۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

17


Unforgiven
5:56 عصر – 08/07/1387
6:15 عصر
من یک بمب ساز هستم. من می سازم. من می آفرینم. من بمب هایی قوی می آفرینم. من بمب هایی می سازم برای خودم، شما و هر که خواهان آن باشد. بمب هایی تا منفجر شوند و بلند بلند صدا کنند. تا بترکند. تا صدایشان گوش هایتان را و موجشان خودتان را با خود ببرد. من بمب هایی می آفرینم از جنس شما، از جنس هر که خواهان آن باشد. حتی از جنس آنانی که از آن بدشان می آید.
من بمب می سازم. بمب هایی که همه جا را ویران کند. بمب هایی که آوار زندگی را برایتان ارمغان بیاورد. بمب هایی که شما را ناقص کند. بمب هایی که شما را آزاد کند. آزاد از هر چیز، حتی آزاد از زندگی. بمب هایی که استعدادهای نهانتان را شکوفا سازد. بمب هایی که شما را بی آرزو کند. بمب هایی که تمام نکرده هایی را که می باید می کردید به دوش می کشد. من می آفرینم. من بمب می آفرینم.


***
روح خویش را آزاد می کنم. می جنگم. در یک سرکشی سیری ناپذیر. چشمان بسته ام را باز می کنم. و ... روحم را نگاهداری می کنم. چیزی نمی یابم. از روح خویش پاسداری می کنم. می جویم برای دنیایی بهتر، چشمان بسته ام را باز می کنم. می نگرم و ... دیگر نمی جنگم. در دنیایی که ما می آفرینیم، در یک سرکشی سیری ناپذیر روح رهایم را پاس می دارم و همچنان می جویم. در یک سرکشی سیری ناپذیر.


***
من یک بمب سازم. بمب هایی قوی می سازم. بمب هایی از جنس ما برای رهایی و آزادی خودمان، از هر چیز حتی از زندگی. من بمب هایی می سازم که جور تمام نکرده های شما را به دوش می کشد. جور نکرده های خود من را. من زندگی ای آرام دارم و برای همه ی شما خواستار آنم. من نیز به مانند شما فرزندی زیبارو دارم. و او را دوست می دارم. و برای او گهگاه شکلات و آدامس و لواشک می خرم. من نیز به مانندتان غذا می خورم و از دست شویی استفاده می کنم. من یک بمب سازم، و بمب هایی قوی و ویران کننده می سازم. به مانند شما. ما همه بمب سازیم. همگی بمب می سازیم. بمب هایی آرام بخش.
من یک بمب ساز هستم. من می سازم. من می آفرینم. من بمب هایی قوی می آفرینم. من بمب هایی می سازم برای خودم، شما و هر که خواهان آن باشد. بمب هایی تا منفجر شوند و بلند بلند صدا کنند. تا بترکند. تا صدایشان گوش هایتان را و موجشان خودتان را با خود ببرد. من بمب هایی می آفرینم از جنس شما، از جنس هر که خواهان آن باشد. حتی از جنس آنانی که از آن بدشان می آید.
I’m a Bomb creator
6:55 عصر – 08/07/1387

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

Shaking

09:13 pm
87/05/14

Shaking
Geraldine now, stop shakin’ that cow
For heaven’s sake, for your sake and cow’s sake
That’s the dumbest way I’ve seen
To make a milk shake.

Shel Silverstein

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

13


11:55 شب – سه شنبه - 12/06/1387






روزی می رسد و خداوند مراسخت کیفر می دهد. در آن روز خدا دستان مرا از آرنج و پاهایم را از مچ می برد و سپس وجودم را سرشار از اضطراب می کند. اما فکر را از من نمی گیرد. حتی آینه ها را. این است بی رحمی خدای من.

***

و پایان.
نفس آرومی می کشم و یاد آهنگی می افتم و آروم تر زمزمه اش می کنم.و به تندی توفان کوچیکی که هفته ی پیش تو خیابون ولیعصر تا تونست موهام رو آشفته کرد، یادم می ره که تا چند لحظه پیش چی زمزمه می کردم. هدفون ام پی تیری رو نصفه تو گوشم می کنم. دیگه دوست ندارم زمزمه کنم. دوست دارم بلند بلند همراه آهنگ بخونم و داد بزنم. اما فقط زیر لب برای خودم می خونم. قیافه ی آدم ها و نگاه های عجیبشون گهگاه به شک میندازتم که دارم بلند می خونم.ریتم آهنگ، سرعتم رو زیاد می کنه و باعث می شه دیگه به هیچ کی حتی نگاه هم نکنم و فقط راه برم و آهنگ گوش کنم. آهنگ گوش کنم و برای خودم زیر لب بخونم.
این روزها زیاد یاد شعرها می افتم و اون ها رو زیاد به یاد نمیارم. یا به یاد میارم و فراموش می کنم.و بعد دنبالشون می گردم. این روزها مثل شهریور سال پیش نیست. این روزها یک ماه از یکمین سالروز مرگ مادر پدرم می گذرد. این روزها به مانند تابستان سال پیش دیگه غریب نیستم، هرچند شاید غریبه تر شده باشم.
راه می رم و نجواها رو می شنوم. راه می رم و چشم هارو می بینم. راه می رم و هیچی نمی شنوم. دلم برای دختر کوچولوم تنگ می شه و تو مالیخولیای خودم نگاهش می کنم و بدون این که صدایی ازم در بیاد باهاش حرف می زنم. می بوسمش و با همدیگه قشنگ ترین قهقهه های دنیا رو سر می دیم. و بعد تنهاش می ذارم.
روزی تو خواهی آمد / از کوچه های باران
تا از دلم بشویی / غم های روزگاران

***

پنج شنبه ی دو هفته ی پیش خیلی آروم به خواب رفتم و خواب دیدم. دو هفته ی پیش پنج شنبه شب باز هم خواب دیدم و صبح جمعه سرشار شدم از خواب شب قبلم.عصر جمعه ی دو هفته ی پیش فنجون قهوه ای خوردم و دوستی بدون این که بفهمم فنجون رو با پیاله اش برگردوند و بعد از مدتی که دیدم، با یه حس عجیب فنجون رو برگردوندم. فنجون به جز جایی که از اون نوشیده بودم خالی بود و تا برگردوندمش یه قطره ی کوچیک از لبه اش لیز خورد و رفت ته فنجون. در جواب همون دوست، فقط ساکت موندم، نگاه کردم و سکوت کردم.و نفهمیدم که انگاری فنجون رو یه کم محکم رو میز گذاشته بودم.و نتونستم تعجب بقیه رو از لبخند زدنم درک کنم. چون من واقعا" لبخند زدم. همین
دو هفته ی پیش من خوابی دیدم و فرداش فنجون وارون قهوه ام رو برگردوندم و یکه خوردم.



1:05 نیمه شب - 13/06/1387 – چهار شنبه