۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

حالا من. اینجام

حالا من. اینجام

خوب آقای زافی
حالا من. اینجام و شما نیستی. حالا من اینجا نشستم و چشمام سرخ سرخ با مویرگ های پاره شده داره جلز و ولز می سوزه و این بار شما به سرت هوای دشت و بیابون و کوه زده و گذاشتی رفتی. اما شما ک رفتن هات مثل منِ دیوونه نیس، شما می دونی کجا داری و می خوای بری، شما سرگردون جاده ها ک نمی شی، شما ب جاده ها و راه ها دل و جون میسپاری و میری، میری و برمی گردی تا ب رخ من بکشی ک چ خوب سر از راه و جاده و رفتن در میاری.
آقای زافی، انگاری حالا من این جام. انگاری کنار کشیدم و گذاشتند ک برا زمان کوتاهی هم ک شده من کنار باشم، اما آیا این چیزی بود ک من می خواستم؟ نه فکر نکنم. اما راستش شاید من اصلن نمی دونستم چی می خوام، یا شاید اصلن چیزی نمی خواستم. هرچند هرموقع می رسم ب این جا یاد بلندای کوهی میفتم و سپس با خودم می گم، چرا، من یه چیزی می خواستم و سپس از خودم می پرسم "می خواستم؟ یعنی دیگه نمی خوام؟" و بعدش سکوت می کنم، یعنی بی صدا. یعنی نه این که با خودم کلنجار نرم ها، نه اونجور ک ذهنم خفه خونش بشه، این طوری ک ب هر در و پیکری می زنم تا یه چیز از ناخودآگاه انگاری گم و گور شده ام بزنه بیرون ک نمی زنه. اون وقت خوب اون موقع وسوسه همه ی وجودم رو می گیره، یعنی وسوسه ی این ک بپرم ب خودم، یعنی نه این ک گیر بدم ها ک شاید هم بدم، اما اینو می گم ک باس یه چیزی پیدا کنم بچسبونم تهش وگرنه ک ذهن خود شیفته ی من هرچی بیاد دم دستش می زنه تهش و هِی این طوری واسه خودش داستان می گه و دیدی تا صبح نشده من واسه خودم ده تا رهبر و رییس جمهور و نخست وزیر و قهرمان ملی کشورهارو عوض کردم و خدارو هم زیر تختش کشیدم. خوب این طوری خیلی بد میشه، چون وقتی خدارو یا بقیه شون رو بکشونم زیر تخت ک دیگه جا نیس، یعنی می خوام بگم اون وقت خودم رو کجا بکشم و جا کنم، می دونید نه ک اهل خود پست کردن و خود زنی باشم ها، اما خوب تازگی ها راستش رو بخواید جای دیگه ای پیدا نمی شه، نه فقط واسه من ها، البته نه خوب، شما سر در میاری از جاده هایی ک من هم یه زمان همراهشون بودم، یعنی می خوام بگم حالا ک من این جام، و شما نیستید انگاری از بودن هم واسه من بختی نیس.
چی بگم دیگه، آره آقای زافی، من و این همه ک هیچی، خوشبختی محاله

پ.ن. راستی آقای زافی امروز می خواستم یه درخت بکارم، راستش کاشتم، خودم رو انگاری، اونم بدون ریشه.
روز درخت کاریتون هم خجسته. یه درخت سر جاده ای ک هستید بکارید، شاید بخت من شد.

11:55 شب. یک شنبه 16 اسفند 1388 خورشیدی