۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

صدایم کن، صدای تو خوب است


31
چهارشنبه 7 اسفند ماه 1387 خورشیدی
10:01 شب

صدایم کن، صدای تو خوب است.

جلو خودم رو می گیرم، نه برای این که نمی تونم، نه برای این که می ترسم، نه، نه، شک هم ندارم دیگه، اما جلو خودم رو می گیریم. مطمئن نیستم چرا، اما فکر کنم این هم شاید نوعی از دلهره باشه و نا توانی، اما ترس و نتونستن نه.

***

بدنم گُر گرفته، مثل بقیه مواقع که مثلا" قلیون می کشم یا فلفل و چیزهای تند می خورم، یا مثل بعضی وقت های دیگه. هه، فکر کنم بعد از هم آغوشی و عشق بازی هم بدن آدم ها همین جور گر می گیره. اما الان بدنم گر گرفته و داغ داغه، اما گر گرفتگی و داغیش نه از قلیونه نه از فلفل و چیز های تند، نه هم آغوشی و عشق بازی داشتم و نه مثل بعضی وقت های دیگه. گر گرفتگی من چشمه ی دیگه ای داره، چشمه ای زلال و خنک که شاید، شاید، شاید، خود اون هم گاهی اوقات بدنش گر بگیره.

***

ببخشای که گاه گاهی فرصت نمی دهم که دوست داشته شوم. این کار را بد آموخته ام.


10:38 شب

هیچ نظری موجود نیست: