۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

فعلا" «هیچی»


42
3:36 بعد از ظهر یک روز بهاری، 6 فروردین 1388 خورشیدی

فعلا" «هیچی»

من این جایم، برای همیشه من این جایم.
"بلک فیلد" می فهمه، و از این خوشم می یاد؛ خوشم می یاد که می فهمه و فکر کنم که می بینه.
هوا یه کم زیادی گرفته دیگه.
کار به کجا کشیده؟ صحبت از کریم و خاطره هایی از سه یا حتی چهار دهه پیش، انگاری سه چهار دهه هم زخم هارو پاک نمی کنه، انگاری گناه ها هنوز زنده اند و دارند گناهشون رو ادامه می دن و بقیه هم این همه مدت خواب بودند. البته هنوز هم خوابن؛
ما هممون خوابیم انگاری، البته انگاری
1000 نفر، با لبخند و فریاد، با گریه و گلوهایی گرفته؛ هیچ وقت چشمات رو نبند، آب شور، من نیازمندم، من نیازمندم؛ گویی فقط. و هم اکنون، و کنون هنگام است که می خواهم، به مانند روزگاران؛ روزگارانی بلند،
گِی و مَرت.
راهی نیست گویی و هست. در گشت و گذار تپنده ترینم، و گنگ ِ گنگ؛ و کنون هنگام است که می خواهم، به مانند روزگاران، نه چندان بلند؛ راهی نیست گویی جز از آنچه. که چرا من می شوم. هیچ وقت چشمات رو نبند، من؛ گویی فقط.
نه، ندون، ندون، ندون، ندون. فقط می خواد به نوع خودش. نه، ندون، خودت رو نه، نه. حال اگر تو پاک شوی و من پاک شوم، حال. نه، نکن، نکن، نکن، این رو.
با لبخند و با فریاد، با گریه و گلوهایی گرفته؛ بر لبان نشان از نشنیدن است؛ چرا پس نیامد؟ خواهی دید، خواهی لمس شد. حال اگر. اما نه، ندون، نکن، پایانی از نو، نه، نباش
حرف می زند و ناسزا گویان در دل می رود. ناسزا به که می گوید نمی دانم. صحبت از امروز و دیروز و سالیان نیست. صحبت از امثال کریم و قند و ماهی و حوضچه ی کوچک خانه نیست، صحبت از گدا صفتی نیست و صحبت از دیار و بیگانه و خواب های روزانه نیست؛ صحبت از من نیست. از رویاهای کودکانه اش حتی دیگر صحبت نیست، از دوری و دیری و روزگار صحبتی نیست.
هنگامه ای است، از ریزش برگ های خزانی، از درختانی کهن و فرتوت، هنگام نیست و صد خوار است.
خنده ای بنما، آنها تو را می خواهند، و برایت نوشیدنی می نوشند. چهره ای بنما هر چند از چهره ات غباری نشسته بر زیبایی ات و اهمیتی بر زیبایی لعنتی اش نمی بارد. لذتی ننما، پرهیز شده بمان، در ناپرهیزی های دور و برت، اگر چه.
روزی تو خواهی آمد، روزی راهی برای آمدنت پیدا می کنی، روزی بلندترین راه را، بالاتر از هر جایی را، بالاترین جا را، می یابی و می آیی و می مانی، در جایی بهتر، در بهترین جا، روزی می مانی، لمس لمس می مانی، بدون نیاز لمسی از این راه، همین راه.
صحبت از امروز نیست، صحبت از لطف و کمک و ما نیست. صحبت از استخری کوچک و آبراهه ی لجن بسته نیست. صحبتی نیست. سکوتی است و هر چه صدا است به گوشم نمی رسد. هر چه صدا می کنم به گوش کسی نمی رسد. سکوتی است و عده ای در آن حرف می زنند و عده ای در همین سکوت نیز سکوت پیشه اند و سکوت می شنوند. صحبت از دیروز نیست، از روزگاران که صحبتی بلند نمی شود. حتی دیگر صحبتی از دردی نیست و گویی دردی نیست که به درد آید.
بگشا، بر من بگشا و نه بر خود، بر خود در را مگشا، نگذار، راه مرو، شلوغی ها را بشنو، که از درونت روان می شود، کُشنده ای در آبراهه ای، رباینده ای در بیراهه ای، خواننده ای در راه مانده ای، ناشناسی در ناشناس راهی،
تاریکی ها را روشن می کنم، اگر تاریک ترین راه ها رهایش کنی، پس رهایش نکن که تاریکی ها را نیازاریم.
صحبت از درمان نیست، صحبت از چاره جویی نیست، صحبت از اتحاد و دیگران نیست، هر چند اتحادی نیست و دیگران، از دیگرانند. صحبت از آرزو و رویا نیست، درختان سر به فلک کشیده ام آرزوست، هر چند صحبت از آنها نیز دیگر نیست، صحبت از سبزی و میوه و انار دانه دانه نیست، از قندیل های یخ بسته ی خنجری و الماس گونه ی شیروانی خانه ها و سوزش باد و کوران اندرونی ها صحبتی نیست، صحبت از دفن شدن زیر برف نیست، صحبت از خاطره ها نیست که بگویم، صحبت از بزرگی بچگانه نیست و صحبتی از آثار نیست.
یک فراگیری، فراگیر ترین.
نگو از خوبی همه چیز، نگو که فقط این لحظه ای است، رشک و حسادت. ترکیدگی و سادگی و همه گیر بودن. سوراخ ها و زهرها، دوست داشتن ها و مرگ ها؛ و دیگر هیچ. فراگیرترین و سوراخ هایی ژرف و نفس کشیدن
این کمکم نمی کند؛ درخشش ستاره ها و قرص و عصبانیت، در رفت و آمدی مواج و خالی شده از سرخی. آسان به نظر می رسد و آسان است. حتی آسان تر از فراگیر بودن. آری، آرام، آرام آرام بُکش.
نگو
نه، صحبتی نیست، دیگر حتی کریم ای هم نیست که صحبتش می شود. زنده می شود و می میرد، بی آنکه بداند. بی آنکه ارزشی داشته باشد. من او را نمی شناسم، و کسی نیز به نظرم او را نشناسد.
می گویند و می روند، بدون دیدار من، بدون اهمیتی؛ پنهان می کنمش، تا دیدار نکرده و کرده نبینند و سپس در تختی پر از خودم، دراز می کشم، بدون هیچ دیداری. زندگی دیگری در جریان است و من در زندگی خود بر تختی پر از گنگی آرمیده ام، آرام آرمیده ام، خیال بافی نمی کنم، خیالی را در ذهنم مجال نمی دهم، گهگاه آغوش می گیرم و دل ِ تنگ را دور می کنم. می روم و مانده ها را می گذارم که بمانند. به عقب دیگر نگاه نمی کنم و آنها مرا نگاه نمی کنند. آری اعتراف می کنم که رفتنم سخت است. سختی اش در این است که من در این جا مانده ام و گویی آنهایند که می روند.
نه؛ دیگر چه صحبتی؟ صحبت از مریضی نیست، صحبت از روز و هفته و ماه نیست، صحبت از گردش و داستان نیست. صحبت از قصه ی مستان نیست. صحبت از بدی نیست. صحبت از ماندگاری دردها نیست، اگرچه حتی در ماندگاریشان هم شک دارم چه رسد به خودشان. صحبت از جای زخم ها نیست. صحبت از چیز بدی نیست.
صحبت هم دیگه معنی خودش رو تو این نوشته از دست داد.

***

5:30 عصر یک روز بهاری

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

: )


41
12:57 پس از شب، 3 فروردین ماه 1388 خورشیدی

فعلا" « پرواز کن »

دیشب تا 4:30 شب بیدار بودم و برات یه قصه ی قشنگ ساختم، حتی واسه خودم بازیش کردم، اگه دوسش داری، زود باش تا تموم نشده وقتش. ( :

***

پرواز کن. به آسمون نگاه کن و پر بزن. بذار تا لکه های ریز و نا پیدای سپیدی رو بین همه ی سیاهی ها ببینی، بذار تا همین نقطه های ریز و ناپیدای سپیدی همه ی گستره ی چشاتو بگیره و سیاهی ها رو کنار بزنه؛ لازم نیست این سپیدی ها نقطه های بزرگی باشه و لازم نیست سیاهی ها رو پاک کنی تا به سپیدی برسی، فقط کافیه که همون سپیدی های ریزه میزه رو ببینی و بذاری که تو چشمات و زندگیت فراگیر بشن، لازم نیست سپیدی ها از سیاهی ها بیشتر باشه، لازم نیست حتی چشمت رو برای همیشه از سیاهی ها برداری، فقط کافیه بذاری سپیدی های نا پیدای زندگی چشمات رو بگیرن.
قرار نیست تو زندگیت ناراحت نباشی و ناراحتی نداشته باشی، قرار نیست غم نخوری، قرار نیست آینده ی بد هیچ وقت نداشته باشی، فقط کافیه امیدوار باشی، فقط کافیه بدونی که حتی اگه آینده ی بدی قراره اتفاق بیفته، بازم تو به خوب بودنش امیدوار باشی، فقط کافیه بدونی همیشه و شاید هیچ وقت قرار نیست امیدواری هات بشه واقعیت، بلکه باید بدونی امیدواری های تو در هر صورت حقیقته، حتی اگه هیچ وقت واقعیت نباشه و نشه، این مهمه که تو زندگیت به رویا ها و آرزو ها و امیدواری ها و نتیجه ی تلاش هات برسی، اما مهم تر اینه که بهشون امیدوار باشی، حتی لحظه ای که از دست دادیشون، مهم تر اینه که امیدواری تو اون قدر حقیقت باشه یا بهتر بگم، امیدواریت رو اون قدر حقیقت داده باشی که هیچ واقعیت و هیچ چیزی تو این دنیا، نتونه نابودش کنه، حتی اگه ضعیفش کرد هم ایراد نداره، اما نتونه نابودش کنه.
اگه تو یه لیوان آب سیاه یه قطره ی سپید بندازی هیچ اتفاقی نمیفته، اما اگه تو یه لیوان آب سپید یه قطره ی سیاه بریزی آب کدر می شه، این یعنی مقدار سیاهی و سپیدی با هم در تعادل اند، فقط سیاهی بیشتر دیده می شه، بیشتر پَروَرونده می شه. و این شاید نمونه ای از تفاوت حقیقت و واقعیته.

***

پرواز کن، به آسمون نگاه کن، وقتی که داره بارون می زنه، بذار حتی بارون به چشمات بزنه، تا می تونی پرواز کن.

1:42 پس از شب

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

من آن ماهم که اندر لامکانم


40
12:54 ظهر 30 اسفند 1387 خورشیدی

ظهر 22 اسفند 1387 خورشیدی
من آن ماهم که اندر لامکانم

من آن ماهم که اندر لامکانم ------------ مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند ----- تو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی ------- اگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی وفایی ---------- بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانم ------------ به پیش گوش کر من بی زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم ----------- فرو شو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه ات گل های رنگین -------- تو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگر --- چو لطف عاریت را وا ستانم
من آب آب و باغ باغم ای جان ---------- هزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریا ---------- درآ زوتر که تا کشتی برانم

مولانا

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

November Rain

38
یک شنبه 18 اسفند 1387 خورشیدی
11:11 شب

باران نوامبر؛ بارانی است که اعتقاد دارند بد شگون است و بد بیاری با خود به همراه می آورد؛ و اگه اشتباه نکرده باشم، باران 13 نوامبر؛ اگر ببارد.
آهنگ زیبایی است، بشنوید، یا حتی ببینید.

"
جمعه 16 اسفند 1387 خورشیدی
بعد از ظهر


November Rain

When I look into your eyes
I can see a love restrained
But darlin' when I hold you
Don't you know I feel the same

'Cause nothin' lasts forever
And we both know hearts can change
And it's hard to hold a candle
In the cold November rain

We've been through this auch a long long time
Just tryin' to kill the pain

But lovers always come and lovers always go
And no one's really sure who's lettin' go today
Walking away

If we could take the time
to lay it on the line
I could rest my head
Just knowin' that you were mine
All mine
So if you want to love me
then darlin' don't refrain
Or I'll just end up walkin'
In the cold November rain

Do you need some time...on your own
Do you need some time...all alone
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone

I know it's hard to keep an open heart
When even friends seem out to harm you
But if you could heal a broken heart
Wouldn't time be out to charm you

Sometimes I need some time... on my own
Sometimes I need some time... all alone
Everybody needs some time... on their own
Don't you know you need some time...all alone

And when your fears subside
And shadows still remain
I know that you can love me
When there's no one left to blame
So never mind the darkness
We still can find a way
'Cause nothin' lasts forever
Even cold November rain

Don't ya think that you need somebody
Don't ya think that you need someone
Everybody needs somebody
You're not the only one
You're not the only one

band: Guns 'N' Roses

"

11:37 شب

جمع کن

37
یک شنبه 18 اسفند ماه 1387 خورشیدی
11:05 شب

جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن، جمع کن؛
حالا اگه می تونی، پخش کن.
دیدی نمی تونی.
حالا برو به جهنم؛ اما قبلش برو بترک

11:10 شب

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

My Gift Of Silence

بخون این رو؛ بخون
35
15 esfand 1387 khorshidi
8:03 PM

My Gift Of Silence

If I compiled
All my crimes and my lies,
Into amnesty,
Would you come back to me,

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me,
And I don't hear my own soul scream,

I'll read your lips,
Watch your scarf play at your hips,
And I know it’s true,
But I don't hear him call to you,
Don't blame yourself,
Don't change yourself,
Just want to be over you
Save you love,
Don't hate yourself,

If I compiled
All my crimes and my lies into amnesty,
Would you come back to me,

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me,
And I don't hear my own soul scream,

Don't blame yourself,
Don't change yourself,
I just wanna be over, you see,
And feel numb.
Don't hate yourself.

Band: Blackfield

36

گم شو رو محترمانه گفت؛ گفت برو بیرون

***
8:12 شب 15 اسفند 1387 خ

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

دلبری 2

30
سه شنبه 6 اسفند 1387 خورشیدی
3:31 نیمه شب
قصه هایی از دلبری، دل دادگی، دل شدگی
دلبری 2

سوال ساده ای پرسید که شاید نباید به این شکل می پرسید. جواب ساده ای شنید، که فکرش رو نمی کرد؛ احساس آب نبات بودن بهش دست داد. شاید هم پرسیدنش حتی به اون شکل بد نبود، حتی شاید هیچی بد نبود. شاید باید احساس آب نبات بودن رو تجربه می کرد، حتی برای بارها و بارها؛
احساس آب نبات بودن نباید عادت بشه، چون اون موقع همیشه یا آب نبات می شن یا آب نبات ساز، آب نباتش هم نباید خیلی شیرین باشه، یا اگه حق انتخاب داشته باشه، اصلا" شیرین نباشه بهتره.
شاید اگه حق انتخاب براش باشه، اصلا" هیچ کدوم از این ها نشه، همه چیز متفاوت تر، اما این به این معنی نیست که اون موقع و با اون شرایط اوضاع بهتر بشه.

خود این هم گفتنه

به من بگو برای تو چی ام؟ به من بگو کجای این بازی و نقاشی پر از رنگ ام؟ بگو کدوم نقش دلنشین رو واسه من در نظر گرفتی؟ بگو توانایی و استعداد کدوم نقش رو دارم؟ بگو دعوتم می کنی برای چی؟ بگو به چی ؛ کجا ؛ کِی ؛ اصلا" برای چی دعوت ام می کنی؟ بگو اصلا" دعوت ام می کنی؟؟؟ بگو من چه رنگی ام؟ بگو کجای این وحشت، این حسرت ماله من بوده یا مال من می شه؟ بگو کجا رو باید خط خطی کنم؟ بگو کجا رو باید پاک کنم؟ بگو به کجا باید گند بزنم؟ بگو از کِی باید زنده شم و کِی باید بمیرم؟ بگو بگو تا کِی نباید باشم و تا کِی می خوای که نباشم و کِی بیام؟ بگو تو کجایی وقتی منو تنها می ذاری؟ بگو کجا میری وقتی با من نیستی؟ بگو ...
اصلا" هر چی دلت می خواد بگو؛ یا حتی نگو؛ که خود این هم گفتنه

***

این نخستین پست این بلاگه که آنلاین نوشتم و همین لحظه هم می فرستمش

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

صدایم کن، صدای تو خوب است


31
چهارشنبه 7 اسفند ماه 1387 خورشیدی
10:01 شب

صدایم کن، صدای تو خوب است.

جلو خودم رو می گیرم، نه برای این که نمی تونم، نه برای این که می ترسم، نه، نه، شک هم ندارم دیگه، اما جلو خودم رو می گیریم. مطمئن نیستم چرا، اما فکر کنم این هم شاید نوعی از دلهره باشه و نا توانی، اما ترس و نتونستن نه.

***

بدنم گُر گرفته، مثل بقیه مواقع که مثلا" قلیون می کشم یا فلفل و چیزهای تند می خورم، یا مثل بعضی وقت های دیگه. هه، فکر کنم بعد از هم آغوشی و عشق بازی هم بدن آدم ها همین جور گر می گیره. اما الان بدنم گر گرفته و داغ داغه، اما گر گرفتگی و داغیش نه از قلیونه نه از فلفل و چیز های تند، نه هم آغوشی و عشق بازی داشتم و نه مثل بعضی وقت های دیگه. گر گرفتگی من چشمه ی دیگه ای داره، چشمه ای زلال و خنک که شاید، شاید، شاید، خود اون هم گاهی اوقات بدنش گر بگیره.

***

ببخشای که گاه گاهی فرصت نمی دهم که دوست داشته شوم. این کار را بد آموخته ام.


10:38 شب