم بذ اری
توی ستاره ها یه خانواده است . یه خانواده با بچه ها و بزرگتراش . خانواده ای با هویت , اسم , شکل و زندگی خودش

انتظار


12:28 AM - 86/05/26


انتظار - one last goodbye
انتظار
و انتظار

How I needed you
How I grieve now you're gone


وقتی فکر می کنم می بینم چه روزهایی رو که نگذروندم. خاطره هایی که پیر شدند درست به همون اندازه که پیر می کنند ، خاطره هایی تیره و ناواضح ، خاطره هایی که دیگه شاید حتی تو رویا هم بهشون دست پیدا نکنم. خاطره هایی سرشار، تیره اما زنده
یه نگاه به دستم می اندازم درست نزدیک مچ دستم با دقت که نگاه می کنم می تونم جاشو ببینم هنوز هیچ واکنشی نکرده نمی دونم باید امیدوار باشم یا خوشحال هر چند هنوز وقت دارم وقت خیلی کمی دارم
آه انتظار

How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay

بازم میرم تو فکر ، فکر تک تک خاطره ها سخته ، خاطره هایی که همواره من رو به همدیگه پاس دادن تا تونستن من رو بین خودشون پاس کاری کردن آه انتظار ، انتظاری که باید بکشی صبری که باید بکنی دردی که باید تحمل کنی سکوتی که ناچاری بکنی چون دیگه بچه نیستی تا بخوای گریه کنی تا بخوای ...
انتظار : اعتراف می کنم تا حالا هیچ وقت توی یه جاده ی بلند یه طرفه ی کویری پراز شن داغ تابستونی انتظارنکشیدم ، یا توی سوز و سرمای زمستون پر برف یخ زده زیر قندیلهای سنگین خنجری شکل کریستا لی آویزون توی کوره راه باریک با پای برهنه منتظر نموندم
دستی رو خاطره هام می کشم باید گرد و خاک رو از روشون پاک کنم

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve


هر چه قدر بیشتر که می گذره اشتیاقم بیشتر میشه و صبرم کمتر . اشتیاقی برای هیچ حالا دیگه کم کم دارم خسته میشم خسته تر از چیزی که بتونم فکرشو بکنم شوق و انتظار
وقتی انتظار می کشم گاهی اوقات نمی دونم چه حسی دارم شاید هم هیچ وقت نمی دونم، کی میدونه؟ چه حسی دارم؟ خوشایند؟ مشتاق؟ نگرانم؟ شاید هم ترسیدم. می تونه هیچی هم باشه. می تونه همه چیز باشه.
چه خاطره هایی، چه خاطره هایی
خسته شدم. هنوزهیچ واکنشی نشون نداده. گیج شدم. روزنامه ام رو باز می کنم و سرمو میکنم توش
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain I still feel the pain
I still feel your love I still feel your love
I still feel the pain I still feel the pain
I still feel your love
خاطره هایی وسواس گونه خاطره هایی از آدم ها زمان ها مکان ها خاطره هایی پر از صبر پر از درد پر از ترس گهگاه گریه قایم موشک بازی حتی فرار هاه!!! و انتظار
حالا هم باید انتظار بکشم مشتاقم نگرانم و می ترسم آب بینی ام رو بالا میکشم و سرم رو از روزنامه میارم بیرون : دیگه بیشتر از این نمی تونم دیگه وقتشه
And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
I wished, I wished you could have stayed

دستم رو بالا میگیرم. نه هیچ واکنشی نشون نداده بلند میشم و روی تخت می خوابم. دیگه وقتشه کمربندم رو باز می کنم و شلوار و شورتم رو یه کم پایین می کشم خانم پرستار که قیافه ام رو دیده بهم میگه : مگه بار اول ته پنیسیلین می زنی که قیافه ات انقدر رفته تو هم؟
من هم بهش می گم : نه من خاطره ها دارم از پنیسیلین زدن، مخصوصا" از انتظاری که میکشم بین تست پنیسیلینی که به دستم میزنید تا موقعی که واکنشی نشون نده و زندگیم رو بسپارم دست شما
و هم زمان با سوزنی که میره تو پشت من سعی میکنم همراه خانم پرستار به حرف خودم بخندم
آدم بشو که نیستم هی سرمای شدید می خورم در نتیجه هی خاطره های متفاوتی از آمپول خوردن رو به نا چار تو ذهنم ثبت می کنم
***
:Dمن کوچیک که بودم پنیسیلین زیاد می زدم
2:14 AM

به خاطر من کتک خوردی؟!!!

_من به خاطر تو کتک خوردم
_ ببخشید!!! به من چه ربطی داره !!!؟
_ نه البته تقصیر تو نیست ...

***

یاد اون زمان افتادم که داور یونیسف بودم. یادش بخیر اون زمان هنوز نماینده مجلس دانش آموزی نشده بودم .
یادش بخیر خانم نوبان (مسئول دفتر یونیسف ایران) , چیستا یثربی ( کارشناس یونیسف , نویسنده , کارگردان تئاتر ,مدرس سمپاد تهران , ...) , یه خانم دیگه از یونیسف که اسمش رو یادم نیست و 2 تا از مسئولان سازمان دانش آموزی(از معاونهای سازمان) و من و آیدا به عنوان داوران دانش آموز طی 2 روز طرح های رسیده به دبیرخونه ی مسابقه ی "سهم نوجوانان در ساختن فردای بهتر"؛ رو بررسی کردیم و بهترین هاشون روانتخاب کردیم و قرار شد تا 2 ماه دیگه اش یه همایش برگزار بشه و توش به برنده ها جایزه و بودجه ی طرح شون رو بدن.
من هم از خانم نوبان خواستم که من و آیدا هم به عنوان ناظر طرح ها وچگونگی اجراشون همراه بقیه باشیم که کلی هم استقبال شد اما بعد 2 ماه که خبری نشد زنگ زدم به نوبان و اون گفت همایش برگزار شده و طرح ها هم اجرا و بقیه ماجرا
وقتی ازش پرسیدم پس چرا به ما نگفتید جوابش قابل درک بود اما ... ؛
و حالا ماجراهای این هفته من رو یاد جواب نوبان انداخت چه قدر بد
11 PM ~ 2:40AM 86/4/18
نوبان می گفت<< مسئولان سازمان گفتن ما نباشیم بهتره چون امکان داره بچه هایی که طرح هاشون برنده شده وقتی ببینن 2تا از داورا هم سن و سال خودشونند حسودیشون بشه و نتونن با این موضوع کنار بیان که کسایی هم سن خودشون داور و ناظر کاراشون باشن , کسایی هم سن خودشون تو این سطح دارن کار می کنند و خودشون نه . >>؛
و خیلی چیزای دیگه که بهتره بیان نکنم . اون زمان من 2وم دبیرستان بودم و محدوده ی سنی شرکت تو مسابقه راهنمایی تا 3وم دبیرستان بود. شاید بشه تا حدی این چنین حسودی ها و ... رو اونم تو سن نوجوونی طبیعی دونست, اما تو سن نوجوونی نه بیشتر
با این حساب فکر می کنم یا بیشتر مردم ایران همیشه نوجوونند یا متاسفانه جامعه ی ایران بیماره البته احتمال اولی بیشتره . نه؟
درک این موضوع اون زمان برام آسون بود چون از 2 سال قبلش که روزنامه نگاری و بقیه کارام رو شروع کرده بودم از این جور چیزا کم ندیده بودم . اما خوب باور این که بیشتر (شما بخونید به جز عده ای بسیار اندک) مردم هنوز نوجوون که چه عرض کنم , ... , برام خوشایند نیست .
86/04/18 11:33PM

تلخ

تلخ

تلخ ترش کن تلخ تر و تلخ تر , گلوم هنوزم جاشو داره
نگاش کن می بینی چه قدر وسوسه انگیزه زلال تر از اون چیزی که بتونی فکرشو بکنی
پس بهتره اصلا" بهش فکر نکنی
جاری میشه نگاش کن ,چه خنکه نه؟
تلخ ترش کن تلخ تر و تلخ تر بذار تا جایی که جا داره تلخش کنیم حتی بیشتر . ایده ات چیه ؟
وقتی از پشت بهش نگاه می کنی رنگش فرق داره رنگش به همون تلخیه که انتظارشو می کشی همون تلخی همون
می ریزی و می پاشی اما رنگ مثل همیشه است فکر می کنی تو نیستی؟
می پاشی و می ریزی اما رنگ مثل همیشه است نه نیستی.هستی؟
دارم می گم تلخ تر, می شنوی؟
کف می کنه یه کف سفید ترکیب رنگشون رو می بینی به هم میان البته اگه از پشت نبینیشون
این بار هم وسوسه میشی قلوب قلوب نگاهش کن اما تلخ تر. تلخ تر ببینش
پاهاتو جمع کن بغلت , سرتو بگیر لای دو تا دستات پسر این طوری شاید بهتر بشنوی
هنوز جا داره . دیگه از این بیشتر چی می خوای . نه پا پس نکش جا نزن من بیشتر از این ها جا دارم ... حداقل من این طوری فکر می کنم
تلخ تر ,تلخ تر و تلخ تر .از این به تلخ تر فکر کن
تلخ ترش کن
تلخ ترش کن وقتی پاشیدی می فهمی چی بودی


*متن بالا رو از یه بطری خالی دلستر گندم بهنوش الهام گرفتم . اما به همون تلخی ای که هست ببینیدش, نه, تلخ تر و تلخ تر


8:08 PM ~ 8:58 PM / 18خرداد-86

کوچولو


86/2/23
12:10 AM


کوچولو

کودک زیبای من زاده شد کودک زیبای من به دنیا آمد و من او را دختر نام نهادم
کودک قشنگ من زیبا زاده شد و گریه می کرد
به دنبال چه بودم ؟ می دانم . صدایی شنیدم صدایی که پخش می شد به مانند شب نخست من
کودک دلربایم با دیدن من خندید دستانش را باز کرد و به آغوشم غلتید
دخترم ناجی من خواهد بود و صلح
خداوند کودک زیبای مرا به دنیا آورد و من دختر نام نهادمش
من بی خبر
کودک زیبای من زاده شد
کودک قشنگ من زیبا زاده شد وگریه می کرد

ناشناس تر از همه

نا شناس تر از همه
سوی شهر آمد آن زن انگا س------------ سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آینه ای فتاده به خاک --------------- گفت : حقا که گوهری یکتاست
به تماشا چو بر گرفت و بدید------------ عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا ----------- من ندانستم این گهر ز شماست
ما همان روستا زنیم درست ------------- ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست
که بر آیینه ی جهان بر ما--------------- از همه نا شناس تر خود ماست
نیما یوشیج
86-1-28 / ~ 4:30 pm

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

نیکوکاری

آموزگار داشت با دو تا از شاگرد هاش حرف می زد . از یکی شون پرسید : "خوب بگو ببینم دیروز که روز نیکوکاری بود چه کار نیکی انجام دادی؟ "
وشاگرد جواب داد :

به یه پیرمرد کمک کردم از خیابون رد شه

آموزگار رو به دومی کرد و پرسید : تو چی ؟

و دومی به اون یکی اشاره کرد و گفت :

من هم کمک کردم تا اون پیرمرد رو از خیابون رد کنیم

آموزگار با شگفتی پرسید : مگه یه پیرمرد رو از خیابون رد کردن انقدر سخته که دو نفری این کارو کردین ؟

دومی گفت : نه آخه نمی خواست بره اون ور خیابون با زور بردیمش


86/01/7 08:07 PM

نفس عمیق


آ آ آ آ آ آسمون آ آ آبییییه
آ آ آ آ آ آسمون زززخمییییه

.

ررررنگ من آ آ آبییییه

ع ع ع عشق من تا ا ا ارییییکه

.

ق ق قلب من آ آ آس س سموونیییه

با ا ا رونش خوونییییه

.

***

.

خ خ خ خسته ام از دردی ی س سختت

ت ت تشنه ام به دستی ی گ گ گ گ گرم

.

***

.

ا ا ا ا ا ا ا امیدم به پ پ پ پ پروازه ه

.

ا ا ا ا ا ا ا اشک زیبا آ آ

آ آ آ آ آ آ ها آ آآ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آست


85/12/26 10:58 PM

تا حس دوباره


وقتی که داره می شکنه داره می شکنه به همین راحتی
وقتی که داره می شکنه سفت ترش میکنی سفت تر و سفت تر
سفت ترش می کنی تا زجرت عوض شه این طوری قابل تحمل تره
کم کم شروع میکنه به سرد شدن
از پایین شروع می کنه و همون حوالی هم میمونه
گه گاه هم یه انتقالی میزنه به جاهای دیگه
و ... دیگه داره یخ میزنه
قابل تحمل تر شده اما قابل تحمل نیست جمعش می کنی
آه ... کمی آرامش بدون هیچ حسی لمس لمس لمس و یخ تر و یخ تر
حالا دیگه باید بازش کنی
تا حس دوباره
86/01/24 10:20 PM

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

برج

1.
in my dreams ...

2.
i still feel the pain ...
i still feel ...
3.
موبایل جلوش بود . از ته طوری گذاشته بودش زمین که مثل یه برج شده بود.
وای که چه قدر احمقانه و خنده دار دلش واسه برج تنگ شده بود.
و حالا وقتش بود.گوشی رو برداشت و باطری رو کشید بیرون و بعد ...
نشست

4.
i still feel the pain ...
i still feel ...

22.
و صدایی بر فراز آن تپه با او سخن گفت , صدایی که نه زن بود و نه مرد ، نه بلند و نه آهسته ، صدایی با مهربانی بی پایان . و صدا خطاب به او گفت : نه خواسته ی من بلکه خواسته ی تو بر آورده خواهد شد. زیرا خواسته ی تو هرچه باشد ، همان خواسته ی من برای توست. هم چون سایر انسان ها به راه خویش برو و بر روی زمین شادمان باش

6.
آن وجود خودش و ما را فقط در کمال ، همانند و تکمیل شده می شناسد ( به آسمان نگاه کن )ر

7.
i still alive
don't try to fix me
holding my last breath safe inside myself

8.






85/12/06 - 11:50 PM

ياد داشت و ياد داشت و ياد داشت. چه بد ياد داشت.هيچ معنايي نداشت

ياد داشت و ياد داشت و ياد داشت. چه بد ياد داشت.هيچ معنايي نداشت



۱
روز ها مي گذره٬ هفته ها و ماه ها.هيچ کس ...
خيلي وقته که هيچ کس...
----------------------------------

۲
فرض بگير خوابه .
----------------------------------

اين يعني چي ؟ صبح زود اومد گرفت خوابيد . بدون صدا . بدون اينکه کسي بفهمه . خوابيد آروم . چه بد ياد داشت از چند شب پيش . دراز کشيد و خوابيد . رام رام . لباساشو درآورد و تي شرت پوشيد با يه شلوارک لي . صبح زود رسيد همه خواب بودن . چه بد بود . چه احساسي داشت . تازه رسيده بود . چرا بايد صبح زود مي رسيد؟ همه خوابيده بودند . همه ، همه جا خوابيده بودند.
----------------------------------

رو تختش دراز کشيد و خوابيد خيلي زود . سعي کرد رو پهلو بخوابه. چمباتمه زد. سعي کرد رو شکم نخوابه. لگنش رو تکون داد و عمود کرد . نه رو شکم خوابيد نه رو پهلو. نه لگنش عمود شد نه چمباتمه رو نگه داشت. اما خوب سعي کرد دست کم ميانه رو نگه داره. و چه قدر بده ميانه . بد . ميانه ها.
دکترا ميگن بايد به پهلو خوابيد٬ نبايد رو شکم خوابيد. اگر رو به بالا هم خوابيديد ايراد نداره اما به پهلو بهتره. اونم با چمباتمه
۱) به پهلو ۲) رو شکم ۳) رو به بالا . سر خط
----------------------------------

«خَيرُ الامور اوسَطِها » (قرآن کريم)
اوسط هميشه معناي ميانه رو ندارم و اين همون نکته است که سفسته انگيزه.
----------------------------------

من نميدونستم
----------------------------------

ياد داشت و ياد داشت و ياد داشت. چه بد ياد داشت. هيچ معنايي نداشت . غريب بود. غريبه بود. تحليل نمي شد. يک برنامه بود. که گرفت خوابيد . مثل يه روبات . شلوارک لي پوشيد. روباتي که نفس مي کشيد خوابيد. آرام و رام. یک برنامه بود. حالا بايد مي خوابيد. و خوابيد. همه همه جا خوابيده بودند. چه بد ياد داشت. چه معنايي داشت ؟
----------------------------------

اقراء بسم ربک الذي خلق

« ۱) وَالضُحي ۲) وَ الَيل ِ اِذا سَجي ۳) ما وَدَعَکَ رَبُکَ وَ ما قَلي ۴) وَ لَلاخِرةُ خَير ٌ لَکَ مِنَ الاُولي ۵) وَ لَسَوفَ
يُعطيکَ رَبُکَ فَتَرضي ۶) اَ لَم يَج ِدکَ يَتيماْ فَاوي ۷) وَ وَجَدَکَ ضالاْ فَهَدي ۸) وَ وَجَدَکَ عائِلاْ فَ اَغني ۹)
فَ اَمَااليَتيمَ فَلا تَقهَر ۱۰)وَ اَمَاالسائِلَ فَلا تَنهَر ۱۱)وَ اَما بِ نِعمةِ رَبِ کَ فَحَدِثُ . »
(قرآن کريم ـ سوره ي ضُحي)

ادامه دارد
(ادامه در همين پست نوشته مي شود(طي ۷ روز آينده

85/08/16 03:02 PM

خود كشي بعدي كِيه ؟

خود كشي بعدي كِيه ؟

خود كشي بعدي كِيه ؟
سرم رو از پنجره[ماشین] مي برم بيرون تا شايد بتونم برا چند ثانيه نفس بكشم و سريع ميارمش تو تا نكنه يه وقت هوايي بشه . آره نبايد عادت كنه به هواي بيرون يا حتي نفسش بكشه اين طوري يادش نميره كه نفس كشيدن تو خفگي كاري يه كه بايد انجام بده .
خود كشي بعدي كِيه ؟
---------------------------------------------------------------------------------------------

_ اينم از بد بختي هاي من راستي تو چه طوري ؟
_ افتضاح.
_اِ صورتت كه اينو نمي گه خوبه خنده اس ، خوب ديگه چه ميكني راستي چه خبر از ... آژانس اومد خوب من ديگه ميرم ...
---------------------------------------------------------------------------------------------

هي خانوم كجا كجا هي خانوم كجا كجا ... امان از اون نگات اون ...

پنجره رو ميبندم . به گربه فكر ميكنم و زود منصرف ميشم
هي واقعا" كجا ؟
خود كشي بعدي كِيه ؟

سعي ميكنم از شنيدن فرار كنم اما روش كم نمي شه هر چه سكوت بيشتر ميشه خودشو عصباني تر مي كنه منتظر هستم يا نه اما بالاخره سكوت رو ميشكونه و بقيه ماجرا
من اين وسط يه ناظرم و صد البته قربوني
خود كشي بعدي كِيه ؟

چند روز پيش فهميدم بين نسل من، نسل سوم،
و نسل بعد من نسل چهارم، فقط چند سال نا قابل فاصله اس
ما نسل من نسل سوخته اس و نسل چهارم نسل بي هويت؛
مي گن مرز نشين ها از هر طرف يه چيز عاريه دارن، گاهي هم از هر دو طرف همه چيز، شايد هم هيچ چيز . هه

خود كشي بعدي كِيه ؟
85/06/14 - 00:46 AM

پفک

" ... "

زماني كه بچه ، بچه بود ، يه بابا بچه ي بد بود كه هيچ وقت براي دختر بچه اش پفك نخريد

84/10/27 2:15 AM

بچه در بچه

زماني كه بچه ، بچه بود ، بچه بود .

84/10/27 2:05 AM

یه فرشته گفت

من از دنياي پشت دنيا خسته شدم
بهشت بر فراز برلين
.......................
تنها باستاني ترين نشانه ها به نتيجه مي رسند

84/10/27 1:34 AM

دویدن یا پرواز

دویدن یا پرواز
وقتي راه رفتن آموختي ، دويدن بياموز. و دويدن كه آموختي پرواز راراه رفتن بياموز زيرا راه هايي كه ميروي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند . دويدن بياموز چون هر چيز را كه بخواهي دور است و هر قدر كه زود باشي دير.و پرواز را ياد بگير نه براي اين كه از زمين جدا باشي براي آن كه به اندازه ي فاصله ي زمين تا آسمان گسترده شوي من راه رفتن را از يك سنگ آموختم . دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت .باد ها از رفتن به به من چيزي نگفتند . زيرا انقدر در حركت بودندكه رفتن را نمي شناختند . پلنگان دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند.پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن رابه فراموشي سپرده بودند.اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود از پرواز بسيار مي دانست .آنها از حسرت به درد رسيده بودندو از درد به اشتياق. به معرفت.
وقتي رفتن آموختي ،دويدن بياموز . و دويدن كه آموختي پرواز را . راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري . دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه آز خودت تا خدا بدوي . و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني . . .
(عرفان نظر آهاري)

84/07/03 1:30 AM

ساعت ها؛ و یا، چرا یکی باید بمیره؟

ساعت ها و یا چرا یکی باید بمیره؟


...
----------

1
_ پشيمون شدن چه معنايي داره وقتي انتخابي وجود نداشته باشه ؟
--------------------------------------------------
2
_ چرا يكي بايد بميره؟
_ چي؟
_ تو كتابت گفته بودي.
_ يكي بايد بميره تا بقيه بفهمن چي دارن و داشتن .
_ كي مي ميره ؟
_ خود شاعر .

( "1و2" بخش هايي از فيلم " ساعت ها " )
--------------------------------------------------


سوت و كور


84/06/19 11:30 AM

موج

موج ها خوابیده اند، آرام و رام
چرخ طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آب ها از آسیاب افتاده است

تابستان 84