
41
12:57 پس از شب، 3 فروردین ماه 1388 خورشیدی
فعلا" « پرواز کن »
دیشب تا 4:30 شب بیدار بودم و برات یه قصه ی قشنگ ساختم، حتی واسه خودم بازیش کردم، اگه دوسش داری، زود باش تا تموم نشده وقتش. ( :
***
پرواز کن. به آسمون نگاه کن و پر بزن. بذار تا لکه های ریز و نا پیدای سپیدی رو بین همه ی سیاهی ها ببینی، بذار تا همین نقطه های ریز و ناپیدای سپیدی همه ی گستره ی چشاتو بگیره و سیاهی ها رو کنار بزنه؛ لازم نیست این سپیدی ها نقطه های بزرگی باشه و لازم نیست سیاهی ها رو پاک کنی تا به سپیدی برسی، فقط کافیه که همون سپیدی های ریزه میزه رو ببینی و بذاری که تو چشمات و زندگیت فراگیر بشن، لازم نیست سپیدی ها از سیاهی ها بیشتر باشه، لازم نیست حتی چشمت رو برای همیشه از سیاهی ها برداری، فقط کافیه بذاری سپیدی های نا پیدای زندگی چشمات رو بگیرن.
قرار نیست تو زندگیت ناراحت نباشی و ناراحتی نداشته باشی، قرار نیست غم نخوری، قرار نیست آینده ی بد هیچ وقت نداشته باشی، فقط کافیه امیدوار باشی، فقط کافیه بدونی که حتی اگه آینده ی بدی قراره اتفاق بیفته، بازم تو به خوب بودنش امیدوار باشی، فقط کافیه بدونی همیشه و شاید هیچ وقت قرار نیست امیدواری هات بشه واقعیت، بلکه باید بدونی امیدواری های تو در هر صورت حقیقته، حتی اگه هیچ وقت واقعیت نباشه و نشه، این مهمه که تو زندگیت به رویا ها و آرزو ها و امیدواری ها و نتیجه ی تلاش هات برسی، اما مهم تر اینه که بهشون امیدوار باشی، حتی لحظه ای که از دست دادیشون، مهم تر اینه که امیدواری تو اون قدر حقیقت باشه یا بهتر بگم، امیدواریت رو اون قدر حقیقت داده باشی که هیچ واقعیت و هیچ چیزی تو این دنیا، نتونه نابودش کنه، حتی اگه ضعیفش کرد هم ایراد نداره، اما نتونه نابودش کنه.
اگه تو یه لیوان آب سیاه یه قطره ی سپید بندازی هیچ اتفاقی نمیفته، اما اگه تو یه لیوان آب سپید یه قطره ی سیاه بریزی آب کدر می شه، این یعنی مقدار سیاهی و سپیدی با هم در تعادل اند، فقط سیاهی بیشتر دیده می شه، بیشتر پَروَرونده می شه. و این شاید نمونه ای از تفاوت حقیقت و واقعیته.
***
پرواز کن، به آسمون نگاه کن، وقتی که داره بارون می زنه، بذار حتی بارون به چشمات بزنه، تا می تونی پرواز کن.
1:42 پس از شب