۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

به تاریخ دقت کنید


5


بعد از یک هفته کار و تلاش و ناز مردم کشیدن و توضیح دادن و تو میدوون ها آهنگ خوندن و شب ها تا دیر وقت نخوابیدن و ... الان دو روزه که مثلا" دارم درس می خونم و استراحت می کنم. دیشب هم نتیجه ی رسمی انتخابات اعلام شد و از حوزه ی تهران، ری، شمیرانات فقط یک نفر به مجلس رفت. انکار نمی کنم که خسته ام، بیش از حد خسته ام، نه از تلاشی که این هفته کردم و نه از این که تلاشمون شاید نتیجه نداد و نه از این جور چیزها.
تو این هفته ای که گذشت تا دلت بخواد با انواع آدم ها از همه شکلی طرف بودم. از کسانی که تو ستاد جهانگیری و حضرتی و خود ستاد اصلاح طلبان بودند تا مردم بالاشهرنشین و قشر متوسط رو به پایین جامعه .از احمق هایی تو ستاد جهانگیری و حضرتی و اصلاح طلبان که تازه به دوران رسیده هایی بودند که احساس بزرگی می کردند تا مردمی که تو ونک و جاهای دیگه مغازه هایی با قیمت هنگفت و درآمد هنگفت تر داشتند و به خاطر اینکه پلیس به گردن بند playboy اَش گیر داده بود یا به موهای سیخ سیخیش یا چون ازش مالیات گرفته بودن یا چون قیمت خونه و گوجه و مرغ و غیره رفته بود بالا یا به دلایل دیگه ، به این نتیجه رسیده بودند که خاتمی هیچ کاری نکرد و فقط عمر حکومت رو زیاد کرد و خودش از همین ها بود و خیانت کار بود و به قول یه پیرزن خاتمی هم یه انتره ؛ یا مردمی که تو هفت تیر با اعتماد به نفسی بس جالب و با اطمینانی زیاد به این که دارند درست می گن خیلی راحت تو روت نگاهی عاقل اندر سفیه می کردند و سری تکون می دادند و چهره ای کج می کردند و با شدت تمام عقده ی 30 ساله شون رو خالی می کردند و بهت می گفتند : " خائن ، شماها دارید خیانت می کنید " و چی کار می شه کرد در جوابشون جز اینکه حسرت بخوری سکوت کنی و چیزی نگی تا یه موقع تو هم یکی مثل اونا نشی . یا مردی که تو ولی عصر دستم رو گرفت و کشیدم کنار درست همون طوری که پلیس ها این کارو می کنن و من فقط بهش لبخند زدم ، و وقتی شروع به صحبت از اقتصاد و ... کرد فهمیدم هیچی حالیش نیست بر عکس قیافه ی حق به جانبش ، وقتی تو دفاع از خاتمی بهش گفتم صندوق ذخیره ی ارزی رو خاتمی تاسیس کرد ، یه لحظه موند انگاری تا الان اسم این صندوق رو نشنیده بود یا انگاری فکر می کرد احمدی نژاد تاسیسش کرده ، بعدش بر گشت گفت زمانی که خاتمی دولت رو تحویل داد موجودی صندوق صفر بود ، نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم که طرف با تمام بی اطلاعیش سعی می کرد خودش رو آگاه نشون بده و با دروغ و خالی بندی هم که شده بگه من دارم درست می گم و تو اشتباه ، بهش گفتم اشتباه نکنید پایان دولت خاتمی ذخیره ی این صندوق اونم تازه با نفت زیر 50 دلار ، بالای 10 میلیارد بود اما الان با نفت 110 دلار زیر 10 میلیارد، پوزخندی تحقیر آمیز بهم زد و با دستش زد به بازوم نگاهی کرد بهم که معنیش این بود که باشه بابا تو راست میگی ، و بعدش گذاشت رفت .
یا پسر جوونی که مذهبی می زد و ریش هاشو تا الان از ته نزده بود یا حداقل چند بار زده بودو وقتی که داشت از کنارم رد می شد برگشت گفت یه مجلس ششم دیگه می خواید راه بندازید ؟ داشتم با یکی دیگه حرف می زدم ،بهش علامت دادم که واستا ، واستاد ،چند دقیقه ای حرف زدیم

12:54 شب 7 اردیبهشت 1387
1:59 شب

[ادامه این مطلب رو قصد داشتم فردای اون روز بنویسم اما به دلایلی که تو خود همین متن کوتاه هم آشکاره و البته تنبلی ننوشتم؛ اگه می نوشتم کلی چیزای با مزه و جالب و البته تلخ ؛ و ... داشتم که بگم، نمی دونم شاید یه روز کلا" نشستم کلی نوشتم . 19 تیر 87 ]

هیچ نظری موجود نیست: