
تلخ ترین ... تلخ
---
ایستگاه، پایان نبود
واگن قطار مترو خلوت خلوت بود و در اصل به جز خودش کس دیگه ای توش نبود. بغض عجیبی گلوش رو پر کرده بود. احساس شدید سرکشی می کرد و دوست داشت بزنه همه چیز رو درب و داغون کنه. دوست داشت داد بزنه. دوست داشت بزنه شیشه هارو خورد کنه و خودش رو پرت کنه تو پنجره ها. دوشت داشت واگن های قطار به هم راه داشتند و از سر قطار تا تهش رو می دوید و جیغ می کشید و از ته قطار تا سرش رو فرار می کرد و با فریاد به هر چی که دم دستش بود لگد می زد.
رو زمین نشسته بود و به گوشه ای تکیه داده بود. ته چشماش رو کمی اشک گرفته بود. با همون چشما و چهره ای غمگین و با بغضی عجیب سرکش، به زمین خیره مونده بود و انگار هیچی نداشت، حتی چیزی تا مغزش رو باهاش پر کنه.
بعد از چند لحظه سرش رو بالا گرفت و رو به دوربین با صدای گرفته ای گفت:
"من دارم جور چی رو می دم؟ هان، خوب حداقل یه چیزی بگو لعنتی، لعنتی بگو دیگه، من دارم جور چی رو می کشم و جور کی رو می کشم؟ "
و بعد با سکوت همون طوری خیره موند.چراغ های واگن خاموش شد و همه چیز تو تاریکی مطلق زیر زمین، زیر این همه خاک، فرو رفت. صدایی به گوش رسید که می گفت:
"مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفا" پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید."
اما چراغ ها دیگه هیچ وقت روشن نشد و درب کشویی واگن هیچ وقت باز نشد.
---
و من می دونم که ایستگاه پایانی نبود، و من می دونم که ایستگاه، پایان نبود، می دونم که پایانی نبود.
یک شنبه 25 مرداد 1388 خورشیدی
2 ظهر
---
ایستگاه، پایان نبود
واگن قطار مترو خلوت خلوت بود و در اصل به جز خودش کس دیگه ای توش نبود. بغض عجیبی گلوش رو پر کرده بود. احساس شدید سرکشی می کرد و دوست داشت بزنه همه چیز رو درب و داغون کنه. دوست داشت داد بزنه. دوست داشت بزنه شیشه هارو خورد کنه و خودش رو پرت کنه تو پنجره ها. دوشت داشت واگن های قطار به هم راه داشتند و از سر قطار تا تهش رو می دوید و جیغ می کشید و از ته قطار تا سرش رو فرار می کرد و با فریاد به هر چی که دم دستش بود لگد می زد.
رو زمین نشسته بود و به گوشه ای تکیه داده بود. ته چشماش رو کمی اشک گرفته بود. با همون چشما و چهره ای غمگین و با بغضی عجیب سرکش، به زمین خیره مونده بود و انگار هیچی نداشت، حتی چیزی تا مغزش رو باهاش پر کنه.
بعد از چند لحظه سرش رو بالا گرفت و رو به دوربین با صدای گرفته ای گفت:
"من دارم جور چی رو می دم؟ هان، خوب حداقل یه چیزی بگو لعنتی، لعنتی بگو دیگه، من دارم جور چی رو می کشم و جور کی رو می کشم؟ "
و بعد با سکوت همون طوری خیره موند.چراغ های واگن خاموش شد و همه چیز تو تاریکی مطلق زیر زمین، زیر این همه خاک، فرو رفت. صدایی به گوش رسید که می گفت:
"مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفا" پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید."
اما چراغ ها دیگه هیچ وقت روشن نشد و درب کشویی واگن هیچ وقت باز نشد.
---
و من می دونم که ایستگاه پایانی نبود، و من می دونم که ایستگاه، پایان نبود، می دونم که پایانی نبود.
یک شنبه 25 مرداد 1388 خورشیدی
2 ظهر


