۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

دل دادگی 1

27
سه شنبه 6 اسفند ماه 1387 خورسیدی
2:53 نیمه شب

قصه های دلبری، دل دادگی، دل شدگی
دل دادگی 1

پسر بعد از روزها و شاید هفته ها و یا حتی فصل ها، برای چندمین بار، شاید بارها و بیشتر از بارها، نیاز به گفتن رو احساس کرد. همون طور که بهش نگاه می کرد، دنبال کسی گشت و بعد از روزها و شاید هفته ها و یا حتی فصل ها، کسی رو پیدا کرد. رفیقش رو که تازگی ها باهاش به کلی تفاهم رسیده بود، از کلاسی صدا زد و بیرون کشیدش، به دختر اشاره ای گنگ کرد و به رفیقش گفت: "اینه"، "نمی دونم اسمش چیه و چی می خونه" ، و رفیقش پرسید: "بعد از یک سال؟" ، " برات آمارش رو در میارم" و به رفیقش گفت: "نه، نمی خواد، اصلا" ولش کن."
احساس پشیمونی کرد، احساس کرد کسی وارد حریمش شده، یا شاید هم ترسید که کسی وارد حریمش بشه، نه رفیقش، شاید خود دختره بود که داشت وارد حریمش می شد، حتی فقط با یه اسمش.

هیچ نظری موجود نیست: