۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

به تاریخ دقت کنید


خواب مار ها

_ کاترینا چه طوره؟
_ بابک! دیشب خوابت رو می دیدم. الان که از خواب پا شدم گوشیم رو روشن کردم دیدم اس ام اس دادی بهم.
خواب دیدم یه عالمه مار دور و برته، تو خونه ات پر مار بود. اما انگار برات مهم نبود و خوشحال به نظر می یومدی، داشتم از ترس می مردم، ولی آخرش فهمیدم تو اصلن خوشحال نیستی، فقط ادا در می آوردی.
_حالا خوبه مارهاش نیشم نزدند D: ، هی هانی، خواب بوده (-;
_ آره اونم چه خوابی! حالا اگه نیشت هم می زدند بد نمی شد!

9 صبح 18 بهمن 1388 خورشیدی


۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

پروای ستاره ی قطبی



پروای ستاره ی قطبی

هنگامی که آسمان پر از ستاره می شود، در قلبم جایی برای تو می یابم و تو را آنجا می یابم و تو قلبم را پر نور می کنی. اما تو نیستی، نیستی نه حتی آنچنان که من دوست می دارم، تو نیستی حتی آنچنان که خودت دوست داری و دلت می خواهد. تو در تمام تمام بودن ها، و در تمام تمام نبودن ها، حضور داری و هستی و هستی ات بودن من است، هستی اما نه آنچنان که ته ته دلت، ته ته بودنت، آنی و دوست می داری. هستی اما نه آنچنان که دوستش می داری. هستی و بودنت بودن من است، و بودن من پر از خیال های خام و محال و دلتنگی های بچه گانه.
در آسمان دل پر ستاره ات جایی است، گوشه ای است؛ در هوای دل پر و شاد و غنی و بزرگت که دنیا در برابر چشمان زیبایش کوچک است، کنجی است که در آنجا و در آن گوشه و کنج، من نشسته ام و آن کنج تمام تمام غم و غصه و آرزوهای محال تو شده، از سال ها پیش و هم اکنون و می دانم که سال ها بعد. رهایم کن و مرا بگذار تا بی پروا پرواز کنم، پرواز کن و بی پروا بیا تا در آسمانت ستاره بازی کنیم، ستاره ای از آن من و فلکه ی کمانگیر و خوشه ی پروین از آن تو، همان تک ستاره مرا بس است برای شروع ستاره بازی ام با تو و ببین که چگونه این تک ستاره، ستاره ی قطبی من می شود و دب بزرگ و کوچک را صدا می زند و همپای کمانگیر تو که من دلداده ی آنم، به سوی شمالگان و جنوبگان پرواز می کند و هم بازی تو می شود. رهایم کن و بگذار تا پرواز کنم، به هر سویی بپرم. و حتی تو را برای همیشه ترک کنم و حتی نگویمت و روزی بازگردم و باز بروم و تنها بگذارمت. رهایم کن تا تمام تمام غم و بار سنگین این کنج که تمام تمام شادی پر شور و دوست داشتنی لحظه لحظه های ناب زندگانیت را پرده ی تیره کشانده، رخت بکشد.
رهایم کن تا پرواز کنم و بروم، هر چند آن کنج را برایت یادگار می گذارم تا تمام خشونتی که برایت ارمغان آوردم و تمام سنگ دلی ات را که یادگارت گذاشتم، گاه به گاه ملایم کند و گاه به گاه سخت تر کند و گاه به گاه از خود نا آگاهت کند.
کاش روزی قدر آن کنج را بدانی و دست از سرکوبش برداری و بگذاری تا دلداده ی من شود. کاش روزی از سخت گرفتن بر این گوشه ی تنها دست بکشی و رهایش کنی تا پرواز کند و ستاره بازی کند و حتی سقوط کند، به مانند آن مرغ دریایی که در تاریکی آن شب رویایی دیدی و نشانم دادی و برایش قصه ها بافتیم، کاش به مانند آن مرغ دریایی این گوشه را بیشتر می دیدی و بی پروا رهایش می کردی تا پرواز کند و زمین بخورد، رهایش کن و بگذار پرواز را از یاد نبرد، بگذار خود پرواز را از یاد نبرد.
آسمان که پر ز ستاره می شود، در گوشه ای از قلبم جایی می یابم و تو را، ستاره ی قطبی آسمان را در آنجا می یابم و دلم پر ز نور می شود.
گوشه ای از قلبت را می یابم و سال ها پیش از این را می بینم و کنون را می بینم و حتی سال ها بعد را. و هم چنان تو، ستاره ی قطبی در گوشه ی قلب من می مانی و من تنها، تنهاتر از همیشه، در آسمان پر ستاره، با ستاره ی قطبی ام به سوی قطب، به سوی شمالگان و جنوبگان پرواز می کنم.

4:55 عصر دوشنبه 23 شهریور 1388 خورشیدی

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

حالا من. اینجام

حالا من. اینجام

خوب آقای زافی
حالا من. اینجام و شما نیستی. حالا من اینجا نشستم و چشمام سرخ سرخ با مویرگ های پاره شده داره جلز و ولز می سوزه و این بار شما به سرت هوای دشت و بیابون و کوه زده و گذاشتی رفتی. اما شما ک رفتن هات مثل منِ دیوونه نیس، شما می دونی کجا داری و می خوای بری، شما سرگردون جاده ها ک نمی شی، شما ب جاده ها و راه ها دل و جون میسپاری و میری، میری و برمی گردی تا ب رخ من بکشی ک چ خوب سر از راه و جاده و رفتن در میاری.
آقای زافی، انگاری حالا من این جام. انگاری کنار کشیدم و گذاشتند ک برا زمان کوتاهی هم ک شده من کنار باشم، اما آیا این چیزی بود ک من می خواستم؟ نه فکر نکنم. اما راستش شاید من اصلن نمی دونستم چی می خوام، یا شاید اصلن چیزی نمی خواستم. هرچند هرموقع می رسم ب این جا یاد بلندای کوهی میفتم و سپس با خودم می گم، چرا، من یه چیزی می خواستم و سپس از خودم می پرسم "می خواستم؟ یعنی دیگه نمی خوام؟" و بعدش سکوت می کنم، یعنی بی صدا. یعنی نه این که با خودم کلنجار نرم ها، نه اونجور ک ذهنم خفه خونش بشه، این طوری ک ب هر در و پیکری می زنم تا یه چیز از ناخودآگاه انگاری گم و گور شده ام بزنه بیرون ک نمی زنه. اون وقت خوب اون موقع وسوسه همه ی وجودم رو می گیره، یعنی وسوسه ی این ک بپرم ب خودم، یعنی نه این ک گیر بدم ها ک شاید هم بدم، اما اینو می گم ک باس یه چیزی پیدا کنم بچسبونم تهش وگرنه ک ذهن خود شیفته ی من هرچی بیاد دم دستش می زنه تهش و هِی این طوری واسه خودش داستان می گه و دیدی تا صبح نشده من واسه خودم ده تا رهبر و رییس جمهور و نخست وزیر و قهرمان ملی کشورهارو عوض کردم و خدارو هم زیر تختش کشیدم. خوب این طوری خیلی بد میشه، چون وقتی خدارو یا بقیه شون رو بکشونم زیر تخت ک دیگه جا نیس، یعنی می خوام بگم اون وقت خودم رو کجا بکشم و جا کنم، می دونید نه ک اهل خود پست کردن و خود زنی باشم ها، اما خوب تازگی ها راستش رو بخواید جای دیگه ای پیدا نمی شه، نه فقط واسه من ها، البته نه خوب، شما سر در میاری از جاده هایی ک من هم یه زمان همراهشون بودم، یعنی می خوام بگم حالا ک من این جام، و شما نیستید انگاری از بودن هم واسه من بختی نیس.
چی بگم دیگه، آره آقای زافی، من و این همه ک هیچی، خوشبختی محاله

پ.ن. راستی آقای زافی امروز می خواستم یه درخت بکارم، راستش کاشتم، خودم رو انگاری، اونم بدون ریشه.
روز درخت کاریتون هم خجسته. یه درخت سر جاده ای ک هستید بکارید، شاید بخت من شد.

11:55 شب. یک شنبه 16 اسفند 1388 خورشیدی

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

به تاریخ دقت کنید


ولی از بد حادثه، در آن ایامی که هنوز می توانستم به کسی سر بسپارم، برخورده بودم به مردی که آب پاکی را روی دستم ریخته بود.
عبا و عمامه داشت، اما هیچ چیزش با آن لباس تناسب نداشت. پنجاه و پنج سالی از عمرش رفته بود، اما هنوز در همان حجره ی کوچک زمان طلبگی زندگی می کرد و در حوزه کسی به عنوان حجت الاسلام هم نمی شناختش. جایی که همه سرشان به آداب طهارت گرم بود او خودش را غرق کرده بود در فلسفه ی اشراق "سهروردی"، حرکت جوهری "ملاصدرا" و تراژدی های "سوفکل". به خانه ام که می آمد، با زنم که بی حجاب بود همان طور به صحبت می نشست که با مردی.
خودش نمی خورد، اما استکان ما را، حواسش بود، به ته که می رسید با تانی و ملاحت خاصی پر می کرد. گذرش که به غرب کشور افتاده بود یکی از فرقه های آنجا دوره اش کرده بودند: "به ما وعده داده شده تو می آیی."
_دروغ است.
به پایش افتاده بودند: "به ما گفته اند تو انکار خواهی کرد."
پس، به ناچار، مانده بود. این تنها نقطه ی تاریک زندگی اش بود، که از آن سر در نمی آوردم. عاقبت، روزی دل به دریا زدم: "به نظر نمی آید از تبار عافیت فروشان باشی!"
استکان خالی مرا پر کرد: "من نه طبیبم، نه مهندس، و نه نویسنده. اگر آنها خیال می کنند برای دردهای بی درمانشان مرهمی دارم دریغ چرا؟"
_ راست است که آتش می خورند و نمی سوزند؟ برق به خودشان وصل می کنند و آسیبی نمی بینند؟
_ راست است.
_ شما هم این کارها را می کنید؟
_ من نمی توانم.
_ چه طور؟
_ آنها با اعتقاد به من این کارها را می کنند. من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها – نوشته ی رضا قاسمی – انتشارات نیلوفر

---
بهمن 1388 خورشیدی

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

به تاریخ دقت کنید

یاد خاطرات کودکیم میافتم، یاد وقتی که بچه بودم و پای همه ی شیطنت های کودکی، غد و شیطون وایمیستادم و یه نگاه می کردم، یه نگاه که پر بود از بهونه های دل خودم و پر بود از راهی که ادامه می دادم و پر بود از شیطنت، پر بود از دنیای مخفی ای که هیچ کی رو توش راه نبود، یه نگاه که حتا شاید گهگاه با بغض کودکانه ام ترکیب می شد و تغس می کردتم، و اون وقت بود که نگاه بقیه رو رو خودم می دیدم و نگاه همه شون رو می خوندم، نگاه هایی که پر بود از انواع حرف ها، سرزنش و سرکوفت و مهربونی و بخشش و تشویق و حتا شیطنت بار تر از خودم؛ نگاه هایی که توشون دوست داشتن رو می دیدم و اون قدر غد بودم که قبول نکنم و بذارم و مجبورشون کنم که به یه نگاه دلم رو نبرند و این بار خودم بودم که نگاهشون می کردم، معصوم، بی گناه، و می ذاشتم که آروم بشن، و می ذاشتم که بدونند و از نگاهم لذت ببرند.

12:19 پس از شب
26 اردی بهشت 1388 خورشیدی

---

پ.ن.
آقای زافی، دخترم رو برام پس بگیرید، ازتون خواهش می کنم.
1:01 پس از شب، 10 اسفند 1388 خورشیدی