
52
یک شنبه 27 اردیبهشت 1388 خورشیدی
11:30 شب
فراتر از عکس گرفتن
یکی اونجا بود، یکی صاف و ساده و شاید هم احمقانه اونجا خوابیده بود و می شد فوق العاده سوروژه کردش. از زاویه های متفاوتی بهش نگاه کردم و با چشم نیمه باز و بادومی و قورباغه شده و حتی با چشم بسته.
وُوُوُوُوُ .
با چشم بسته می شه گفت بهترین منظره رو داره.
فکر کن حالا می تونم یه کم ببرمش اونورتر رو با یه کم بازی بازی دادنش حتی رقصش بدم.
وُوُوُوُوُ ، چه رقص زیبایی، مثل یخ رو کف دست سُر می خوره و مثل میخ تو چوب محکم می شه.
وُوُوُوُوُ .
چه زیبا می رقصه، مثل پرنده ای که پرواز رو خوب بلده و یا مثل قطره های آبی که می دونند قراره از آبشار سقوط کنند و آروم با لذت می پرند.
یا حتی مثل ستاره هایی که می دونند شب داره می رسه و کم کم باید دور هم جمع بشن و نقش امشبشون رو دور هم بچینند و شکل بگیرند.
یا مثل باد، که می ره و می ره و می ره، می چرخه و می چرخه و می چرخه
یا مثل موج که می دونه بعد بالا رفتنش میاد پایین و صدا می ده و می شه آرامش
آره، چه زیبا می رقصه، با آرامش و آروم کننده
یا می تونم یه کم جاشو عوض کنم، تا از صحنه خارج شه
و خارجش می کنم
و می افتم دنبالش تا ببینم کجا می ره
و می ره
می ره و می ره و می ره
گویی پایانی بر رفتن نمی بینه
شاید هم چشاشو مثل چشای من بسته و نمی بینه
هرچند شاید هم همون طور که من دارم می بینم می بینه
داره می ره
می ره به یه راه بلند، یه جاده که هم سبزه و هم قهوه ای، روشن و سفید از مه
می ره و از درختایی که انگاری براش راه باز می کنند می گذره و می رسه به برف
می رسه به کوه و قله و صخره و یخ زدگی راه و تمشک هایی که تو این یخ زدگی هنو یخ نزدند و پر اند از میوه
و دستشه که می ره تو تمشک ها و بی خیال هر چی تیغه تمشک می چینه و میاد بیرون، خونی و پر از تمشک
و این بار در کمال تعجب میاد طرف من و من هل می کنم
و قفل می شه بدنم و همون جا یخ زده می مونم
میاد و تو دهنم تمشک می ذاره و لبخند می زنه
تمشک های دبش و ملسی اند
مزه ی تمشک می دن، نه مزه ی خون رو دستشو
و من حسودیم می شه به دست خونیش و خون می خورم
خون دل نه، خون دستش هم نه، اما لبخندش اون قدر گنگه که حتی می تونم خون ببینم و خون بخورم
ازم دور می شه و دوباره می ره تو جاده و از کوه می ره بالا
من هم مثل بچه هایی که دنبال کسی می کنند و نمی دونند طرف می دونه که دنبالشن، می افتم دنبالش
می خوره زمین و زمین مثل مادری که بچه اش خورده زمین، در آغوش می گیرتش و نرم می شه، و پا می شه و قهقهه سر می ده و فریاد شادی می زنه
و باز می ره بالا، و می رسه به کوه و گویی کوه نقطه ی اوج صدا و فریاد و بودنه
و این بار مثل همون قطره ها، یا حتی ستاره ها، یا حتی اون یخ و اون چوب،
یا باد یا موج، انگار که از قبل همه چی رو بدونه و آگاهانه به بازی ادامه بده،
می رسه به قله و بعد مدتی که نشست و دید و خندید و فریاد زد و حتی قهقهه زد، آروم آروم خودشو رها می کنه و از کوه می افته
می پره و پرواز می کنه
یک سقوط آزاد وحشیانه
و منم که این بار لبخند می زنم که چه ساده تو دامش افتادم و تا این جا باهاش اومدم
می دونم هنوز اونجاست و هنوز دراز کشیده و هنوز با چشای بسته داره به آسمون نگاه می کنه
می دونم هنوز اونجاست
و می دونم که چشامو که باز کنم، همه چی رو می بینم، ابرهارو که دارم از کنارشون رد می شم و صخره هارو که می خورم بهشون و کوه و آسمون و زمین پایینم رو و چیزای کوچیکی رو که همیشه بزرگ بودند و این بار ریز اند،
و می دونم که با باز کردن چشام می شنوم صدای باد رو که تو گوشام طوفانی راه انداخته و می شنوم صدای مرغ دریایی رو که داره با سرعت خیلی زیادی که هم از آدم بعیده و هم از مرغ دریایی، داره کنارم شیرجه وار سقوط می کنه، گویی من به سان اویم و او به سان من؛ می دونم که چشامو که باز کنم من دارم از قله ی کوهی بلند، از یک بلندا، اوج، رها و شاد و فریاد کشان، با قهقهه و لبخندی گنگ بر لبان، با بغضی معصومانه و دلبرانه،
با رهایی هر چه تمام، دارم از بلندای کوهی قشنگ، سقوط می کنم
و به زمین می خورم، به زمینی که مثل مادری که کودکش رو بغل می گیره، من رو در آغوش می گیره و نرم و ساده و گرم، آرومم می کنه
چشام رو باز می کنم، سوروژه هنوز همون جاست، حالا می شه ازش یه عکس بگیرم، یه عکس خاطره انگیز
11:50 شب
یک شنبه 27 اردیبهشت 1388 خورشیدی
11:30 شب
فراتر از عکس گرفتن
یکی اونجا بود، یکی صاف و ساده و شاید هم احمقانه اونجا خوابیده بود و می شد فوق العاده سوروژه کردش. از زاویه های متفاوتی بهش نگاه کردم و با چشم نیمه باز و بادومی و قورباغه شده و حتی با چشم بسته.
وُوُوُوُوُ .
با چشم بسته می شه گفت بهترین منظره رو داره.
فکر کن حالا می تونم یه کم ببرمش اونورتر رو با یه کم بازی بازی دادنش حتی رقصش بدم.
وُوُوُوُوُ ، چه رقص زیبایی، مثل یخ رو کف دست سُر می خوره و مثل میخ تو چوب محکم می شه.
وُوُوُوُوُ .
چه زیبا می رقصه، مثل پرنده ای که پرواز رو خوب بلده و یا مثل قطره های آبی که می دونند قراره از آبشار سقوط کنند و آروم با لذت می پرند.
یا حتی مثل ستاره هایی که می دونند شب داره می رسه و کم کم باید دور هم جمع بشن و نقش امشبشون رو دور هم بچینند و شکل بگیرند.
یا مثل باد، که می ره و می ره و می ره، می چرخه و می چرخه و می چرخه
یا مثل موج که می دونه بعد بالا رفتنش میاد پایین و صدا می ده و می شه آرامش
آره، چه زیبا می رقصه، با آرامش و آروم کننده
یا می تونم یه کم جاشو عوض کنم، تا از صحنه خارج شه
و خارجش می کنم
و می افتم دنبالش تا ببینم کجا می ره
و می ره
می ره و می ره و می ره
گویی پایانی بر رفتن نمی بینه
شاید هم چشاشو مثل چشای من بسته و نمی بینه
هرچند شاید هم همون طور که من دارم می بینم می بینه
داره می ره
می ره به یه راه بلند، یه جاده که هم سبزه و هم قهوه ای، روشن و سفید از مه
می ره و از درختایی که انگاری براش راه باز می کنند می گذره و می رسه به برف
می رسه به کوه و قله و صخره و یخ زدگی راه و تمشک هایی که تو این یخ زدگی هنو یخ نزدند و پر اند از میوه
و دستشه که می ره تو تمشک ها و بی خیال هر چی تیغه تمشک می چینه و میاد بیرون، خونی و پر از تمشک
و این بار در کمال تعجب میاد طرف من و من هل می کنم
و قفل می شه بدنم و همون جا یخ زده می مونم
میاد و تو دهنم تمشک می ذاره و لبخند می زنه
تمشک های دبش و ملسی اند
مزه ی تمشک می دن، نه مزه ی خون رو دستشو
و من حسودیم می شه به دست خونیش و خون می خورم
خون دل نه، خون دستش هم نه، اما لبخندش اون قدر گنگه که حتی می تونم خون ببینم و خون بخورم
ازم دور می شه و دوباره می ره تو جاده و از کوه می ره بالا
من هم مثل بچه هایی که دنبال کسی می کنند و نمی دونند طرف می دونه که دنبالشن، می افتم دنبالش
می خوره زمین و زمین مثل مادری که بچه اش خورده زمین، در آغوش می گیرتش و نرم می شه، و پا می شه و قهقهه سر می ده و فریاد شادی می زنه
و باز می ره بالا، و می رسه به کوه و گویی کوه نقطه ی اوج صدا و فریاد و بودنه
و این بار مثل همون قطره ها، یا حتی ستاره ها، یا حتی اون یخ و اون چوب،
یا باد یا موج، انگار که از قبل همه چی رو بدونه و آگاهانه به بازی ادامه بده،
می رسه به قله و بعد مدتی که نشست و دید و خندید و فریاد زد و حتی قهقهه زد، آروم آروم خودشو رها می کنه و از کوه می افته
می پره و پرواز می کنه
یک سقوط آزاد وحشیانه
و منم که این بار لبخند می زنم که چه ساده تو دامش افتادم و تا این جا باهاش اومدم
می دونم هنوز اونجاست و هنوز دراز کشیده و هنوز با چشای بسته داره به آسمون نگاه می کنه
می دونم هنوز اونجاست
و می دونم که چشامو که باز کنم، همه چی رو می بینم، ابرهارو که دارم از کنارشون رد می شم و صخره هارو که می خورم بهشون و کوه و آسمون و زمین پایینم رو و چیزای کوچیکی رو که همیشه بزرگ بودند و این بار ریز اند،
و می دونم که با باز کردن چشام می شنوم صدای باد رو که تو گوشام طوفانی راه انداخته و می شنوم صدای مرغ دریایی رو که داره با سرعت خیلی زیادی که هم از آدم بعیده و هم از مرغ دریایی، داره کنارم شیرجه وار سقوط می کنه، گویی من به سان اویم و او به سان من؛ می دونم که چشامو که باز کنم من دارم از قله ی کوهی بلند، از یک بلندا، اوج، رها و شاد و فریاد کشان، با قهقهه و لبخندی گنگ بر لبان، با بغضی معصومانه و دلبرانه،
با رهایی هر چه تمام، دارم از بلندای کوهی قشنگ، سقوط می کنم
و به زمین می خورم، به زمینی که مثل مادری که کودکش رو بغل می گیره، من رو در آغوش می گیره و نرم و ساده و گرم، آرومم می کنه
چشام رو باز می کنم، سوروژه هنوز همون جاست، حالا می شه ازش یه عکس بگیرم، یه عکس خاطره انگیز
11:50 شب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر