۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

همه

20
4:22 عصر روز 29 آبان ماه 1387 خورشیدی، چهارشنبه

همه

چی فکر می کنی؟ فکر می کنی آسونه؟ فکر می کنی ساده است؟ فکر می کنی روی یه صندلی خشک و لرزون و خائن و جاکش نشتن و لبخند زدن و منتظر موندن تا یکی بیاد و اسفنج پر از آب رو بزنه به هدف و صندلی زیرت خالی بشه و بیفتی تو استخر لجن و بعد بلند شی و با قیافه ی مضحک خودنمایی کنی و مردم بخندند و نگاشون کنی و بعدش روز از نو، چه جوریه؟

***

گریه نکردن عزت توست یا شرف و غرورت؟ گریه کردن بچگی منه یا سادگی و ضیعف بودن ؟

***

سال ها پیش، خیلی سال پیش، یه روز داشتم از جلو تلویزین رد می شدم که نگاهم رو به خودش جذب کرد، داشت خبرهای دیداری(تصویری) از همه ی گوشه و کنار دنیا رو نشون می داد. تو یه کشور فقیر آفریقایی سیل ویرون گری اومده بود، سیلی که همه چیز رو با خودش می بره، و این سیل دختری رو، دختر سیاه پوست جوونی رو که شاید سنش 20 تا 25 سال بود، با خودش آورده بود و انداخته بود تو یه باتلاق، نه تنها اون دخترک رو بلکه همه ی خونه ها و آوار زندگی رو هم همراه دخترک به باتلاق ریخته بود، و دخترک مونده بود بین این آوار و تنها جاییش که هنوز نرفته بود تو باتلاق، گردن و سرش بود. تو یه کشور فقیر آفریقایی. می دونید، هیچ امکاناتی نبود که آواری رو که اطراف دخترک رو گرفته و به دست و پاش گیر کرده بود ازش جدا کنه، می دونید، آوار و باتلاق داشتن دخترک رو به گلو می کشیدند و هیچ کس و هیچ چیز نبود که بتونه اون رو از همه چیزایی که بهش گیر کرده و پایین می کشوندش، رها کنه و نجاتش بده، می دونید، همه ی کسایی که اون جا بودند با فاصله ی 5،6 متری دور باتلاق نشسته بودند و زار و زار داشتن اشک می ریختن و مرگ دخترک رو تماشا می کردند. و هنوز سیل ادامه داشت و باتلاق پایین می کشید.
می دونید دخترک در برابر همه چیز، در برابر همه ی دوستا و خانواده و همه ی تماشاچیا که داشتن گریه می کردن، در برابر همه ی آوار زندگی که به بدنش گیر کرده بود و با ادامه ی سیل داشت بیشتر و بیشتر لهش می کرد، و در برابر مرگی که داشت همه چیز، همه ی وجودش رو فرا می گرفت، چی کار می کرد؟
دخترک داشت لبخند می زد، دخترک داشت لبخند می زد، هر چند که گهگاه قطره های اشکی هم به آرومی از گونه هاش لیز می خورد، همون طور که پایین و پایین می رفت، دخترک به پهنای صورتش داشت لبخند می زد.
*
اون روز من خیلی چیزها یاد گرفتم، من اون روز یاد گرفتم که چه طور از ته دلم لبخند بزنم و بخندم.
*
دخترک رها، شادی و رهایی از آن تو

***

این روزها همه سلامت می دهند، این روزها همه مستان سلامت می دهند، تا خداحافظی آخر راحت تری داشته باشی.

***

ببخشاییدش

5:06 عصر

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

The Fly Is In

09:35 pm
87/05/14

The Fly Is In

The fly is in
The milk is in
The bottle is in
The fridge is in
The kitchen is in
The house is in
The town

The flea is on
The dog is on
The quilt is on
The bed is on
The carpet is on
The floor is on
The ground

The worm is under
The ground is under
The grass is under
The blanket is under
The diaper is under
The baby is under
The tree

The bee is botherin’
The puppy is botherin’
The dog is botherin’
The cat is botherin’
The baby is botherin’
Mama is botherin’
Me.

Shel Silverstein

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

14-id]id]id]

14
11:59 شب – 2 مهر 1387 خورشیدی
و بعد از این همه سال، که باور می کند.و من هنوز این جایم. و بعد از این همه سال، سفری که آغاز نشده بود گویی بدین گونه پایان می یابد. و هیچ نمی ماند. هیچ از من، هیچ از این سفر خیالی و وهم انگیز، هیچ از دفتر هایی که گشوده شد و هیچ از آنانی که بسته شد. و هیچ از آنانی که هیچ گاه باز نشد. هیچ از من، هیچ از هیچ. هیچ
***
_تا الان چند نفر رو له کردی؟
_چی؟ چی کار کردم؟
_له ، خورد.
_چه طور؟
... همین جوری ، یه دفعه برام سوال شد. فکر نکنم کسی رو تا الان له کرده باشم، شاید کسی از دستم ناراحت شده باشه اما کسی رو تا الان خورد نکردم. مطمئنی؟ خوب آره فکر کنم، چه طور؟ یه دفعه برات سوال شد؟ کاملا" اتفاقی؟ نمی دونم، خوب تا الان چند نفر تو رو خورد کردن؟ هیشکی، چرا باید یکی بخواد من رو خورد کنه؟ به هزار و یک دلیل احمقانه، یعنی می خوای بگی تا الان حتی کسی سعی هم نکرده که تو رو خورد کنه؟ نمی دونم ، نه. دیگه داری حوصله ام رو سر می بری ها، مثل آدم بگو منظورت چیه خوب. منظور؟ منظوری ندارم،[...] تو چی؟ من؟ من ساده تر از این حرف هام.
***
رگ های خالی از خون، غبار های صورتم را می زداید ، و صبحی دیگر در راه است.و شاه رگ های خالی
***
قلبم تیری می کشد و به آرامی و به مانند کشیدن ناخن دست بر تخته ی سیاه و یا به مانند کشیدن پیکر مرده ای بر روی سنگ و کلوخ و خاک رهایم می کند. لحظه ای بی حرکت می مانم تا از دوری اش کمی بگذرد و سپس به راه رفتن ادامه می دهم. نجواها را می شنوم که می گویند چگونه خود را بارها و بارها باز می کشم، و این بار احساس می کنم.
زانوهایم را جمع می کنم و دیگر این نیز فایده ای ندارد.
***
اوپ، دیروز از شهرکرد برگشتم. به نسبت تهران خنک تر بود اما در کل به نظرم گرم بود، البته نباید از منی که تو زمستون پارسال پنکه روشن می کردم انتظار داشته باشی که این رو نگم. سفر بدی نبود، فهمیدم که شهرکرد میشه گفت تقریبا" آثار باستانی خاصی نداره، زاینده رود خیلی کم آب شده(شاید چون آخر تابستونه) ، از یه تیکه از محیط بیرون پیرغار که یه غار عمودی داره خوشم اومد و لذت بردم، شاید دفعه بعد از غار عمودی ایش هم برم بالا، چند تا کتیبه مال سده ی اخیر هم اونجا هست، اسم شهرکرد قبلا" دهکرد بوده، و چیزای دیگه که فهمیدم.
قبل رفتن به شهرکرد ترس جالبی داشتم و حتی باعث شد سفرم یک روز بیفته عقب، ترسی که یه روز شاید بگیرتم، نمی دونم که در آینده حل بشه یا نه، در هر صورت گذاشتمش کنار و کاریش ندارم، اما در کل خوب چیزهایی رو بهم یادآوری کرد، خوب واقعیت هایی رو دوباره آورد جلو چشمام. یه روز شاید بگیرتم، هرچند این جور مواقع دست از همراهیم فکر نکنم برداره.
دیگه خوابم میاد.
***
این حشره ریزه هست که کارتونش رو هم درست کردن و بیشتر تو توالت و اینجور جاها دیده میشه، رفتم دست شویی و یکیشون رو دیدم و با خودم گفتم: چه قدر شبیه خود کارتونش درستش کرده خدا، بعدش از خودم خنده ام گرفت به خاطر این فکر وارونکی ایم.
1:05 نیمه شب – 3 مهر 1387 خورشیدی

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

مترو ؛ واگن نخست ، واگن پایانی


18
یک شنبه - 19 آبان 1387 خورشیدی / 10:15 شب


مترو ؛ واگن نخست ، واگن پایانی

-واگن نخست و پایانی مخصوص بانوان می باشد، ... آقا برو تو واگن آقایان

و چند لحظه بعد پسر و دختری جوون در حالی که دست همدیگرو گرفته بودند، خنده کنان و بدو بدو اومدن تو واگن " آقایان " ، و همان طور خنده کنان از کاری که کرده بودند و این که راننده ی قطار پی برده بود و [با فریاد]تذکر داده بود، لذت می بردند.

و این وسط تنها چیزی که واسه من جالب بود و سوال شده بود این بود که لوکوموتیو ران از کجا فهمیده بود که یک مرد در واگن مخصوص بانوان رفته و جا خوش کرده، یعنی داخل واگن مخصوص بانوان با دوربینی چیزی کنترل میشه؟ شاید هم مامور ایستگاه بهش خبر داده، شاید هم یه جور دیگه، چه می دونم.

این یه جدا سازی کامله، حتی وقتی که حضور یک مرد بین یه جمعیت زن کنترل میشه، وقتی که حضور یک مرد بین یه جمعیت زن قراره زمینه ساز یه معضل بشه و جامعه رو، رو به فساد و فحشا بکشونه. وقتی که قراره امنیت یه جامعه که نصفش مرده و نصفش زن (حدودا") این طوری تامین شه.

بیاید یه جور دیگه نگاه کنیم، یه قطار مترو چند تا واگن داره؟ 10تارو که داره دیگه؟ 2تاش مخصوص بانوان، 8تاش می مونه که دیگه این حرفارو نداره، حالا فرض کنید یه گروه (بیش از یک نفر) زن (جنس مونث) با همدیگه اومدن تا سوار مترو بشن. به نظر شما کدوم یک از این 10 واگن رو انتخاب می کنن؟ در شرایطی که مترو شلوغ نیست و عادیه، یعنی یه زن می تونه بدون برخورد فیزیکی با یک مرد(جنس مذکر) راحت به جایی تکیه بده یا دستگیره رو بگیره یا حتی بشینه. به نظر من در بیشتر موارد واگن انتخابی واگن نخست، واگن پایانی است. این جاست که باز هم از یه جداسازی کامل حرف می زنم، اون هم جدا سازی ای که این بار اجبار یا تذکری از طرف راننده ی واگن(حکومت) توش وجود نداره، جدا سازی که ما خودمون قانون گذار و مجری و مشوق اون هستیم. شاید تو جواب من صحبت از مزاحمت ها و آزارهایی بشه که ربطی به شلوغی واگن ها و ... نداشته باشه

بذارید یه جور دیگه باز نگاه کنیم؛ فرض کنید پیاده روها، خیابون ها، مراکز خرید، تاکسی ها و ... رو هم همین طوری کنیم، یعنی مثل مترو که دو تا واگن مخصوص بانوان داره؛ حالا انتخاب چیه؟ یعنی اون جمعیت به نظر من زیادی که تو مترو در هر صورت انتخابشون واگن نخست، واگن پایانه، تو پیاده رو و خیابون و مرکز خرید و تاکسی و ... هم می خوان بخش مخصوص بانوان رو انتخاب کنند؟ آیا این انتخاب به خاطر در امان موندن از آزار و اذیت های مرد(جنس مذکر) هاست؟ و باز هم یه سوال که قبلش یه تجربه از خودم رو می گم براتون: من از اون جایی که دوران زیادی رو در آموزش و پرورش گذروندم و خوب از این جهت بعضا" با مدارس دخترونه هم سر و کار داشتم، برام زیاد پیش اومده که بین گروه های تین اِیجر دختر دبیرستانی بیافتم. و می تونم بگم تو خیلی از این موارد وقتی تعداد دخترها زیاد بوده، به مقدار فراوان انواع متلک رو ازشون شنیدم(تو خیابون)، اما وقتی تعدادشون کمتر از انگشتای یه دست بوده در بیشتر موارد خیلی ساده از کنارم گذشتن. و کم هم ندیدم گروه های دختری رو که در حال متلک انداختن حتی به یه دسته پسر باشن. و اما سوالم: وقتی که یه گروه زن با هم به مترو می رن واقعا" باز هم در معرض بی امنیتی اند؟ یا بهتر بگم توانایی تامین امنیت خودشون رو در برابر چند تا مرد(مذکر) ندارند؟ آیا فرضا" نگاه هیز یا متلک های گفتاری انقدر قدرتمند اند که امنیت یه گروه زن رو به خطر بندازند؟ من نمی خوام بگم که این نگاه های بعضا" هیز یا متلک ها کار درستیه، شکی نیست که رفتاری اشتباه و یک مریضی اجتماعی و حتی شاید فردی-روانی باشه، اما می خوام بگم که ضعف و ضعیف دیدن خود یا ضعیف بودن در برابر این مریضی اون هم وقتی یه جمع باشه، خودش هم کم بی اشکال نیست به نظر من. و آیا در این واگن ها ی غیر از واگن نخست، واگن پایانی، هیچ مردی یافت نمیشه اگر یه موقع آزاری مشهود به زنی رسید به طرف داری از اون زن اعتراض کنه؟ شاید در جوابم گفته بشه که : خوب مگه زن ها دیوونه اند که برن جایی که امکان اذیت شدنشون هست؟ باید بگم نه، به طور طبیعی هیچ زن و مردی نمی ره جایی که اذیت بشه، اما چه اذیتی؟ اما به چه قیمتی؟ مگه تو کشورهایی مثل مالزی(مسلمان)، دانمارک(اکثریت مسیحی)، سوئد(اکثریت مسیحی)، ترکیه(لائیک-اکثریت مطلق مسلمان)، لبنان، سوییس (کشورهای صنعتی و پیشرفته رو نمی گم تا ذهنمون به سمت سایر موارد مرتبط با اون ها نره) و ... واگن مخصوص بانوان داریم؟ یا شاید هم می خواید بگید تو اون جاها نگاه هیز و متلک و آزار و اذیت نیست؟ پس چرا اون جا این جداسازی که من اسمش رو می ذارم جداسازی مردمی، (یعنی جداسازی ای که خود مردم آگاهانه یا نا آگاهانه به وجود میارن و دولت ها و حکومت ها توش دخالتی ندارن.) وجود نداره؟ اشتباه نکنید، جداسازی ای که در مترو داره اتفاق میافته حکومتی نیست، کاملا" مردمیه، چون مردم ازش استقبال می کنن. اما پرسیدم چه اذیتی؟

واقعا" ما داریم از کدوم اذیت صحبت می کنیم؟ اذیت هایی که هر روز تو خیابون کم نیست؟ بذارید یه کم مصداقی و از خودم حرف بزنم. هرکی من رو دیده باشه تایید می کنه که در 95 درصد موارد، من رو با هدفونی در گوش دیده که دارم به آهنگی گوش می دم و تو این دنیا سیر نمی کنم، حالا به نظر همون کسایی که من رو دیدن یا ندیدن من آدم هیزی هستم؟ چرا این رو می پرسم؟ چون باید بگم که در مواردی پیش اومده که من هم در مترو یا هر جای دیگه به چهره یا بدن(لباس) چه زن و چه مرد نگاه کردم، نه این که هیز باشم، نه اینکه نظری یا فکری درباره طرف مقابلم داشته باشم، گهگاه چون شاید از مدل لباس طرف خوشم اومده باشه، گهگاه شاید از مدل موی طرف، مدل آرایش طرف و ... خوشم یا حتی بدم اومده باشه و خواسته باشم ازش یه الگو گرفته باشم(البته در مواردی که خوشم اومده باشه ها)، یا حتی شاید گهگاه جذب زیبارویی طرف چه زن و چه مرد شده باشم.(البته باید بگم که هیچ گاه به کسی خیره که نمی شم که هیچی، بیشتر از چند ثانیه هم سعی می کنم نگاش نکنم تا دچار برداشت اشتباه نشه) حالا امکان داره این وسط طرفی که دارم نگاش می کنم هم همون لحظه چشش به من بیفته، بدترین برداشت می تونه این باشه که نگاه من هیز بوده، اما آیا واقعا" بوده؟ البته نمی خوام بگم که نگاه همه سالمه و هیچ نگاه هیزی وجود نداره ها، هست اتفاقا" زیاد هم هست، اما واقعا" این نگاه هیز انقدر عذاب آوره؟ من هیچ وقت زن نبودم که بدونم یه زن چه حسی می تونه داشته باشه اما تو تمام مدتی که تو اصفهان بودم و بیشتر مردم من رو به خاطر موهام و ظاهر و تیریپ هام چپ چپ و با تعجب نگا می کردن و حتی گهگاه متلک هم مینداختن، و تمام مدتی که در آموزش و پرورش بودم و دختر های تین اِیجر دبیرستانی به علت تفاوت جنسی با من، متلک هایی دقیقا" با همین نگاه تفاوت جنسی مینداختن، انقدر عذاب نکشیدم که مثلا" بخوام دیگه تو حیطه ی مدارس دخترونه نرم یا مثلا" بخوام خودم رو با عرف غالب اصفهان هماهنگ کنم. البته منکر نمی شم که اوایل تو اصفهان کمی جا می خوردم و شاید اذیت می شدم اما بعدش دیگه نه، حتی یه بار اواخر اصفهان بودنم، وقتی داشتم با دوستم از دانشگاه بر می گشتم، دوستم برگشت بهم گفت "بابک چه قدر مردم چپ چپ و با نگاه تحقیرآمیز نگاهت می کنند"، دقت که کردم دیدم آره مردم هنوز همون طوری من رو نگاه می کنن که 8 ماه پیشش می کردن، اما من دیگه حتی نمی فهمیدم این نگاه به قول دوستم جالب و تحقیر آمیز رو.

و پرسیدم به چه قیمتی؟ ما توی ایران مریض بار میایم. از همون وقتی که شاید مادر پدر هامون مارو از هم بازی بودن با جنس دیگر دور می کنن، از همون وقتی که تو دبستان از جنس دیگر جدا می شیم، از همون وقتی که سر دختر 6 ساله با زور مغنعه و تنش مانتو می کنیم (در موارد زیادی هم روپوش و شلوار پارچه ای برای پسرها)، از همون وقتی که مدرسه رو بدون این پوشش ها برای بچه هایی که چیزی جز بچگی نمی فهمن، ممنوع می کنیم، از همون وقتی که یاد می گیریم که جنس دیگر رو با فامیلی و نه با نام بشناسیم و صدا کنیم، از همون وقتی که تو راهنمایی و دبیرستان بین جامعه مون جدایی رو قبول می کنیم، از همون وقتی که نتیجه ی همه این جداسازی های بدون فکر و بی منطق و بدون روان شناسی و انسان شناسی، می شه متلک ها و ارتباط برقرار کردن های احمقانه ای که به خاطر بلد نبودنه، بلد نبودن ها و اشتباه هایی که شاید سن تجربه اشون باید حول و حوش راهنمایی باشه، باید از همون بچگی و دبستان و هم بازی بودن ها آموزش داده بشه، ما مریض بار میایم، چون در بیشتر موارد مرد ها(مذکر) فقط خودشون رو فاعل می بینند و جنس دیگر رو مفعول، و زن ها(مونث) در بیشتر موارد اگه خودشون رو نا خودآگاه مفعول نبینند، سخته که به خودشون بقبولونند که فاعل هستند؛ در اصل ما همه فاعل هستیم.

به چه قیمتی؟ ما داریم هر روز و هر روز این عرف ها و این جدا سازی مردمی به نظر من احمقانه رو قوی تر می کنیم. آیا قراره برای فرار از این آزار ها و اذیت ها کم کم تاکسی بانوان، پارک های بانوان، دانشگاه بانوان، ورزشگاه بانوان، پیاده روی بانوان، خیابان بانوان، نمایشگاه بین المللی کتاب مخصوص بانوان، برج میلاد روزهای مخصوص بانوان و ... راه اندازی کنیم؟(هرچند کم از این جور چیزا راه نیفتاده) مطمئن باشید که با قدرت گرفتن و استقبال هرچه بیشتر از این جور چیزا همه ی ما ، زن و مرد، با قاطعیت می گم، به فنا خواهیم رفت؛ زنده می مونیم، فقط زنده می مونیم(توضیح بیشتر شاید در پست های بعدی).

البته نمی خوام بودن این چیز هارو کلا" نفی کنم. وقتی مترو جا نداره و خود من هم با فشار خودم رو بین یه سری مرد جا می کنم(البته من هیچ وقت این کارو نمی کنم، منتظر بعدی می شم)، مسلما" اگه زنی(مونث) همراهم باشه بهش می گم که بره واگن نخست، واگن پایانی، اما این کار به نظر من باید تو موارد استثنا مثل همین شلوغی باشه، نه این که عرف و عادت بشه.
بیاید عرف های احمقانه، عادت های اشتباه، هنجار های سنتی که غالبا" به رنگ مذهب در آوردنشون، و تمام رفتار های بدون فکر نه حتی اطرافیانمون بلکه خودمون رو، کنار بذاریم؛ برای خودمون، برای شاید بچه هامون در آینده، برای بهتر زندگی کردن،برای فهمیدن بهتر زندگی وزنده بودن، برای لذت بردن از زندگی و ...

---

پ.ن : می دونم که این نوشته واکنش هایی رو در پی داره، چه مثبت و چه منفی، و می دونم که شاید بیشتر این واکنش ها رو کسی به روم نیاره، اما تو دلش و فکرش نسبت به من یا هرچیزی شاید تاثیر بذاره. هر چند که من فقط 6 ، 7 نفر رو مطمئنم که این بلاگ رو می خونن، و حتی نمی دونم آیا علاوه بر این 6 ، 7 نفر کس دیگه ای هم می خونه یا نه؛ این نوشته هم مثل تمام نوشته هام متوجه کس یا کسان خاصی نبود و حتی هدف گذاریش هم جمعیت زنان(مونث) چه کسایی که سوار واگن نخست، واگن پایانی می شن چه کسایی که براشون فرقی نداره، نبود، یه چیز کلی بود که به نظر خودم مخاطباش هم مردها بودند و هم زن ها .

پ.ن2: من از واکنش های پی این نوشته ناراحت نمی شم، پس راحت باشید، یاد بگیرید که راحت باشید.

پ.ن3: جنس مخالف یا جنس مقابل غلطه (یکی دیگه از عرف ها و سنت های غلط ما همینه که همدیگرو مخالف یا مقابل هم می بینیم، بیاید بیشتر فکر کنیم.) ، از این پس به جای این اصطلاح غلط بیاید از اصطلاح "جنس دیگر" استفاده کنیم. اگه پیشنهاد بهتری دارید بگید.

1:25 بعد از نیمه شب – 20 آبان 1387 خورشیدی