۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

می گفت


49
6:22 عصر جمعه 4 اردیبهشت 1388 خورشیدی

غصه ی قصه ی بچه – خزئبلات 4

می گفت

می گفت. واسه خودش می گفت و می گفت. بدون این که عین خیالش باشه. داشت می گفت. بچه داشت می گفت. بچه داشت می گفت از داشته هاش. از همه چیز. از هر چیز. داشت بهش می گفت.
بچه داشت بهش می گفت که تو می تونی، مثل تا حالا، مثل این همه تونسته هات، مثل همیشه و مثل از این به بعد. بچه داشت می گفت تو غلبه می کنی چون تو شجاعی، تو رد می کنی چون تو توانایی، بچه داشت می گفت تو بلند می شی چون تو استواری. بچه داشت می گفت. بچه داشت نشون می داد. داشت بهش نشون می داد. بچه داشت خودشو نشون می داد. داشت حقایقی رو نشون می داد که تلخ بود. که نادیده گرفته می شد. که نمی خواست ببینه. بچه داشت بهش نشون می داد. بچه داشت بهش می گفت که تو توانایی که تو شجاعی که تو استواری که تو می تونی که تویی.
بچه داشت می گفت.
بچه داشت می گفت که نترس، که نترس و برو، برو و جلو خودت رو نگیر، جلو خودت رو نگیر و نترس، اگه سوختی چی؟ خوب بسوز، اما نترس و برو و جلو خودت رو نگیر، ترس خودش یه نوع شجاعته، نترس و شجاع باش، آدمی که نترسه احمقه، ترسی که جلو تو رو بگیره بزدلیه؛ پس نترس و برو، برو و جلو خودت رو نگیر، جلو خودت رو نگیر و نترس.
بچه داشت می گفت. هی می گفت و می گفت.
دیگه داشتم خسته می شدم از این که بچه داشت براش می گفت، رو کردم به بچه و گفتم: بس کن دیگه، چه قدر دیگه می خوای چرت و پرت بگی؟ بچه رو کرد به من، لبخندی زد و گفت: مهم نیست که منو باور کنی، مهم اینه که خودت رو باور کنی، به همین سادگی.
و برگشت. و برگشت و رفت. بدون این که پشتشو نگاه کنه. رفت و تنها موند. و حالا ما موندیم. همه ی ما.

6:57 عصر

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه


این تصویر رو بدون هیچ ذهنیت قبلی کشیدم. هیچی تو ذهنم نبود و فقط داشتم با مداد نوکی بازی می کردم. اما تهش کلی معنی دار شد.
برای ابعاد بزرگتر تصویر بر روی آن کلیک کنید.

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

به تاریخ دقت کنید



6:50 عصر چهارشنبه 19 فروردین 1388 خورشیدی

گذران
ناخنم رو می کنم تو فرو رفتگی میلیمتری میزم که خودم با چاقویی چیزی درستش کردم. آهنگ گوش می دم و به پیران جاهل و شیخان گمراه لعنت می فرستم.
می دوم و آواز می خوانم. از برابرم دوان دوان آدم هایی می گذرند و من نیز از برابرشان دوان دوان. خط تاریکی شب رو تو آسمون دنبال می کنم و به روشنی ساختمونی بلند می رسم. نفس نفس می کشم. ظهره و یکی با تنه زدن از کنارم رد می شه. عین خیالت نباشه. دارم بالا می یارم و به سمت سطل آشغالی می رم و روش خم می شم تا راحت بالا بیارم. اما چیزی جز یه حس بد بالا نمی یاد و تموم. نمی دونم مردمی که از کنارم رد می شن و تنه می زنن و نمی زنن چی فکر می کنند وقتی یکی با وضع و قیافه ی من، فقط خم شده رو سطل آشغال و داره توشو با شوق و عجیب نگاه می کنه. چه لذتی داره که فکر کنم که دارن فکر می کنن که دیوونه شدم، یا فکر کنن که می خوام دستم رو بکنم تو سطل آشغال و باقی مونده ی آدامسی رو در بیارم و با حرص بجوم، یا فکر کنن که تو سطل آشغال گنجی یافتم و بعد بیان و با طمع و حرص هلم بدن و زمین بندازنم و خودشون خیره شن تو سطل آشغال، یا این که بیان و بزنن رو شونه ام و بپرسن آقا حالتون خوبه؟ و من هم در جوابشون چه زن و چه مرد بگم مگه شما دکتر منی؟ و یه فحش هم بارش کنم و اونم هلم بده و یه فحشی بده و بعدش هم من باهاش یه دعوا را بندازم که کمک کردن هم با منت شده که حالا که نخواستم برعکسشو می کنی؟ ، یا این که بدون هیچ توجهی به من و سطل آشغال از کنارم رد شن و انگار نه انگار؛ چه لذتی داره. هم چنان می دوم و این بار چشمام می افته به کوه ها و این که چه قدر تو این تاریکی شب هم باز به چشم می یان، برای لحظه ای ساختمون بلند روشن از ذهنم می گذره و با خودم فکر می کنم اگه به کوه ها هم همون طوری لامپ اِل ای دی می زدیم کوه ها هم روشن می شدند و یه حجم تاریک تو شب نبودند. و با همین فکرا از کنار پسری دونده، و مرد و زن و دختری، دوان می گذرم. بازم دارم بالا می یارم. وایمیستم و دستم رو به پهلوم می گیرم. کسی بهم می گه اگه کلیه ات درد می کنه اونجا نشین که سرده و کلیه ات اذیت می شه و من به این فکر می کنم که این بار هم بالا نیاوردم و ردش کردم. خوبه، حتی اگه تا فردا هم طول بکشه که می کشه هم بازم خوبه. باد می زنه و مثل قدیما که موهام بلند بود و باد به هم می ریختشون، با تکون خوردن موهام احساس می کنم که چه قدر به هم ریخته است موهام و یادم می افته صبح اومدنی حتی تو آینه هم نگاهی بهشون نکردم، از جلو دستشویی تازه رد شدیم و بر می گردم تا تو آینه اش ببینم از صبح چه قدر آشفته بودم و به خودشناسی بهتری برسم. دارم بالا می یارم. از نزدیک، آشنایی نزدیک می شه که بدم نمی یاد ببینمش. می بینتم و راهشو ادامه می ده و می یاد پیشم. سلامی و سلامی. دارم بالا می یارم و دست شویی و آینه پشت سرمه. بهم می گه چرا انقدر حالت بده و من سوییشرتم رو دورم محکم تر می کنم و می مونم که این از کجا فهمید حالم بده و همراهم می گه ببین اون قد تابلو شده قیافه ات که همه می فهمن. تو آینه خودم رو می بینم و دارم بالا می یارم. قیافه ام بیشتر خواب آلوده و راز نهان فاش نمی کنه. نفس نفس می زنم. این دور چندمه؟ به رکورد رسیدم یا نه؟ امشب ردش می کنم. اما فردا چی؟ اَه لعنتی اون صدای آهنگ موبایل کوفتی تو واسه خودت فقط بذار که داره آهنگی رو که می خونم خفه می کنه. لعنتی خفه اش کن دیگه، تا کِی می خوای ادامه بدی؟ جوابتو که چند باری شنیدی. چند بار دیگه می خوای توهین بشنوی تا دیگه تمومش کنی؟ تا کِی قراره برخورد انکاری رو چشم بپوشی و بذاری آدم ها این طوری تو رو نبینن، مگه یادت رفته چه طور هر کدومشون خودی نشون دادند تا دیده نشی، نه این که فقط با تو مشکل داشته باشن، با خودشون مشکل دارن. لعنتی خفه کن اون آهنگ کوفتی موبایلتو که دیگه برام نفسی نمونده که بخوام تو این تاریکی شب هم بدوم و هم بخونم. نفس نفس می زنم و سینه درد هم اضافه می شه. همراهم بهم می گه الان مثلا" موهاتو درست کردی دیگه؟ می گم آره و راه می افتیم. نور آفتاب تو چشام داره کورم می کنه و باز انگاری دارم بالا می یارم. به سمت سطل آشغالی با عجله می رم و خم می شم و خدا خدا می کنم که بالا نیارم، حالم به هم می خوره از این که بالا بیارم و این بار هم بالا نمی یارم، هرچند از دفعه های قبل بیشتر از همه این بار امکان داشت که بالا بیارم. سوییشرتم رو دورم محکم می کنم و دست به سینه به راه رفتن ادامه می دم. نفس نفس می زنم و درد سینه ام رو کم می کنم. دو نفر دوان دوان از کنارم می گذرن و من گام زنان به ساختمون های خفه تو تاریکی خودشون نگاه می کنم. امشب از شبای قبل شلوغتره. از کنارم یه یارو رد می شه و بهم تنه می زنه، این چندمین تنه ی امروزه؟ این بار بر می گردم و بهش نگاه می کنم که بی خیال داره به راهش ادامه می ده و نور آفتاب می افته تو چشام. فکر می کنم چرا این دفعه برگشتم و می بینم این دفعه هم نباید بر می گشتم. سوار تاکسی می شم و یه دفعه یادم می افته که نمی خواستم سوار شم، اما حوصله ندارم پیاده شم و تاکسی راه می افته. باز حالم بد می شه و سطل آشغالی نیست و به باغچه ی کناری پناه می برم. می دونم همراهم داره نگران نگاه می کنه و از این خوشم نمیاد. سطل آشغال پیدا نمی کنم، لعنت به دانشگاه، لعنت به شهرداری، لعنت به مترو، لعنت به تنه هایی که هی می خورن به هم. خفه اش کن دیگه، وقتی نمی فهمن، وقتی همه راه ها به کوچه علی چپ ختم می شه، وقتی نمی خوان، وقتی انکار می کنن تا خودشون رو انکار نکنن، وقتی باور براشون انقد سخته، وقتی همیشه درسته راهشون، وقتی انقدر زندگی رو سخت می گیرند، وقتی انقدر در برابر من گارد می گیرند، خوب خفه اش کن دیگه؛ اون آهنگ موبایل کوفتیت رو خفه کن و انقدر وقتی از کنارم رد می شی بهم نگاه نکن و بذار این موقع شب با آرامش بدوم و فکر کنم هیچ کی اینجا نیست. دارم بالا می یارم و به هیچ کی نمی گم و می ذارم تا این وقته شبی همه راحت بخوابن، کسی بیدار هم بود نمی گفتم. کمرم رو به سمت چپ می چرخونم و بعد از سالیان درد کهنه و قدیمی کشیدگی پهلوم میاد سراغم، و برام خاطره هایی از روزهایی رو تازه می کنه که قرار بود برم لیگ دسته یک بسکتبال بازی کنم. لنگ لنگان راه می رم و نمی تونم درست بشینم. دارم بالا می یارم. بعد از دو روز، امروز هم هنوز احساس می کنم که کم مونده بالا بیارم. معده ام مثل این که بد جوری قاطی کرده.

7:54 عصر

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

نشد که بشه


بسیار دوست داشتم تا اون بالا اون کوه برفیه می رفتم. هوا عالی بود. کوه باید این هوا رو داشته باشه که بیشتر بچسبه. بارون و ابر و مه و باد و گهگاه هم تگرگ. خیلی دلم می خواست تا اون بالا می رفتم و در نهایت هم با کلی صخره نوردی خطرناک و ... و با کلی زانو درد تا این جا که این پایین دیده می شه بیشتر نرفتم، نیم ساعت بیشتر با اون کوهه فاصله نداشتم ها، اما خوب پایه نداشتم و هی غر می شنویدم که پایین منتظرند و نگران می شن.
جمعه 28 فروردین 1388 خ
.

پنج شنبه، 27 فروردین 1388 خورشیدی

48
9:54 شب ، 28 فروردین 1388 خورشیدی

پنج شنبه، 27 فروردین 1388 خورشیدی
عجب خواب مزخرفی دیشب دیدم. دو تا زنگ دارم. سارا بوده. یکی 1 ساعت قبل ساعت کلاس و یکی نیم ساعت بعد شروع کلاس. اگه همون یکی قبل کلاس بود می گفتم لابد زنگ زده بیدارم کنه یا ببینه می رم کلاس یا نه. اس ام اس می دم بهش که سر کلاسی نمی زنگم، کارم داشتی؟ و اس ام اس می ده که می خواسته ببینه می رم کلاس یا نه و چرا نمی رم. بازم به معرفتت، ازش سپاس گذاری می کنم و واقعا" خوشحال می شم از این کارش. می شینم بلاگ پست می کنم و منصرف می شم و پاکش می کنم. واسه ظهر با دوستم قرار می ذارم که بعد از مدت ها ببینمش. نوروز شمال رفته بود و برام سوغاتی آورده. سوار تاکسی می شم. اِ ، انگاری یادم رفت پیاده شم و تاکسی واسه خودش تا ته خط رفته. خوب حالا چی کار کنم. سوار یه ماشین دیگه می شم تا برم سر قرار هر چند راهم دور می شه. من عالی ام. تاکسی رو واسه خودم الکی سوار شدم و این طور که معلومه اشتباه سوار شدم و بازم اصلا" حواسم نیست و داره می ره واسه خودش و یه دفعه یادم میاد من که این جا نمی خواستم برم. من عالی ام. بالاخره سوار ماشین درست می شم و حالا پشت چراغ قرمز طولانی می مونم. پیاده می شم و لنگان ترجیح می دم پیاده برم بقیه اش رو. و تا من پیاده می شم و تا برسم به چهار راه، چراغ سبز شده و ماشین از کلی دورتر از چهار راه می رسه و چراغ رو رد می کنه و من پشت چراغ قرمز عابر پیاده می مونم. با 15 دقیقه تاخیر می رسم سر قرار و می شینم با دوستم به گپ. برام از شمال صدف سوغاتی آورده. صدف هاش قشنگن. مرسی ازش. می شینیم چوب کبریت بازی می کنیم. براش حرکت چوب کبریتی می زنم و چوب کبریت آتیش گرفته می افته تو گل ها و اون با هراسی می پره و از گل ها در میاره چوب کبریت رو. بازی های چوب کبریتی می کنیم و گپ می زنیم. جواب سوالم رو نمی ده و می گه دادم و تو جواب سوال منو نمی دی و من می گم جواب دادم این تویی که داری فرار می کنی از جواب دادن چون هم تو می دونی من چی می گم و هم من می دونم که تو می دونی و جوابی که می دی جواب سوال من نیست و اونم همین هارو یه جور دیگه می گه و ... . براش با چوب کبریت فال می گیرم. کمی گام می زنیم تا جایی که هم مسیریم و بعدش هم بای بای. به یکی از دوستام زنگ می زنم که با هم بریم کافه ای چیزی. اما کلاس ظهرش رو نرفته و الان می خواد بره. یکی دیگه از دوستام میاد تو ذهنم اما یادم می افته که الان اون هم کلاس داره. هر چند بعد ها می فهمم که نداشته و من فکر می کردم اون ساعت کلاس داره. تو ونک دارن برای ورزشگاه مسافر می زنن و یادم می افته امروز بازیه. میام خونه. بازی بسکتبال صبامهر و ذوب آهن رو می بینم. تو این بازی یه جورایی صبایی ام و یه جورایی ذوبی. در نتیجه تهش که ذوب می بره و کار به بازی سوم می کشه هیچ حسی ندارم. آخرای بازی استقلال رو می شینم پاش که دقیقه 87 یه گل می زنه و دقیقه 91 یه گل می خوره. من که استقلالی نیستم اما از قلعه نوعی بدم می یاد، در نتیجه ناراحت نمی شم که استقلال حالا باید به انتظار شکست ذوب آهن بشینه تا شاید قهرمان شه.

***

_ آدم ها دسته های زیادی اند. یه سری هستند که نمی تونند و وقتی نتونستند برای تونستن تمام تلاششون رو واقعا" می کنند و وقتی تمام تلاششون رو بکنن بیشتر اوقات بالاخره می تونند. یه سری هم هستند که وقتی نتونستند شروع می کنند به توجیه و دلیل آوردن و فرار و غر و نا امیدی و قایم کردن و ... ؛ اما نه توجیه و فرار کردن از نتونستنشون، بلکه توجیه و فرار از تلاش نکردنشون،
_ دقیقا" به همین واضحی؟
_ نمی دونم


10:30 شب

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

زلف


برای بارگیری این آهنگ اینجا را کلیک کنید.

این آهنگ رو دوست دارم.

47
12:42 نیمه شب سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 خورشیدی

زلف

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند تواَم آزادم

مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم


زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم


آهنگ: محسن نامجو

شعر: حافظ
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم / قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه / شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر / سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم / طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم / غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را / یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس / تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند تواَم آزادم

1:04 نیمه شب

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

The Celts



برای بارگیری این آهنگ اینجا را کلیک کنید.

45
4:12 عصر پنج شنبه 20 فروردین ماه 1388 خورشیدی

The Celts


Hi-ri, Hi-ro, Hi-ri.
Hoireann is O, ha hi, ra ha, ra ho ra.
Hoireann is O, ha hi, ra ha, ra ha ra.
Hi-ri, Hi-ra, Hi-ri.

Saol na saol,
Tus go deireadh.
Ta muid beo
Go deo.

Saol na saol,
Tus go deireadh.
Ta muid beo
Go deo.

Hi-ri, Hi-ra, Hi-ri,
Hoireann is O, ho hi, ra ha, ra ha ra.


Enya
4:13 عصر

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

من و بارون و ابر و یک روز بهاری

46
9:15 شب پنج شنبه 20 فروردین 1388 خورشیدی

من و بارون و ابر و یک روز بهاری

بابا می گه چتر بردار و مامان می گه لباس بپوش و بعدش بابا می گه ما که گفتیم چتر بردار جواب نداد و من در همین حین از در می رم بیرون و کفش می پوشم و بای بای. عجب بارونیه، عجب رعد و برقیه؛ از سر کوچه که رد می شم یه یارویی زیر طاق یه خونه واستاده که خیس نشه و منو که راه می افتم تو پیاده رو نگاه می کنه. عجب تگرگی شد، ایول چه هوایی، دو قدم نرفتم که خیس خیس شده ام، باد داره واقعا" می برتم و انگاری از پشت هلم می ده، یه خانومه از کنارم به عجله رد می شه و نایلون بالا سرش نگه داشته و تگرگ سفیدش کرده، با این حساب من هم باید سفید شده باشم؛ اُه، عجب صدای رعدی؛ می پیچم تو بزرگراه اوین، همون طور که تصمیم گرفته بودم؛ دقیقا" بالای سرم برقی می زنه و انگاری صبح شده، و به سرعت هم صدای رعد نه تنها منو می لرزونه بلکه صدای کلی دزدگیر ماشین رو هم در میاره؛ عجب تگرگی، نه تنها من بلکه همه جا حتی بزرگراه اوین که این همه ماشین داره ازش می گذره هم سفید شده، خوب با کمی تفاوت در سرعت دارم زیر همون ابرها که صداشون همه جارو ترکوند و تگرگاشون شونه هامو به درد انداخت کنار بزرگراه اوین راه می رم. عجب همه جا سفید شده. راستی یادم رفت بگم که قبل پیچیدنم تو اوین، منظره ای که از شهر دیدم عالی بود؛ ابرها که تا وسطای شهر بیشتر نبودند و طوری ازشون داشت بارون می ریخت که می شد قشنگ جریان آب رو تو آسمون دید، انگاری چند تا شیر عظیم رو از بالا گرفتن تو شهر؛ قشنگ خطوط جریان بارون و تگرگ دیده می شدن، عالی بود. بزرگراه به این بزرگیه اون وقت یه پرادو دقیقا" از کنارش می یاد رد می شه و آب رو تا نوک دماغم می پاشه، ای کثافت؛ البته تفاوتی نداره چون اونقدر خیس هستم که فقط سنگینی آبی که روم ریخته رو احساس می کنم و البته کمی هم مزه ی گِل؛ سرعت ابره کمی ازم بیشتره و کمی ازم جلو افتاده و همین باعث می شه این دفعه صدای رعدش کمتر بشه هرچند هنوز هم می لرزونه صداش و هنوز هم تگرگ با همون سرعت می افته رو شونه ها و سرم و شونه هام درد می گیره. در همین حین آرش زنگ می زنه به گوشی ای که همراهمه و می خواد که براش پی دی اف استراتژیک رو وُرد کنم و میگه که دم خونشون فقط داره بارونی ملایم میاد و فحشم میده و من دستام از سرما داره می لرزه و بهش می خندم. حالا دیگه رسیدم به تقاطع سعادت آباد و اوین و تگرگ هم کم کم داره می شه بارون؛ هه هه، از یکی از کوچه های فراز که سه متری از اوین بالاتره، آبشاری گلی به تمام معنا آبشار داره می ریزه تو اوین و فکر می کنم با خودم که حتی می شه از این قابلیت های تهران واسه جذب توریست هم استفاده کرد. می پیچم تو سعادت آباد و می رم به سمت میدون کاج، می خواستم یه سر هم پارک سعادت آباد بچرخم اما تگرگش شده بارون و این طور که بوش می یاد تا 15 دقیقه دیگه یا قطع می شه یا خیلی کم، چون دارم می بینم که آسمون غرب کم کم داره بی ابر می شه. مردم همه چپیدن زیر طاق خونه ها و سایه بون مغازه ها. ترافیک سعادت آباد پلیس رو هم گیر انداخته. زیر بارون می رم و می رسم به کاج. حالا به سمت میدون سرو. این جارو برو، دریاچه ای شده؛ شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ، بند اون یکی کفشم هم باز شده و مثل قبلی می ذارم که باز بمونه. نه تنها خیابون بلکه پیاده رو هم دریاچه ایه واسه خودش. انگاری اومدم تنگه واشی، آبش به همون اندازه یخ و تا بالای مچ پام. شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ (یخ زدم) تقریبا" کل مسیر پیاده رو و خیابون دریاچه شده، خوب تنگه ی اول تنگه واشی رو رد کردم و حالا رسیدم به تنگه دوم. ته تنگه که 100 متری اونورتر به نظر می یاد، دختری جوان پاچه هاشو زده بالا و می خواد بزنه به آب چون راه دیگه ای واسه عبور نیست و کجایی گشت ارشاد که خانوم تا زانوهاش برق می زنه و پنج پسر جوون دیگه ای هم کنارش دارن دنبال راه چاره می گردن اون قدر غرق چاره جویی اند که عین خیالشون هم نیست (بله، البته که از حجب و حیاشونه) و من از اینور تنگه وارد می شم و چشمی به هم زدنی می رسم اینور تنگه و خانوم هنوز داره فکر می کنه پاچه هاش به اندازه کافی بالاست یا نه و آقایون هم به افق های دوردست(اینور تنگه) نگاه می کنند و با رسیدن من صداشون در میاد که بابا تو که انقدر شجاعی و زدی به دریاچه خوب مراقب باش بقیه رو خیس نکنی (نه که اصلا" خیس نیستن و بدون خیس شدن راهی واسه عبور هست) و در نهایت می رسیم به دریاچه ی تنگه و تا زیر زانو در گِل پیاده روی می کنیم. رسیدم به میدون قیصر امین پور (شهرداری سابق) و عجب ترافیکی و عجب بی اِم دبلیو ی توپی و عجب عروس و داماد کلافه ای که توش نشستن. تا میدون سرو که دیگه راهی نیست و چند تا دریاچه دیگه. خوب از میدون سرو تا خونه رو دوست ندارم پیاده برم چون با مسیرش زیاد حال نمی کنم. منتظر تاکسی دل خوش می کنم اما دریغ از یک جوان مرد که پیدا شه و تو این عدم جوان مرد پیدا شدن، جوان زنی پیدا میشه که شیشه ی ماشینش رو می کشه پایین و خوب دو تا هم بچه داره، اما جوان زنه بالاخره؛ بیوه هم که نمی زنه (D:) و خوب آدرس میدون سرو رو می پرسه میگم همینه میدون سرو و دنبال بقیه آدرس می گرده و پنجره رو می ده بالا پسر بچه ی 7،8 ساله ی کنارش، مرسی از استقبال گرم، جوان زن که آدرس رو می خواد بپرسه نمی فهمه پنجره بالاست و واسه خودش حرف می زنه و بعد که به پنجره اشاره می کنم می فهمه و پنجره رو می ده پایین، هم مسیر هم که نیستم و صد متر بالاتره آدرسش. پیاده را می افتم تا خونه رو دیگه. به کوچه که می رسم می بینم کنار دیوارا هنوز سفیده. خونه که می یام تمام گِل هایی که از خیابون جمع کرده بودم رو ناخواسته کف اتاقم پهن می کنم و بالاخره مجبور می شم اتاق رو تِی بکشم و بدین شکل آشغال چوب هایی که از تراشیدن میزم تو اتاقم ریخته بودم هم جمع می شه.

این بود ماجرای من و بارون و ابر و یک روز بهاری؛ هرچند بهار عمرا" پاییز نمی شه، مخصوصا" آذر.

10:04 شب

پ.ن 1: پاره دست نبشته ها رو هم بخونید گهگاه، بعضی وقت ها که حوصله نوشتن رو ندارم یا ... ، خلاصه می کنم نوشته رو در اون بخش.
پ.ن 2: در راستای اعتراض هایی که چند وقته شده، بخش نظرهای این پست رو باز می ذارم تا بهره مند شید از این بخش هم.
پ.ن 3: این جا نه؛ بخش نظرها