۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

به تاریخ دقت کنید



6:50 عصر چهارشنبه 19 فروردین 1388 خورشیدی

گذران
ناخنم رو می کنم تو فرو رفتگی میلیمتری میزم که خودم با چاقویی چیزی درستش کردم. آهنگ گوش می دم و به پیران جاهل و شیخان گمراه لعنت می فرستم.
می دوم و آواز می خوانم. از برابرم دوان دوان آدم هایی می گذرند و من نیز از برابرشان دوان دوان. خط تاریکی شب رو تو آسمون دنبال می کنم و به روشنی ساختمونی بلند می رسم. نفس نفس می کشم. ظهره و یکی با تنه زدن از کنارم رد می شه. عین خیالت نباشه. دارم بالا می یارم و به سمت سطل آشغالی می رم و روش خم می شم تا راحت بالا بیارم. اما چیزی جز یه حس بد بالا نمی یاد و تموم. نمی دونم مردمی که از کنارم رد می شن و تنه می زنن و نمی زنن چی فکر می کنند وقتی یکی با وضع و قیافه ی من، فقط خم شده رو سطل آشغال و داره توشو با شوق و عجیب نگاه می کنه. چه لذتی داره که فکر کنم که دارن فکر می کنن که دیوونه شدم، یا فکر کنن که می خوام دستم رو بکنم تو سطل آشغال و باقی مونده ی آدامسی رو در بیارم و با حرص بجوم، یا فکر کنن که تو سطل آشغال گنجی یافتم و بعد بیان و با طمع و حرص هلم بدن و زمین بندازنم و خودشون خیره شن تو سطل آشغال، یا این که بیان و بزنن رو شونه ام و بپرسن آقا حالتون خوبه؟ و من هم در جوابشون چه زن و چه مرد بگم مگه شما دکتر منی؟ و یه فحش هم بارش کنم و اونم هلم بده و یه فحشی بده و بعدش هم من باهاش یه دعوا را بندازم که کمک کردن هم با منت شده که حالا که نخواستم برعکسشو می کنی؟ ، یا این که بدون هیچ توجهی به من و سطل آشغال از کنارم رد شن و انگار نه انگار؛ چه لذتی داره. هم چنان می دوم و این بار چشمام می افته به کوه ها و این که چه قدر تو این تاریکی شب هم باز به چشم می یان، برای لحظه ای ساختمون بلند روشن از ذهنم می گذره و با خودم فکر می کنم اگه به کوه ها هم همون طوری لامپ اِل ای دی می زدیم کوه ها هم روشن می شدند و یه حجم تاریک تو شب نبودند. و با همین فکرا از کنار پسری دونده، و مرد و زن و دختری، دوان می گذرم. بازم دارم بالا می یارم. وایمیستم و دستم رو به پهلوم می گیرم. کسی بهم می گه اگه کلیه ات درد می کنه اونجا نشین که سرده و کلیه ات اذیت می شه و من به این فکر می کنم که این بار هم بالا نیاوردم و ردش کردم. خوبه، حتی اگه تا فردا هم طول بکشه که می کشه هم بازم خوبه. باد می زنه و مثل قدیما که موهام بلند بود و باد به هم می ریختشون، با تکون خوردن موهام احساس می کنم که چه قدر به هم ریخته است موهام و یادم می افته صبح اومدنی حتی تو آینه هم نگاهی بهشون نکردم، از جلو دستشویی تازه رد شدیم و بر می گردم تا تو آینه اش ببینم از صبح چه قدر آشفته بودم و به خودشناسی بهتری برسم. دارم بالا می یارم. از نزدیک، آشنایی نزدیک می شه که بدم نمی یاد ببینمش. می بینتم و راهشو ادامه می ده و می یاد پیشم. سلامی و سلامی. دارم بالا می یارم و دست شویی و آینه پشت سرمه. بهم می گه چرا انقدر حالت بده و من سوییشرتم رو دورم محکم تر می کنم و می مونم که این از کجا فهمید حالم بده و همراهم می گه ببین اون قد تابلو شده قیافه ات که همه می فهمن. تو آینه خودم رو می بینم و دارم بالا می یارم. قیافه ام بیشتر خواب آلوده و راز نهان فاش نمی کنه. نفس نفس می زنم. این دور چندمه؟ به رکورد رسیدم یا نه؟ امشب ردش می کنم. اما فردا چی؟ اَه لعنتی اون صدای آهنگ موبایل کوفتی تو واسه خودت فقط بذار که داره آهنگی رو که می خونم خفه می کنه. لعنتی خفه اش کن دیگه، تا کِی می خوای ادامه بدی؟ جوابتو که چند باری شنیدی. چند بار دیگه می خوای توهین بشنوی تا دیگه تمومش کنی؟ تا کِی قراره برخورد انکاری رو چشم بپوشی و بذاری آدم ها این طوری تو رو نبینن، مگه یادت رفته چه طور هر کدومشون خودی نشون دادند تا دیده نشی، نه این که فقط با تو مشکل داشته باشن، با خودشون مشکل دارن. لعنتی خفه کن اون آهنگ کوفتی موبایلتو که دیگه برام نفسی نمونده که بخوام تو این تاریکی شب هم بدوم و هم بخونم. نفس نفس می زنم و سینه درد هم اضافه می شه. همراهم بهم می گه الان مثلا" موهاتو درست کردی دیگه؟ می گم آره و راه می افتیم. نور آفتاب تو چشام داره کورم می کنه و باز انگاری دارم بالا می یارم. به سمت سطل آشغالی با عجله می رم و خم می شم و خدا خدا می کنم که بالا نیارم، حالم به هم می خوره از این که بالا بیارم و این بار هم بالا نمی یارم، هرچند از دفعه های قبل بیشتر از همه این بار امکان داشت که بالا بیارم. سوییشرتم رو دورم محکم می کنم و دست به سینه به راه رفتن ادامه می دم. نفس نفس می زنم و درد سینه ام رو کم می کنم. دو نفر دوان دوان از کنارم می گذرن و من گام زنان به ساختمون های خفه تو تاریکی خودشون نگاه می کنم. امشب از شبای قبل شلوغتره. از کنارم یه یارو رد می شه و بهم تنه می زنه، این چندمین تنه ی امروزه؟ این بار بر می گردم و بهش نگاه می کنم که بی خیال داره به راهش ادامه می ده و نور آفتاب می افته تو چشام. فکر می کنم چرا این دفعه برگشتم و می بینم این دفعه هم نباید بر می گشتم. سوار تاکسی می شم و یه دفعه یادم می افته که نمی خواستم سوار شم، اما حوصله ندارم پیاده شم و تاکسی راه می افته. باز حالم بد می شه و سطل آشغالی نیست و به باغچه ی کناری پناه می برم. می دونم همراهم داره نگران نگاه می کنه و از این خوشم نمیاد. سطل آشغال پیدا نمی کنم، لعنت به دانشگاه، لعنت به شهرداری، لعنت به مترو، لعنت به تنه هایی که هی می خورن به هم. خفه اش کن دیگه، وقتی نمی فهمن، وقتی همه راه ها به کوچه علی چپ ختم می شه، وقتی نمی خوان، وقتی انکار می کنن تا خودشون رو انکار نکنن، وقتی باور براشون انقد سخته، وقتی همیشه درسته راهشون، وقتی انقدر زندگی رو سخت می گیرند، وقتی انقدر در برابر من گارد می گیرند، خوب خفه اش کن دیگه؛ اون آهنگ موبایل کوفتیت رو خفه کن و انقدر وقتی از کنارم رد می شی بهم نگاه نکن و بذار این موقع شب با آرامش بدوم و فکر کنم هیچ کی اینجا نیست. دارم بالا می یارم و به هیچ کی نمی گم و می ذارم تا این وقته شبی همه راحت بخوابن، کسی بیدار هم بود نمی گفتم. کمرم رو به سمت چپ می چرخونم و بعد از سالیان درد کهنه و قدیمی کشیدگی پهلوم میاد سراغم، و برام خاطره هایی از روزهایی رو تازه می کنه که قرار بود برم لیگ دسته یک بسکتبال بازی کنم. لنگ لنگان راه می رم و نمی تونم درست بشینم. دارم بالا می یارم. بعد از دو روز، امروز هم هنوز احساس می کنم که کم مونده بالا بیارم. معده ام مثل این که بد جوری قاطی کرده.

7:54 عصر

هیچ نظری موجود نیست: