دیشب هم به عادت این روزهای پاک پیچیده، شب رو زنده داری کردم و شاید سه بود که چشمام دیگه بیشتر نکشید که بخونم و خوابیدم. و خواب دیدم، یعنی چند تا خواب متفاوت دیدم.
تو یکی از خواب هام یه دفعه دیدم حسن جلوم واستاده، درست نیم متریم، که یه دفعه اومد تو بغلم و زار زار زد زیر گریه. زار می زد و هق هق گریه می کرد. منم انگار که می دونستم چی شده، سرش رو روی سینه ام بغل گرفته بودم و بدون حرفی آرومش می کردم. حسن مدت زیادی گریه کرد؛ و بعد، از دور دیدم یکی داره سوی ما میاد. بعید بود، یعنی می خوام بگم برای یه آن باورم نشد اونی که داره میاد سوی ما نیکیتا باشه. نیکیتا به ما رسید و من بهش لبخند زدم، اما اون بهم گفت: "نیومدم برای منت کشی ها، اصلن با تو کاری ندارم." و بعد توی بغلم اومد و با خنده سرش رو کنار سر حسن روی سینه ام گذاشت و بغلم کرد. و من سرش رو نوازش کردم و بوییدمش و باز هم بی صدا آرومش کردم. پس از مدتی جفتتشون آروم شدند و از آغوشم بیرون اومدند. و ...
دیشب خواب های شگفتی دیدم. از زمینی که آدم روش، سنگ گور شد و بعد پا شد، اما سنگ گور سر جاش موند. و گورها رو به کعبه نخوابیده بودند، بلکه رو به امام زاده ای بودند و کسی به من گفت که این جا همه ی گورها رو به امام زاده ها خوابیده اند؛ امام زاده ها این جا کعبه اند. کمی دورتر گنبد کبودی پیدا بود.
و من کمی دورتر دو دستم رو روی نرده های بالکن بی سقف بلندی گذاشتم و تنها واستادم و به دور دست ها چشم دوختم، اون جایی که فقط دشت بود و کوه های برفی، و آسمون و ابرهای سرخ و قرمز و زرد باختر داشتند رو به کبودی و سیاهی می رفتند، مثل خورشیدی که توی یه چاه آروم بگیره. مثل این می مونست که انگاری دستام رو لب چاه گذاشته بودم و ته چاه دنبال خورشید می گشتم.
من دیشب باز خواب های شگفت دیدم.
پ.ن. پیش از نیم روز به حسن پیامک دادم که حالت خوبه؟ اما هنوز پاسخی نداده. امیدوارم خوب تر از همیشه باشه.