۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

من و بارون و ابر و یک روز بهاری

46
9:15 شب پنج شنبه 20 فروردین 1388 خورشیدی

من و بارون و ابر و یک روز بهاری

بابا می گه چتر بردار و مامان می گه لباس بپوش و بعدش بابا می گه ما که گفتیم چتر بردار جواب نداد و من در همین حین از در می رم بیرون و کفش می پوشم و بای بای. عجب بارونیه، عجب رعد و برقیه؛ از سر کوچه که رد می شم یه یارویی زیر طاق یه خونه واستاده که خیس نشه و منو که راه می افتم تو پیاده رو نگاه می کنه. عجب تگرگی شد، ایول چه هوایی، دو قدم نرفتم که خیس خیس شده ام، باد داره واقعا" می برتم و انگاری از پشت هلم می ده، یه خانومه از کنارم به عجله رد می شه و نایلون بالا سرش نگه داشته و تگرگ سفیدش کرده، با این حساب من هم باید سفید شده باشم؛ اُه، عجب صدای رعدی؛ می پیچم تو بزرگراه اوین، همون طور که تصمیم گرفته بودم؛ دقیقا" بالای سرم برقی می زنه و انگاری صبح شده، و به سرعت هم صدای رعد نه تنها منو می لرزونه بلکه صدای کلی دزدگیر ماشین رو هم در میاره؛ عجب تگرگی، نه تنها من بلکه همه جا حتی بزرگراه اوین که این همه ماشین داره ازش می گذره هم سفید شده، خوب با کمی تفاوت در سرعت دارم زیر همون ابرها که صداشون همه جارو ترکوند و تگرگاشون شونه هامو به درد انداخت کنار بزرگراه اوین راه می رم. عجب همه جا سفید شده. راستی یادم رفت بگم که قبل پیچیدنم تو اوین، منظره ای که از شهر دیدم عالی بود؛ ابرها که تا وسطای شهر بیشتر نبودند و طوری ازشون داشت بارون می ریخت که می شد قشنگ جریان آب رو تو آسمون دید، انگاری چند تا شیر عظیم رو از بالا گرفتن تو شهر؛ قشنگ خطوط جریان بارون و تگرگ دیده می شدن، عالی بود. بزرگراه به این بزرگیه اون وقت یه پرادو دقیقا" از کنارش می یاد رد می شه و آب رو تا نوک دماغم می پاشه، ای کثافت؛ البته تفاوتی نداره چون اونقدر خیس هستم که فقط سنگینی آبی که روم ریخته رو احساس می کنم و البته کمی هم مزه ی گِل؛ سرعت ابره کمی ازم بیشتره و کمی ازم جلو افتاده و همین باعث می شه این دفعه صدای رعدش کمتر بشه هرچند هنوز هم می لرزونه صداش و هنوز هم تگرگ با همون سرعت می افته رو شونه ها و سرم و شونه هام درد می گیره. در همین حین آرش زنگ می زنه به گوشی ای که همراهمه و می خواد که براش پی دی اف استراتژیک رو وُرد کنم و میگه که دم خونشون فقط داره بارونی ملایم میاد و فحشم میده و من دستام از سرما داره می لرزه و بهش می خندم. حالا دیگه رسیدم به تقاطع سعادت آباد و اوین و تگرگ هم کم کم داره می شه بارون؛ هه هه، از یکی از کوچه های فراز که سه متری از اوین بالاتره، آبشاری گلی به تمام معنا آبشار داره می ریزه تو اوین و فکر می کنم با خودم که حتی می شه از این قابلیت های تهران واسه جذب توریست هم استفاده کرد. می پیچم تو سعادت آباد و می رم به سمت میدون کاج، می خواستم یه سر هم پارک سعادت آباد بچرخم اما تگرگش شده بارون و این طور که بوش می یاد تا 15 دقیقه دیگه یا قطع می شه یا خیلی کم، چون دارم می بینم که آسمون غرب کم کم داره بی ابر می شه. مردم همه چپیدن زیر طاق خونه ها و سایه بون مغازه ها. ترافیک سعادت آباد پلیس رو هم گیر انداخته. زیر بارون می رم و می رسم به کاج. حالا به سمت میدون سرو. این جارو برو، دریاچه ای شده؛ شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ، بند اون یکی کفشم هم باز شده و مثل قبلی می ذارم که باز بمونه. نه تنها خیابون بلکه پیاده رو هم دریاچه ایه واسه خودش. انگاری اومدم تنگه واشی، آبش به همون اندازه یخ و تا بالای مچ پام. شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ (یخ زدم) تقریبا" کل مسیر پیاده رو و خیابون دریاچه شده، خوب تنگه ی اول تنگه واشی رو رد کردم و حالا رسیدم به تنگه دوم. ته تنگه که 100 متری اونورتر به نظر می یاد، دختری جوان پاچه هاشو زده بالا و می خواد بزنه به آب چون راه دیگه ای واسه عبور نیست و کجایی گشت ارشاد که خانوم تا زانوهاش برق می زنه و پنج پسر جوون دیگه ای هم کنارش دارن دنبال راه چاره می گردن اون قدر غرق چاره جویی اند که عین خیالشون هم نیست (بله، البته که از حجب و حیاشونه) و من از اینور تنگه وارد می شم و چشمی به هم زدنی می رسم اینور تنگه و خانوم هنوز داره فکر می کنه پاچه هاش به اندازه کافی بالاست یا نه و آقایون هم به افق های دوردست(اینور تنگه) نگاه می کنند و با رسیدن من صداشون در میاد که بابا تو که انقدر شجاعی و زدی به دریاچه خوب مراقب باش بقیه رو خیس نکنی (نه که اصلا" خیس نیستن و بدون خیس شدن راهی واسه عبور هست) و در نهایت می رسیم به دریاچه ی تنگه و تا زیر زانو در گِل پیاده روی می کنیم. رسیدم به میدون قیصر امین پور (شهرداری سابق) و عجب ترافیکی و عجب بی اِم دبلیو ی توپی و عجب عروس و داماد کلافه ای که توش نشستن. تا میدون سرو که دیگه راهی نیست و چند تا دریاچه دیگه. خوب از میدون سرو تا خونه رو دوست ندارم پیاده برم چون با مسیرش زیاد حال نمی کنم. منتظر تاکسی دل خوش می کنم اما دریغ از یک جوان مرد که پیدا شه و تو این عدم جوان مرد پیدا شدن، جوان زنی پیدا میشه که شیشه ی ماشینش رو می کشه پایین و خوب دو تا هم بچه داره، اما جوان زنه بالاخره؛ بیوه هم که نمی زنه (D:) و خوب آدرس میدون سرو رو می پرسه میگم همینه میدون سرو و دنبال بقیه آدرس می گرده و پنجره رو می ده بالا پسر بچه ی 7،8 ساله ی کنارش، مرسی از استقبال گرم، جوان زن که آدرس رو می خواد بپرسه نمی فهمه پنجره بالاست و واسه خودش حرف می زنه و بعد که به پنجره اشاره می کنم می فهمه و پنجره رو می ده پایین، هم مسیر هم که نیستم و صد متر بالاتره آدرسش. پیاده را می افتم تا خونه رو دیگه. به کوچه که می رسم می بینم کنار دیوارا هنوز سفیده. خونه که می یام تمام گِل هایی که از خیابون جمع کرده بودم رو ناخواسته کف اتاقم پهن می کنم و بالاخره مجبور می شم اتاق رو تِی بکشم و بدین شکل آشغال چوب هایی که از تراشیدن میزم تو اتاقم ریخته بودم هم جمع می شه.

این بود ماجرای من و بارون و ابر و یک روز بهاری؛ هرچند بهار عمرا" پاییز نمی شه، مخصوصا" آذر.

10:04 شب

پ.ن 1: پاره دست نبشته ها رو هم بخونید گهگاه، بعضی وقت ها که حوصله نوشتن رو ندارم یا ... ، خلاصه می کنم نوشته رو در اون بخش.
پ.ن 2: در راستای اعتراض هایی که چند وقته شده، بخش نظرهای این پست رو باز می ذارم تا بهره مند شید از این بخش هم.
پ.ن 3: این جا نه؛ بخش نظرها



۲ نظر:

نو گفت...

البته اگه واسه پست های قبلی این جا نظر بذارید ردش می کنم. شاکی نشید

nikoo گفت...

شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ