نا شناس تر از همه
سوی شهر آمد آن زن انگا س------------ سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آینه ای فتاده به خاک --------------- گفت : حقا که گوهری یکتاست
به تماشا چو بر گرفت و بدید------------ عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا ----------- من ندانستم این گهر ز شماست
ما همان روستا زنیم درست ------------- ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست
که بر آیینه ی جهان بر ما--------------- از همه نا شناس تر خود ماست
نیما یوشیج
86-1-28 / ~ 4:30 pm

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر