دراز کشید، پاهاشو به پهنای شونه هاش باز کرد و دستاش رو هم تو یه راستای هم تراز پهن کرد. انگار که بخواد کسی رو به آغوش بکشه. بعد شل شد. یعنی همه جای بدنشو شل کرد و انگشتای دستاش جمع شدند و بالا اومدند و پاهاش از مچ رو به بیرون باز شدند. ژرف به آسمون زل زد. هیچی دیده نمی شد، فقط سپیدی بود و رگه هایی سپیدتر. و دونه های زیبا و پر نگاری از برف که مثل آلبالوهای سپید خوشمزه ای می مونستند که حتا برگ های ریز و شاخه های نازکشون هم روشون بود؛ آلبالوهایی که دیگه خونی تو رگ هاشون نمونده بود. و ترش هم نبودند. انگار که کشتزار ابرهارو هم آفت زده بود. کم کم آلبالوهای آفت زده رو چشماش سنگینی کردند. هنوز از لای دونه های نگارین برف های نشسته روی مژه هاش رگه هایی از آسمون پیدا بود که چشماش رو بست.