۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

به تاریخ دقت کنید


ولی از بد حادثه، در آن ایامی که هنوز می توانستم به کسی سر بسپارم، برخورده بودم به مردی که آب پاکی را روی دستم ریخته بود.
عبا و عمامه داشت، اما هیچ چیزش با آن لباس تناسب نداشت. پنجاه و پنج سالی از عمرش رفته بود، اما هنوز در همان حجره ی کوچک زمان طلبگی زندگی می کرد و در حوزه کسی به عنوان حجت الاسلام هم نمی شناختش. جایی که همه سرشان به آداب طهارت گرم بود او خودش را غرق کرده بود در فلسفه ی اشراق "سهروردی"، حرکت جوهری "ملاصدرا" و تراژدی های "سوفکل". به خانه ام که می آمد، با زنم که بی حجاب بود همان طور به صحبت می نشست که با مردی.
خودش نمی خورد، اما استکان ما را، حواسش بود، به ته که می رسید با تانی و ملاحت خاصی پر می کرد. گذرش که به غرب کشور افتاده بود یکی از فرقه های آنجا دوره اش کرده بودند: "به ما وعده داده شده تو می آیی."
_دروغ است.
به پایش افتاده بودند: "به ما گفته اند تو انکار خواهی کرد."
پس، به ناچار، مانده بود. این تنها نقطه ی تاریک زندگی اش بود، که از آن سر در نمی آوردم. عاقبت، روزی دل به دریا زدم: "به نظر نمی آید از تبار عافیت فروشان باشی!"
استکان خالی مرا پر کرد: "من نه طبیبم، نه مهندس، و نه نویسنده. اگر آنها خیال می کنند برای دردهای بی درمانشان مرهمی دارم دریغ چرا؟"
_ راست است که آتش می خورند و نمی سوزند؟ برق به خودشان وصل می کنند و آسیبی نمی بینند؟
_ راست است.
_ شما هم این کارها را می کنید؟
_ من نمی توانم.
_ چه طور؟
_ آنها با اعتقاد به من این کارها را می کنند. من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟

همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها – نوشته ی رضا قاسمی – انتشارات نیلوفر

---
بهمن 1388 خورشیدی