و چهل روز گذشت____________________________________________
آسمون اینجا ابریه. ستاره ها دیده نمی شن اگه می تونستم ببینمشون شاید میشستم دونه دونه میشمردمشون تا آخر آخر ستاره هارو
این طوری شاید خوابم هم سنگین تر می شد راحت تر خوابم می برد ؛ دونه دونه ی ستاره هارو شمردن وقت زیادی می بره؛ اصلاً کی می دونه چند تا ستاره تو آسمونه ؟
همشون ما ل من ، همشون
اگه امشب آسمون ابری نبود شاید میشستم برای ستاره ها اسم میذ اشتم ، میشستم براشون شکل می ساختم از شکل ها شون ا لهام می گرفتم
به هم پیوند می زدمشون و باها شون آواز می خوندم ، با هم جشن می گرفتیم و می رقصیدیم
شاید اگه امشب ابری نبود به کمان گیر خیره می شدم و اسم خودم رو براش می گفتم و باها ش دوست می شدم، اون هم با من دوست می شد و شاید به من هم یاد می داد که چه طوری تیر تو کمان بذارم
اگه ستاره ها امشب دیده می شدند حتماً دنبال ستاره ی قطبی می گشتم تا دوباره این گم شده ام رو پیدا کنم و سیر نگا ش کنم و بذارم که سیر نگام کنه ؛ لابد اون هم دنبال من می گرده . می گرده ؟
گه گاه یاد شون میفتم . و براشون آرزوی ماندگاری می کنم ؛ آرزوی ماندگاری دادن هم می کنم
برام آرزو می کنن . می دونم . اگه نمی گفتم نا شکری کرده بودم و وجدان درد می مردم . برام دعا می خونن با لالایی هایی که دوست دارم. برام قصه می گن شعر می خونن مثل مامان عزیز گلم . مثل مامانم که وقتی من کوچیک بودم روی پاها ش می خوابوند منو و تابم می داد
البته نه به خوبی مامانم
ستاره ها به دنیا میان، میمیرن و سیاه چا له میشن
***
خدایا شکرت که آسمون امشب ابریه
____________________________________________
فکر نمی کنم دیگه این بلاگ رو ادامه بدم . این 3 ومین بلاگی بود که می نوشتم پایان یک شروع
شاید 2 باره تو این بلاگ نوشتم
دوستی می گفت 2 تا شو به پایان رسونده اما من نمی دونم چند تا شو
چشمه هنوز جریان داره
86/06/02 ~1:-- AM
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر