
یکشنبه 11:02pm 87/05/20
- بابک یعنی بعدش چی میشه؟
- بعدش؟ ... نمی دونم.
و سکوت
----------
درست نوروز پارسال بود، یه نوروزی که احساس خوبی بهش داشتم. اما این بار هم مثل خیلی وقت ها احساسم اشتباه بود. یا حداقل برآورده نشد. چه می دونم. چه اهمیتی داره. اون هم گذشت، مثل خیلی چیزها که گذشتند ، مثل خیلی چیز ها که این روزها دارن میگذرن. مثل من.مثل روزها . و مثل چشمایی که بینا شدند دست هایی که توانمند شدند و پاهایی که دویدند تا پرواز کنند. و این وسط هیچ کی نپرسید شاعر کجاست و چه می کنه. همه فقط منتظر موندند تا شاعر بمیره و یه تراژدی دردناک رقم بخوره. همه منتظر موندند تا شاعر شکست بخوره و بیفته زمین و آروم آروم اشک بریزه. حتی این آروم آروم اشک ریختن هم مهمه و نباید غیر این باشه، چون شاعره. همه منتظر بودند و موندند تا اون اتفاق بیفته و یه رد پای جدید برف ها رو ، یک دستی و آرامش اون ها رو پاره پاره کنه . هر چند هر کدومشون کافی بود یه فریاد بکشند تا یه بهمن بیاد ، کافی بود لذت سرمای برهنه رو برف غلتیدن رو یه بار امتحان کنند. کافی بود از لیز خوردن نترسند و برای پرواز کردن رو برف ها بدوند.
همه منتظر بودند و موندند تا اون اتفاق بیفته. چشم هایی که بینا شدند ، دست هایی که توانمند شدند و پاهایی که دویدند تا بپرند و پرواز کنند. قلب هایی که مشتاق شدند و شوق رو یاد گرفتند. لب هایی که چه بوسیدند و چه نبوسیدند ، اما طعمش رو مزه مزه کردند. و ...
اما هیچ کدوم از این ها یاد نگرفتند سقوط کنند. رها سقوط کنند. و این همون چیزی بود که شاعر به خاطرش باید می مرد تا شاید این طوری خودش رها سقوط کردن رو زندگی کرده باشه و خیالش از شعرایی که گفته ، راحت باشه . و این طوری از اسمی که روش گذاشتن بیشتر از همیشه بدش بیاد.
اما همه این ها یه قصه است ، نمی گم تلخ، یه قصه ی وارونه. همه منتظر بودند و موندند که اون اتفاق بیفته ، نمی دونم که آیا اون اتفاق هرگز افتاد یا نه، نمی دونم آیا میفته یا نه، اما می دونم که این پایان برای شاعر لذت بخش نبود. این پایانی نبود که شاعر تو رویاهاش دیده بود و اون رو هر روز تو شعرهاش نوید می داد. این حتی نمی تونست پایان باشه. می دونم شاعر هیچ وقت دلش نمی خواست بمیره، هر چند دلداده ی رها سقوط کردن بود. اما فکر کنم هیچ وقت نخواست باور کنه که برای اثبات حقیقت باید اون رو بکشه. این همون باوری بود که باعث شد این اسم لعنتی بیفته روش. بین تمام ناباوران. مثل کنه.
نمی دونم آخر سر برای خلق این تراژدی دردناک شاعر رو کشتند یا نه ، اصلا" نمی دونم آیا واقعا" شاعر مرد یا نه ، اما می دونم شاعر لعنتی تنها کاری که نکرد شعر گفتن بود. می دونم لعنتی بارها زمین خورد و مثل بچه ها زار زار گریه کرد . هر چند همه ی این طلسم شده ها فقط اشک هایی رو دیدند که آروم آروم از روی گونه ها سر می خورد. چون تراژدی باید رقم می خورد.
شاعر آخر مرد؟ اسمش چی شد؟ تراژدی به کجا کشید؟ همه ی این ها برام سوال شده.
-----------
- چرا یکی باید بمیره؟
- چی؟
- تو کتابت گفته بودی.
- یکی باید بمیره تا بقیه بفهمن که چی دارن و داشتن.
- کی می میره؟
- خود شاعر.
(بخشی از فیلم ساعت ها)
------------
واقعا" آخرش چی می شه؟
و من هنوز هم تو خونه میشینم و با کامپیوترم ور میرم و برنامه نویسی می کنم و آهنگ هایی تکراری گوش میدم و با بعضی هاشون میرم تو خاطره هایی که غبار گرفته و نگرفته اشون تفاوتی نداره. کتاب می خونم و از کتاب خوندن لذت می برم. شب ها تا سه چهار بیدار می مونم و صبح ها یازده به بعد پا میشم، هر چند از نه حتی گاهی هفت هم بیدارم اما باز می خوابم و سعی می کنم از این خواب دوباره لذت ببرم. هر شب هم به خودم قول می دم که فردا نه به بعد رو نمی خوابم. اما فردا عین خیالم هم نیست که زدم زیر قولم. از اولای تابستون شروع کردم به ورزش صبح که چی بگم ظهر گاهی. و این کلی برام لذت بخشه. پری روز جمعه هم کم مونده بود انگشتم قطع بشه، اما نشد و من حتی نذاشتم دکتر برام بخیه بزنه. و به یه پانسمان و آتل رضایت دادم.امروز ظهر هم که حموم رفتم دستم رو تو کیسه فریزر کردم و کش بستم تا آب نخوره و دیدم که واقعا" نمی شه با یه دست رفت حموم . چون اون موقع نمی شه دست سالم رو شست. این طوری بود که بی خیال شدم و دست سالمم رو هم شستم. اما نشد لباسم رو درست حسابی بشورم و بی خیال لباس شدم.دو هفته است به بیشتر آدم ها سپردم برام آمار قوانین مسابقات شیرجه رو در بیارن اما تا الان یافت نشده، هر چند یکی دو نفر چند تا سر نخ دادن بهم اما به دردم نخورد. خودم هم تو اینترنت یه ساعتی گشتم و نیافتم.دیروز به نتیجه رسیدم که بی خیال قوانین شیرجه، کارم رو فعلا" یه جور سر هم می کنم تا بعد. نوشتنم رو جدی تر از قبل ادامه می دم و تا دو سه هفته دیگه می خوام یه کارگاه بررسی تاریخ دوره هخامنشی بذارم.هم چنان می خوابم و با کامپیوتر ور می رم و سایت طراحی می کنم و آهنگ گوش می دم. هر روز هم خبر های جالب و با مزه ای از دور و اطرافم می شنوم و بیشتر تو فکر ، شاید فکر لعنتی فرو می رم.هم چنان کتاب می خونم و به خودم امید می دم.و سعی می کنم که بگذرم.
------------
یکی از بچه ها می گفت آدم ها فقط اون چیزی رو که دوست دارن و اون چیزی رو که می خوان می بینند، من هم داشتم به آدم ها فکر می کردم، به چیز هایی که دیدند و چیز هایی که ندیدند یا نخواستند ببینند.
پسر عجب صحنه ی جنایی توهمی ای بود وقتی که خون فواره زد و پاشید و دیوار رو قرمز کرد.از ترس این که کل خونه خونی نشه با اون یکی دستم انگشتم رو گرفتم و مامان رو صدا کردم تا بیاد بهم دستمال کاغذی بده، مامان که اومد و خشکش زدو زرد شد، تازه فهمیدم گویا اتفاق بدی افتاده