۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

فیلم، شاید هم زندگی


53
جمعه 1 خرداد 1388 خورشیدی
8:42 شب

فیلم، شاید هم زندگی

5شنبه 31/2/88 ، 8:35 صبح
خانه / داخلی / صبح
بابک با خودش فکر می کنه که ماشین از خواهرش بگیره یا نه، مردده، تو فکرش خیلی چیزها می گذره، با کمی بالا پایین رفتن تو ذهنش سعی کنه به تصمیم برسه. دیر از خواب پا شده و هنوز حتی دست و صورتش رو هم نشسته، شاید دیر برسه و این موضوع بیشتر تشویقش می کنه که ماشین بگیره، کسی هم که نیست باهاش بره، پس بازم بیشتر تشویق می شه. در کمال خونسردی میره و دست و صورتش رو می شوره و با آرامش هرچه تمام دستشویی رو طول میده. به سوی آشپزخونه می ره و چون صبحه و حوصله نداره دنبال پنیر پیتزا بگرده، پس با خونسردی رو نون تست کره می ماله و میذاره تو ماکرو و هم چنان فکر می کنه که از خواهرش ماشینش رو بگیره یا نه. صدای ماکرو در میاد و نون تست داغ رو بر میداره و چرب میشه دستش و به سوی پنجره پذیرایی می ره و همچنان که بیرون رو نگاه می کنه، نون تست کره ای می خوره. فکر می کنه که ماشین بگیره از خواهرش یا نه. به اتاقش می ره و وسایلش رو جمع می کنه و لباس می پوشه. به دستشویی می ره و مسواک می زنه. به اتاقش میاد و فکر می کنه که دیر شده و اگه با ماشین بره هم دیر نمی رسه هم مجبور نیست سوار متروی شلوغ لعنتی بشه. و همین موقع است که صدای در دستشویی میاد و نشون میده کسی ازش اومده بیرون. بابک به این فکر می کنه که می تونه چند صفحه ی باقی مونده از جزوه اش رو که از روی مال دوستش کامل نکرده، با گرفتن دوباره ی جزوه ی دوستش کامل کنه. دیگه خیلی مثل این که داره دیر می شه و مترو هم حتی تصورش آزار دهنده است. بابک میره کنار خواهرش که خوابیده. تا میاد بیدارش کنه خواهرش چشاشو باز می کنه و معلوم میشه اون بوده که رفته دستشویی.
بابک :------- ماشینت رو میدی من دیرمه دارم می رم دانشگا؟
خواهر بابک :-- خودم می خوام برم کتابخونه ملی، اونجا هم مسیرش اصلا" ماشین خور نیست که با تاکسی برم
بابک :------- باشه.

5شنبه 31/2/88 9:10 صبح
خیابان / خارجی / صبح
بابک در خیابان منتظر ماشینه. مدتی می گذره و هیچ ماشینی سوارش نمی کنه. با خودش فکر می کنه که یه امروز که من دیرم شده یه تاکسی پیدا نمی شه، حالا خوبه تا الان تاکسی که هیچی مسافربر شخصی از در و دیوار می ریخت. و بعد مدتی ماشینی به سمتش میاد و در پشت ماشین صد متر عقب تر یک تاکسی. بابک با خودش فکر می کنه که درستش اینه که وقتی تاکسی هست آدم سوار تاکسی شه تا ماشین های همین طوری که کارشون یه چیز دیگه است و مسافر هم می زنند. در نتیجه به چراغ زدن ماشینه توجهی نمی کنه و ماشینه رد می شه و حالا تاکسی بهش نزدیک می شه.یعنی چی می شه؟ تاکسی یه پره یا همین طور خالی از کنارش رد می شه یا سوارش می کنه؟

5شنبه 31/2/88 ساعت نامشخص شاید 10 صبح
متروی بهارستان / داخلی / صبح
بابک از قطار پیاده می شه و بدون نگاه کردن جلوش با آهنگی که از گوشیش گوش میده ور میره و آهنگ عوض می کنه. نزدیک پله های برقی که می رسه کمی جلوتر یکی از هم کلاسی های دانشگاشو می بینه که حتی اسمش رو هم نمی دونه چیه. و از اونجایی که داره از آهنگش لذت می بره و حوصله صحبت کردن با کسی رو نداره و این یارو رو هم فقط در حد هم کلاسی می شناسه و کمی هم سرما خورده و ... ، در نتیجه با همون گوشیش ور می ره و به راهش ادامه می ده. به بالای پله های برقی رسیده و پسره کمی از اون جلوتره. بابک که زیرچشمی جلو پاشو می پاد که به کسی نخوره و هنوز داره تو آهنگاش دنبال آهنگ خاصی می گرده، می بینه که طرف گهگاه بر میگرده و زیرچشمی بابک رو نگاه می کنه و با کند و تند کردن راه رفتنش سعی می کنه هم تراز بابک شه. البته بابک مطمئن نیست و پس به خودش اجازه نمی ده که واقعا" این طور تصور کنه. بابک به گیت می رسه و کارت می زنه و می بینه که طرف اونور تر رفته واستاده و عقب تر رو می گرده، انگاری بابک رو گم کرده و دنبالشه. و بابک همچنان به راه خودش بدون تغییری ادامه میده. از ایستگاه میاد بیرون و در برابرش پلیس های خانوم گشت ارشاد سبز می شن و بابک چشم در چشمشون از کنارشون رد می شه و سوار تاکسی میشه.

5شنبه 31/2/88 ساعت از 10 گذشته
راهروی ساختمان دانشگاه / داخلی / صبح
بابک از دور دوستشو می بینه که دم کلاس واستاده و کلاس که پره. به دوستش می رسه و سلام می کنه. دوستش می گه که کلاس هنو شروع نشده و استاده هنوز کلاس قبلیشو نگه داشته. همون موقع یه دوست دیگه ی بابک می رسه و باهاش دست می ده و می خواد بره تو کلاس و بابک بهش می گه چه خبره. بابک با دوست اولیش حرف می زنه و اون یکی دوستش ازشون کمی اونورتر وایمیسته. بعد مدتی کلاس قبلی تموم می شه و دو تا دیگه از دوستای بابک از کلاس میان بیرون و بابک و اون دوستش که با بابک دست داده بود با اون دوتا شروع به صحبت می کنند. بابک سعی می کنه یکی از اون دو تا رو که ابراز به خواب آلودگی می کنه، به خونه رفتن و در رختخواب گرم خوابیدن تشویق کنه. و اون طرف هم کلاس بعدیش رو که با همین بابک اینا است بی خیال می شه و میره که بخوابه. بابک و اون دوستش که باهاش دست داده بود میان تو کلاس و دوستش ردیف یکی به آخر می شینه و بابک هم می خواد کنار همون دوستش بشینه اما میره ردیف آخر می شینه، مثل همیشه که ردیف آخر می شینه. یکی دیگه از دوستای بابک میاد کلاس و بین بابک و همون دوست اولیش می شینه. دوست اولی بابک داره از روی مشق اون دوست بابک که باهاش دست داد، مشق می نویسه و بابک که مشق ننوشته این کارو نمی کنه و با اون دوستش که باهاش دست داده بود حرف می زنه.
_آخه امشب دارم می رم تولد
_ اِ ، ایول کلی خوش بگذره، تولد کی؟
_ تولد دوستم
_ اِ ، کلی خوش باشی پس
و بابک هم زمان به این فکر می کنه که خوب تولد دوستش می خواد بره دیگه، تولد دشمنش که نمی ره. و تو ذهنش لبخندش می گیره. چه جوابی. یکی دیگه از دوستای بابک میاد و کنار اون دوستش که باهاش دست داده بود می شینه. هیچی دیگه. می گن و می خندن.
_ راستی من نرسیدم چهار پنج صفحه از جزوه مو کامل کنم، میشه امروز هم ببرم جزوه تو؟
_(با لبخند) نه نمیشه.
_(با لبخند) عقده ای؟
و هر دو می خندند.
اون دوست اول بابک که داره از رو مشقا کپی می زنه و هی سوتی می ده و کلی سوروژه خنده شده رو بهش می خندن و ادامه ی ماجرا. و حرف زدن هاشون.
_ 22 ؟
_22 ؟ 22 دیگه چیه؟
_ 22 تا؟
و اون دوست بابک که کنار اون دوستش که باهاش دست داده بود نشسته، بعد نیم ساعت و بعد این که استاد با کلی تاخیر اومد سر کلاس و وسط درس یادش میافته 22 چی بود و بر می گرده و به بابک میگه تازه دوزاریش افتاده.
نیم ساعت به پایان کلاس مونده که اون دوست بابک که بابک گولش می زد که بره بخوابه، میاد سر کلاس. انگاری رفته بود نمازخونه خوابیده بود. دوست بابک که کنارش نشسته بود سر کلاس داره با لپ تاپش کانتر بازی می کنه و بابک هم بازیشو نگاه می کنه و با هم حرف می زنند. کلاس تموم میشه و یه دختره میاد پیش دوست بابک و جزوه شو میگیره و بابک کلی تعجب زده میشه و دوستش برمیگرده و با دیدن قیافه ی متعجب و معصوم بابک می گه یادم رفت، برد بنویسه، میاره. و به بابک لبخند می زنه و بابک می گه بله و لبخند می زنه.
همگی بیرون کلاس می رند و بابک دوستای دیگه ایش رو می بینه. امروز همه ی دوستای بابک بهش هی می گن که "به به، چه عجب، شما، دانشگاه" و بابک به همشون فقط لبخندی می زنه و می گه چه عجب از شما. آخه بابک تا الان که جلسه آخر بوده فقط دو بار کلاسش رو اومده بوده. همه می رن به سمت رستوران که ناهار بخورند و در مسیر رفتن بابک یکی دیگه از بچه ها رو می بینه و ناهار هم که نمی خواد بخوره و از این دوستش هم که جزوه می خواد و پس راهشو کج می کنه و با این دوستش در همون دانشگا می مونه. یادش می افته که باید از باکس رییس گروه نتیجه پروژه شون رو برمی داشت و می ره برداره که وقت ناهاره و در گروه بسته. بعد مدتی گوشیش زنگ می خوره
_ سلام
_ سلام
_ تو داری می ری پیش فلانی؟
_ معلوم نیست، بهش هم گفتم، اگه برسم می رم.
_ باشه، من دانشگاهم.
_ آهان، باشه
مکالمه تموم می شه و چند ثانیه بعد گوشیش زنگ می خوره
_ الو سلام
_ سلام
_ تو دانشگاهی؟
_ آره از فلانی جزوه می خواستم و گروه هم کار داشتم موندم دانشگا
_ حالا اگه من بودم چی می گفتی؟
_ بله، ببخشید حواسم نبود
_ تا کی هستی؟
_ تا یک که حتما" هستم
بابک به گروه می ره و درش هنو بسته است و رییس گروه رو می بینه که دو هفته بوده از همه سراغ بابک رو می گرفته و بابک خودشو آماده می کنه که اگه چیزی گفت رییس گروهه جوابشو بده. بابک پی جواب مرحله 3 پروژه رو می گیره و رییس گروه می گه که 5شنبه ها گروه تا 12 بیشتر باز نیست. اما در گروه رو باز می کنه و بابک تو باکس هیچی پیدا نمی کنه و رییس گروه بعد کلی آدرس غلط دادن میگه مال اونارو که رو سی دی بوده نیاورده. و بدون این که چیزی به بابک بگه بابک ازش دور می شه. رییس گروهه یا بابک رو نشناخت یا فهمید که بابک بی خیال شده و خودش رو کوچیک نکرد. بابک دم ساختمون و تو حیاط جزوه رو از دوستش می گیره. قیافه ی دوستش رو می خونه و شروع به صحبت می کنه.
_ فرقی نداره
_ (بهش بر خورده و سعی می کنه در لبخندی خلاصه کنه) فرقی نداره؟
_ نه منظورم این نبود ...
_ آهان، بله
_ بهتره بری دیگه تو هم، یه کم دیگه بمونی شاید دعوامون بشه
_ باشه، کلی خوش بگذره بهت
بابک حالا فکر می کنه که برای برنامه ظهرش از کدوم مسیر بره و کمی جلو تر و بیرون دانشگا که میرسه تصمیم می گیره اصلا" نره، بره هم نیم ساعت بیشتر نمی رسه و باز باید پاشه بره.

5شنبه 31/2/88 ساعت تقریبا" 1:30 ظهر
واگن مترو / داخلی / ظهر
سرماخوردگی باعث شده بینی اش پر بشه. سردرد هم که بدجوری باز اومده سراغش. اعصابش هم کمی خورده. تو واگن قطار گوشیش رو در میاره که آهنگ رو عوض کنه و یکی با کفشش می زنه به کفشش و با لبخندی شاد بر لبان میگه:
_ 58 دو صفره؟
_ (کاملا" جدی) مجبور نیستی با کفشت پامو له کنی که بدونی 58 دو صفره، آره
_ (با دفاع) من له نکردم فقط خواستم اشاره کنم.
_ چرا، پاتو گذاشتی رو پام (و به آهنگش گوش میده)
_ نذاشتم، فقط زدم به پات
و بابک دیگه جوابی نمی ده
_ (پرو) می خوای دستمال کاغذی بدم پاک کنی؟
بابک نگاهی تحقیرآمیز به مرد می کنه و به آهنگش گوش میده. دختری فال فروش رد می شه و بعد از گذشتن از بابک، یه دفعه بابک میره سراغش و فال می خره و همون طوری می ذاره تو جیبش.

5شنبه 31/2/88 ساعت کمی گذشته از 2 بعد از ظهر
پارک / خارجی / ظهر
بابک رو چمن های پارکی دراز می کشه و با گوشیش به اینترنت میره. ناراحته از این که واسه گوشیش شارژ گرفته و وبگردی می کنه تا شارژش باز تموم شه. اینترنت کمی به هم میریزتش و بعد مدتی میبینه از شارژش چه قد کم، کم شده. ساعت نزدیک سه میشه و چون 4 قرار داره دیگه پا میشه. مدتی پیاده میره و فالش رو باز می کنه و بعد مدتی که بخشی از مسیر رو پیاده رفت، سوار میشه. مدت ها بود که این مسیر رو نرفته بود. و یاد بعضی چیزها میافته.

5شنبه 31/2/88 3:35 عصر
خیابان / خارجی / عصر
بابک به محل قرار رسیده. به دو تا از دوستاش زنگ می زنه و کسی بر نمی داره. داره از میگرن و سر درد می ترکه. ناهار نخورده و سرماخوردگی بینی شو پر کرده. به سمت باغ فردوس میره و دنبال مغازه می گرده و هیچی پیدا نمی کنه. باغ فردوس رو دارند بازسازی می کنند و بالاخره یه مغازه. اما نه تخم هندونه داره و نه آب معدنی. از سر درد داره می ترکه و سعی می کنه از سایه ها بره و بیاد. به سمت قرارگاه برمیگرده و ساعت چهاره. یه مغازه پیدا می کنه.آب معدنی می خوره و یه دفعه یکی میگه 5 تومن خورد بده. دوستشه. با هم می رن به سمت سایر دوستاش و تو ماشین اون یکی دوستش میشه لم داد و تو سایه اش کمی از نور خورشید دوری کرد و عود کردن هرچه بیشتر میگرن رو به تاخیر انداخت. هرچند این دوستشو خیلی وقته ندیده و هرچی باشه دارن می رن تولد، پس باید شاد باشه و کلی هی بخنده و حرف بزنه و به رو کسی هم نیاره که چشاش داره سیاهی میره. سه تایی می رن و به اون یکی ماشین که دو تا دیگه از دوستاشن ملحق می شن. بابک یکی از اون یکی بچه های اون یکی ماشین رو سه ساله ندیده و اونی که سوار اون یکی ماشینه بعد کلی ابراز احساسات می برتش تو یکی ماشین. و در نهایت می رسند به کافی شاپ و ... . تو کافی شاپ حرف می زنند و می گن و می خندن. سر یه موضوعی باز میشه و دو نفر حرف می زنن و مشتاق منتظر که بابک هم حرف بزنه اما اون تنها می گه رفیق نا باب و بعد می گه من اصلا" شطرنجی، حرفی ندارم. و می تونه تو قیافه ی یکی از بچه ها بخونه که چی داره میگذره پیشش و معنی نگاهش چیه. تیله بازی می کنن و یکی از دوستاش یه دفعه یه کاری می کنه و بعد هم از ارتباط چشمی با بابک فرار می کنه.
_ خوب حالا نوبت توئه که بهت بخندیم. بگو چه کردی این مدت؟ فقط چیزایی رو بگو که بشه بهش خندید.
و دوست بابک که سه ساله ندیدتش شروع به حرف زدن می کنه. از ازدواج کردنش میگه که همه می دونستند و از کار و تئاتر رو و ماجرای مسخره ی اصلاح الگوی مصرف و تئاتر و ... . و همه شروع می کنند به دادن ایده های بهتری و بیشتر مسخره کردن ماجرا و خندیدن. یکی از دوستای بابک به همون که ازدواج کرده میگه که پس حالا دیگه پیشبند دور کمر و دستمال دور سر شدی. و طرف رد می کنه و میگه که تو خونشون دست به هیچی نمی زنه و فقط می ره دانشگاه و سر کار و همین. و بابک یه دفعه می زنه زیر خنده و با تعجب می پرسه: اِ مگه تو ازدواج کردی؟ و می خنده. بابک معجونی از سس های مختلف و بستنی های مختلف و شکر و نمک و فلفل درست می کنه و چیز دیگه ای پیدا نمی کنه که بریزه توش. همگی می گن و می خندند.و بابک هم همین طور. نزدیک 7 میشه و پا میشن که برند قدم بزنند اما چون وقت همشون کمه خدافظی می کنن و یکی از دوستای بابک تا نزدیک خونشون بابک رو می رسونه و تو مسیر سه تایی باز حرف می زنند و می خندند. بابک به اصرار خودش نرسیده به خونه چون کار داره از ماشین پیاده میشه و بعد چند قدم می بینه نمی تونه پس بی خیال میشه و میره سمت خونه. اما چون تاکسی باز هم یافت نمی شه، بخشی رو پیاده میره و سعی می کنه تو سایه باشه. می رسه خونه.

5شنبه 31/2/88 تقریبا" 8 شب
خانه / داخلی / شب
مهمون دارند و فقط به یه سلام و خوشامد گویی اکتفا می کنه. مامانش ناهارش رو میده بهش اما بابک انگار نه انگار میره تو اتاقش و رو تختش دراز می کشه تا بخوابه. نمی خواد قرص بخوره. خوابش می بره و حتی تو خواب هم میگرن لعنتی ولش نمی کنه. از درد سر درد از خواب نیم ساعتش بلند میشه و واقعا" از درد تلوتلو خوران میره پا کشو میزش و دو تا قرص بر میداره. به سمت آشپزخونه میره و تو مسیرش واسه اینکه بتونه بره تمام چراغ هارو خاموش می کنه. مهمونشون هم که دیگه رفته و خانواده هم چیزی نمی گن. قرصاشو می خوره و میاد و باز دراز می کشه. حالش داره بدتر می شه و کم مونده که دیگه بالا هم بیاره. پا میشه و چند تا قرص دیگه بر می داره و مثل دفعه قبل می ره می خوره و میاد تو اتاقش. با اعصاب خورد و بینی پر و سردرد وحشتناک سعی می کنه خودش رو آروم کنه و جواب اس ام اس های دوستاش رو با رویی باز بده. سعی می کنه جلو فکر کردن خودش رو بگیره و بخوابه. چشای خودش رو نوازش می کنه. و بعد مدتی با اعصاب خورد و بینی پر و سر درد وحشتناک، میره میشینه پای کامپیوتر و نورش رو اونقدر کم می کنه که فقط ببینه که چی داره تایپ می کنه. و شروع می کنه به تایپ. و بعد تایپ، کامپیوتر رو خاموش می کنه و میاد و باز تو رختخوابش سعی می کنه که بخوابه. اون قدر وول می زنه و اونقدر از خواب می پره که بالاخره خوابش می بره، خوابی که توش سر درد رو حس نکنه.

پ.ن. : مکالمه ها و ماجراهای این داستان دقیقا" عین رخدادهای واقعی دنیای خارجی نیستند، اما سعی شده که تا جای ممکن به مانند خودشان باشند، هرچند از نظر مفهومی همانند و شاید در مواردی فقط شکل بیان ها عینا" همان نباشد. و البته که خلاصه شده اند.

11:06 شب جمعه 1 خرداد 88

هیچ نظری موجود نیست: