۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

می گفت


49
6:22 عصر جمعه 4 اردیبهشت 1388 خورشیدی

غصه ی قصه ی بچه – خزئبلات 4

می گفت

می گفت. واسه خودش می گفت و می گفت. بدون این که عین خیالش باشه. داشت می گفت. بچه داشت می گفت. بچه داشت می گفت از داشته هاش. از همه چیز. از هر چیز. داشت بهش می گفت.
بچه داشت بهش می گفت که تو می تونی، مثل تا حالا، مثل این همه تونسته هات، مثل همیشه و مثل از این به بعد. بچه داشت می گفت تو غلبه می کنی چون تو شجاعی، تو رد می کنی چون تو توانایی، بچه داشت می گفت تو بلند می شی چون تو استواری. بچه داشت می گفت. بچه داشت نشون می داد. داشت بهش نشون می داد. بچه داشت خودشو نشون می داد. داشت حقایقی رو نشون می داد که تلخ بود. که نادیده گرفته می شد. که نمی خواست ببینه. بچه داشت بهش نشون می داد. بچه داشت بهش می گفت که تو توانایی که تو شجاعی که تو استواری که تو می تونی که تویی.
بچه داشت می گفت.
بچه داشت می گفت که نترس، که نترس و برو، برو و جلو خودت رو نگیر، جلو خودت رو نگیر و نترس، اگه سوختی چی؟ خوب بسوز، اما نترس و برو و جلو خودت رو نگیر، ترس خودش یه نوع شجاعته، نترس و شجاع باش، آدمی که نترسه احمقه، ترسی که جلو تو رو بگیره بزدلیه؛ پس نترس و برو، برو و جلو خودت رو نگیر، جلو خودت رو نگیر و نترس.
بچه داشت می گفت. هی می گفت و می گفت.
دیگه داشتم خسته می شدم از این که بچه داشت براش می گفت، رو کردم به بچه و گفتم: بس کن دیگه، چه قدر دیگه می خوای چرت و پرت بگی؟ بچه رو کرد به من، لبخندی زد و گفت: مهم نیست که منو باور کنی، مهم اینه که خودت رو باور کنی، به همین سادگی.
و برگشت. و برگشت و رفت. بدون این که پشتشو نگاه کنه. رفت و تنها موند. و حالا ما موندیم. همه ی ما.

6:57 عصر

هیچ نظری موجود نیست: