۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

پروای ستاره ی قطبی



پروای ستاره ی قطبی

هنگامی که آسمان پر از ستاره می شود، در قلبم جایی برای تو می یابم و تو را آنجا می یابم و تو قلبم را پر نور می کنی. اما تو نیستی، نیستی نه حتی آنچنان که من دوست می دارم، تو نیستی حتی آنچنان که خودت دوست داری و دلت می خواهد. تو در تمام تمام بودن ها، و در تمام تمام نبودن ها، حضور داری و هستی و هستی ات بودن من است، هستی اما نه آنچنان که ته ته دلت، ته ته بودنت، آنی و دوست می داری. هستی اما نه آنچنان که دوستش می داری. هستی و بودنت بودن من است، و بودن من پر از خیال های خام و محال و دلتنگی های بچه گانه.
در آسمان دل پر ستاره ات جایی است، گوشه ای است؛ در هوای دل پر و شاد و غنی و بزرگت که دنیا در برابر چشمان زیبایش کوچک است، کنجی است که در آنجا و در آن گوشه و کنج، من نشسته ام و آن کنج تمام تمام غم و غصه و آرزوهای محال تو شده، از سال ها پیش و هم اکنون و می دانم که سال ها بعد. رهایم کن و مرا بگذار تا بی پروا پرواز کنم، پرواز کن و بی پروا بیا تا در آسمانت ستاره بازی کنیم، ستاره ای از آن من و فلکه ی کمانگیر و خوشه ی پروین از آن تو، همان تک ستاره مرا بس است برای شروع ستاره بازی ام با تو و ببین که چگونه این تک ستاره، ستاره ی قطبی من می شود و دب بزرگ و کوچک را صدا می زند و همپای کمانگیر تو که من دلداده ی آنم، به سوی شمالگان و جنوبگان پرواز می کند و هم بازی تو می شود. رهایم کن و بگذار تا پرواز کنم، به هر سویی بپرم. و حتی تو را برای همیشه ترک کنم و حتی نگویمت و روزی بازگردم و باز بروم و تنها بگذارمت. رهایم کن تا تمام تمام غم و بار سنگین این کنج که تمام تمام شادی پر شور و دوست داشتنی لحظه لحظه های ناب زندگانیت را پرده ی تیره کشانده، رخت بکشد.
رهایم کن تا پرواز کنم و بروم، هر چند آن کنج را برایت یادگار می گذارم تا تمام خشونتی که برایت ارمغان آوردم و تمام سنگ دلی ات را که یادگارت گذاشتم، گاه به گاه ملایم کند و گاه به گاه سخت تر کند و گاه به گاه از خود نا آگاهت کند.
کاش روزی قدر آن کنج را بدانی و دست از سرکوبش برداری و بگذاری تا دلداده ی من شود. کاش روزی از سخت گرفتن بر این گوشه ی تنها دست بکشی و رهایش کنی تا پرواز کند و ستاره بازی کند و حتی سقوط کند، به مانند آن مرغ دریایی که در تاریکی آن شب رویایی دیدی و نشانم دادی و برایش قصه ها بافتیم، کاش به مانند آن مرغ دریایی این گوشه را بیشتر می دیدی و بی پروا رهایش می کردی تا پرواز کند و زمین بخورد، رهایش کن و بگذار پرواز را از یاد نبرد، بگذار خود پرواز را از یاد نبرد.
آسمان که پر ز ستاره می شود، در گوشه ای از قلبم جایی می یابم و تو را، ستاره ی قطبی آسمان را در آنجا می یابم و دلم پر ز نور می شود.
گوشه ای از قلبت را می یابم و سال ها پیش از این را می بینم و کنون را می بینم و حتی سال ها بعد را. و هم چنان تو، ستاره ی قطبی در گوشه ی قلب من می مانی و من تنها، تنهاتر از همیشه، در آسمان پر ستاره، با ستاره ی قطبی ام به سوی قطب، به سوی شمالگان و جنوبگان پرواز می کنم.

4:55 عصر دوشنبه 23 شهریور 1388 خورشیدی

هیچ نظری موجود نیست: