۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

دلبری 1

29
سه شنبه 6 اسفند 1387 خورشیدی
3:24 نیمه شب
قصه هایی از دلبری، دل دادگی، دل شدگی
دلبری 1

دختر در رو درواسی گیر کرده بود. پس مجبور شد درخواست دختر دیگری را بپذیرد و برای لحظاتی مغنعه اش را به او داده و روسری او را بر سر کند. پس به گوشه ای خلوت رفتند و پوششان را عوض کردند.
دختر با روسری وارد جمع شد و با لبخندی زیبا از همگان برای غیبت کوتاهش پوزش خواست. گونه هایش را بالا انداخت و به جمع پیوست.

بهره مند شوید


برای وضوح بهتر تصویر، بر روی آن کلیک کنید.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

Importnt?

10:51 PM
87/12/07

Importnt?

Said little a to big G,
“Without me,
The sea would be,
The se,
The flea would be,
The fle,
And the earth and heaven couldn’t be
Without me.”
Said big G to little a,
“Even the se
Could crsh nd spry,
Nd would fly,
Nd erth nd heven still would be,
Without thee.”

“Shel Silverstein”

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

دل دادگی 1

27
سه شنبه 6 اسفند ماه 1387 خورسیدی
2:53 نیمه شب

قصه های دلبری، دل دادگی، دل شدگی
دل دادگی 1

پسر بعد از روزها و شاید هفته ها و یا حتی فصل ها، برای چندمین بار، شاید بارها و بیشتر از بارها، نیاز به گفتن رو احساس کرد. همون طور که بهش نگاه می کرد، دنبال کسی گشت و بعد از روزها و شاید هفته ها و یا حتی فصل ها، کسی رو پیدا کرد. رفیقش رو که تازگی ها باهاش به کلی تفاهم رسیده بود، از کلاسی صدا زد و بیرون کشیدش، به دختر اشاره ای گنگ کرد و به رفیقش گفت: "اینه"، "نمی دونم اسمش چیه و چی می خونه" ، و رفیقش پرسید: "بعد از یک سال؟" ، " برات آمارش رو در میارم" و به رفیقش گفت: "نه، نمی خواد، اصلا" ولش کن."
احساس پشیمونی کرد، احساس کرد کسی وارد حریمش شده، یا شاید هم ترسید که کسی وارد حریمش بشه، نه رفیقش، شاید خود دختره بود که داشت وارد حریمش می شد، حتی فقط با یه اسمش.

بهره مند شوید


برای وضوح بهتر تصویر، بر روی آن کلیک کنید.

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

به تاریخ دقت کنید

23
1:01 ظهر / 10 دی ماه 1387 خورشیدی
ریسمان

مثل چنگ زدن می مونه، مثل گشتن می مونه، دنبال یه ریسمان برای این که بگیریش و نگهش داری، مثل همون داستانی که توش قهرمان کوچولوی دنیا، زمین رو از افتادن نجات داد.

شنیدی قصه اش رو؟ مال زمان کوچولو بودنمه، ماجرا از این قراره که یه روز تو یه شهر کوچیک شایعه افتاد که زمین داره می افته، همه نگران بودند و می ترسیدند که چی کار کنند، اگر زمین بیفته چی کار کنیم؟ یعنی همگی می میریم؟ هرکی یه چی می گفت و هر کی یه کار می کرد. همه پریشون بودند و از این ور به اون ور می رفتند و نمی دونستند چی کار دارند می کنند، اما قهرمان قصه با خودش فکری کرد و با خودش گفت: من باید زمین رو نجات بدم. سپس دست به کار شد و رو به همه گفت " نگران نباشید، من زمین رو نجات می دم، من همین الان این چوب محکم رو توی زمین سفت می کنم و این ریسمان رو می بندم بهش و می گیرم و می کشم و نمی ذارم که زمین از جاش تکون بخوره " و دست به کار شد و ریسمان رو گرفت و کشید، کشید و کشید، تا می تونست ریسمان رو محکم تر تو دستش گرفت و نگه داشت، روزها گذشت و قهرمان افسانه ای قصه ریسمان رو ول نکرد، در شب ها و روزها، و در نهایت زمین از جاش تکون نخورد، بله، قهرمان قصه زمین رو نگه داشته بود و نذاشته بود که زمین بیفته، اون زمین رو نجات داده بود، تنها با یه ریسمان که اون رو تو دستش گرفته بود. زمین نیفتاد و دنیا نجات پیدا کرد.

مثل دست کشیدن می مونه، مثل جست و جو تو تاریکی چشم می مونه، مثل چنگ زدن ریسمان می مونه، تا بگیریش، حتی نمی خواد ازش بالا بری، حتی نمی خواد که بکشیش، یا آویزونش بشی، حتی شاید باید رهاش کنی و رها سقوط کنی،

اما مثل گشتن می مونه، مثل دست دراز کردن می مونه، مثل دستات رو گرفتن می مونه، مثل تو رو رها کردن حتی شاید، مثل ریسمان، حتی اگه کهنه و پوسیده باشه،

مثل لحظه ای می مونه که می گردی، امیدوار می گردی، حتی اگه بدونی که نیست؛ روحیه ات رو دست کم می گیری، حتی اگه بدونی هست؛

مثل ریسمانی به نازکی و ظریفی پرهای پر می مونه، مثل ریسمانی که روی شاخه ی درخت انداختی و دو سرش آویزونه، یه سرش تو یه دستت و سر دیگه اش رها، حتی دست هات هم به هم شاید غبطه بخورن، مثل ریسمانی که وقتی دو سرش رو بگیرن، شاخه ی تکیه گاه ریسمان بشکنه،

مثل چنگ زدن می مونه، مثل گشتن می مونه، مثل رها کردن ریسمانی که گرفتی می مونه، تا رها سقوط کنی.

مثل نگرفتن می مونه، مثل رها شدن، رها بودن می مونه، رهایی که رهایی نداره،

مثل من می مونه.
شاید هم مثل تو.

1:34 ظهر

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

Cloony The Clown

11:08 pm
87/05/14

Cloony The Clown

I’ll tell you the story of Cloony the Clown
Who worked in a circus that came through town.
His shoes were too big and his hat was too small
But he just wasn’t, just wasn’t funny at all.
He had trombone to play loud silly tunes,
He had green dog and thousand balloons,
He was floppy and sloppy and skinny and tall,
But he just wasn’t, just wasn’t funny at all.
And every time he did a trick
Everyone felt a little sick
And every time he told a joke,
Folks sighed as if their hearts were broke,
And every time he lost a shoe,
Everyone looked awfully blue
And every time he stood on his head,
Everyone screamed, “Go back to Bed!”
And every time he made a leap,
Everyone fell asleep.
And every time he ate his tie,
Everyone began to cry.
And Cloony could not make any money
Simply because he was not funny.

One day he said “I’ll tell this town
How it feels to be an unfunny clown. ”
And he told them all why he looked so sad.
And he told them all why he felt so bad.
He told of Pain and Rain and Cold,
He told of Darkness in his soul,
And after he finished his tale of woe,
Did everyone cry? Oh, no, no, no
They laughed until they shook the trees,
With “ Haa-Haa-Haas ” and “ Hee-Hee-Hees. ”
They laughed with howls and yowls and shrieks.
They laughed all day, they laughed all week,
They laughed until they had fit,
They laughed until their jackets split,
The laughter spread for miles around,
To every city, every town,
Over mountains, ‘cross the see,
From Saint Tropez to Mun San Nee.
And soon the whole world rang with laughter,
Lasting till forever after,
While Cloony stood in the circus tent,
With his head drooped low and his shoulders bent,
And he said, “THAT IS NOT WHAT I MEANT
I’M FUNNY JUST BY ACCIDENT. ”
And while world laughed outside,
Cloony the Clown sat down and cried.

Shel Silverstein