۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

پنج شنبه، 27 فروردین 1388 خورشیدی

48
9:54 شب ، 28 فروردین 1388 خورشیدی

پنج شنبه، 27 فروردین 1388 خورشیدی
عجب خواب مزخرفی دیشب دیدم. دو تا زنگ دارم. سارا بوده. یکی 1 ساعت قبل ساعت کلاس و یکی نیم ساعت بعد شروع کلاس. اگه همون یکی قبل کلاس بود می گفتم لابد زنگ زده بیدارم کنه یا ببینه می رم کلاس یا نه. اس ام اس می دم بهش که سر کلاسی نمی زنگم، کارم داشتی؟ و اس ام اس می ده که می خواسته ببینه می رم کلاس یا نه و چرا نمی رم. بازم به معرفتت، ازش سپاس گذاری می کنم و واقعا" خوشحال می شم از این کارش. می شینم بلاگ پست می کنم و منصرف می شم و پاکش می کنم. واسه ظهر با دوستم قرار می ذارم که بعد از مدت ها ببینمش. نوروز شمال رفته بود و برام سوغاتی آورده. سوار تاکسی می شم. اِ ، انگاری یادم رفت پیاده شم و تاکسی واسه خودش تا ته خط رفته. خوب حالا چی کار کنم. سوار یه ماشین دیگه می شم تا برم سر قرار هر چند راهم دور می شه. من عالی ام. تاکسی رو واسه خودم الکی سوار شدم و این طور که معلومه اشتباه سوار شدم و بازم اصلا" حواسم نیست و داره می ره واسه خودش و یه دفعه یادم میاد من که این جا نمی خواستم برم. من عالی ام. بالاخره سوار ماشین درست می شم و حالا پشت چراغ قرمز طولانی می مونم. پیاده می شم و لنگان ترجیح می دم پیاده برم بقیه اش رو. و تا من پیاده می شم و تا برسم به چهار راه، چراغ سبز شده و ماشین از کلی دورتر از چهار راه می رسه و چراغ رو رد می کنه و من پشت چراغ قرمز عابر پیاده می مونم. با 15 دقیقه تاخیر می رسم سر قرار و می شینم با دوستم به گپ. برام از شمال صدف سوغاتی آورده. صدف هاش قشنگن. مرسی ازش. می شینیم چوب کبریت بازی می کنیم. براش حرکت چوب کبریتی می زنم و چوب کبریت آتیش گرفته می افته تو گل ها و اون با هراسی می پره و از گل ها در میاره چوب کبریت رو. بازی های چوب کبریتی می کنیم و گپ می زنیم. جواب سوالم رو نمی ده و می گه دادم و تو جواب سوال منو نمی دی و من می گم جواب دادم این تویی که داری فرار می کنی از جواب دادن چون هم تو می دونی من چی می گم و هم من می دونم که تو می دونی و جوابی که می دی جواب سوال من نیست و اونم همین هارو یه جور دیگه می گه و ... . براش با چوب کبریت فال می گیرم. کمی گام می زنیم تا جایی که هم مسیریم و بعدش هم بای بای. به یکی از دوستام زنگ می زنم که با هم بریم کافه ای چیزی. اما کلاس ظهرش رو نرفته و الان می خواد بره. یکی دیگه از دوستام میاد تو ذهنم اما یادم می افته که الان اون هم کلاس داره. هر چند بعد ها می فهمم که نداشته و من فکر می کردم اون ساعت کلاس داره. تو ونک دارن برای ورزشگاه مسافر می زنن و یادم می افته امروز بازیه. میام خونه. بازی بسکتبال صبامهر و ذوب آهن رو می بینم. تو این بازی یه جورایی صبایی ام و یه جورایی ذوبی. در نتیجه تهش که ذوب می بره و کار به بازی سوم می کشه هیچ حسی ندارم. آخرای بازی استقلال رو می شینم پاش که دقیقه 87 یه گل می زنه و دقیقه 91 یه گل می خوره. من که استقلالی نیستم اما از قلعه نوعی بدم می یاد، در نتیجه ناراحت نمی شم که استقلال حالا باید به انتظار شکست ذوب آهن بشینه تا شاید قهرمان شه.

***

_ آدم ها دسته های زیادی اند. یه سری هستند که نمی تونند و وقتی نتونستند برای تونستن تمام تلاششون رو واقعا" می کنند و وقتی تمام تلاششون رو بکنن بیشتر اوقات بالاخره می تونند. یه سری هم هستند که وقتی نتونستند شروع می کنند به توجیه و دلیل آوردن و فرار و غر و نا امیدی و قایم کردن و ... ؛ اما نه توجیه و فرار کردن از نتونستنشون، بلکه توجیه و فرار از تلاش نکردنشون،
_ دقیقا" به همین واضحی؟
_ نمی دونم


10:30 شب

هیچ نظری موجود نیست: