
روزها که میگذشت به چیزی فکر نمی کرد، می ذاشت تا همه چیز آروم و همون طوری که هست بگذره، خودش هم بی خیال و بی مسئولیت انگار نه انگار که باید شیکم چند نفری رو سیر نگه داره، همه چیز رو می سپرد به گذشت زمان و با شانس و کمک این و اون یه طوری می گذروند. گهگاه چند ساعتی می رفت شیشه ی ماشین و مغازه ی مردم و خونه هارو پاک می کرد و با پولش پیش از هرکاری یه بسته سیگار می گرفت و روزی دو سه تا بیشتر نمی کشید. که اونم مال وقتایی بود که پول داشت وگرنه شده بود که مدت ها بی سیگار طی کنه. با باقی پولش می رفت و واسه دو تا دختراش خوراکی و بازی می خرید و واسه اینکه همسرش فکر کنه که هنوز بینشون عشق هست، واسه اونم یه کادو می گرفت. اگه می دونست پول کم میاره سیگار رو بی خیال می شد و اگه می دونست بازم کم میاره به جای کادوی همسرش گل می خرید و اگه بازم می دونست کم میاره همه رو برمی داشت و می برد یه رستوران خوب و واسه خودش ارزون ترین هارو مثل همیشه سفارش می داد. گاهی واسه این که یه کم کارش فرهنگی هم باشه روزنامه سر خیابونا میفروخت و این طوری می تونست روزنامه هارو هم بخونه و یاد گذشته ها بیفته. زمستونا پیش می یومد که راه میفتاد و پشت بوم خونه مردم رو پارو می زد و پاش که میفتاد واسه بچه ها با برف سرسره هم درست می کرد.
باغبونی رو دوست داشت و با سر اومدن سرما تا آخر گرمای طول سال، باغچه های خونه هارو هنرمندانه آذین می بست و وای که چه لذتی می برد.
روزها که میگذشت به چیزی فکر نمی کرد، می ذاشت تا همه چیز آروم و همون طوری که هست بگذره. شب ها که می شد، اما تنهاییش ولش نمی کرد و تا سپیده دم و حتا تو خواب خیال پردازی می کرد. مدتی رو به بازی با بچه ها میگذروند و خوب، بچه بودند و نمی تونست ازشون انتظاری داشته باشه، حالا هر چه قدر هم که دوسشون داشته باشه، کمی با همسرش می گفت و می خندید تا خستگی یه روز اون رو از تنش به در کنه و بهش آرامش بده. همخواب همسرش می شد و بعد از سِ کس، دیگه تنهاییش ولش نمی کرد. بیدار می موند و به تمام حرفای تو دل مونده اش فکر می کرد. به تمام سوالایی که همسر و دوستا و مامان بابا و آدم ها باید ازش می پرسیدن تا بتونه جواب بده و کسی نمی پرسید و اون تو جوابا مونده بود، به شیشه ها، که دیگه اونقدر غبار گرفته بودشون که تمیز نشند و دیگه کسی نخواد که پاکشون کنه، به سیگار که تازگی ها به خاطر چسبوندن دو تا عکس از ریه های سالم و ریه های سیگاری گرونشون کرده بودند و هر روز بی کیفیت تر می شدند و بیشتر شبیه ریه های سیگاری، و به کادوی اون روز بچه ها و همسرش، و ترسی که داشت که نکنه از کادوهای این دفعه شون خوششون نیومده باشه، نکنه انتظار یه چیز بهتر رو داشتند، نکنه نتونم از این به بعد چیز بهتری براشون بگیرم، یا شاید هم اصلن دیگه نتونم براشون چیزی بگیرم، نکنه دوستاشون بهترشو داشته باشند و همسرم بفهمه که بوی سیگار می دم و فکر کنه از کادوی اون زدم و سیگار گرفتم. به روزنامه ها و نوشته هاشون و خاطره هاش فکر می کرد، به روزنامه هایی که روز به روز از خواننده هاشون کم می شد و روز به روز از خودشون هم کم می شد و روز به روز کیفیت رنگشون هم حتا کمتر می شد. مثل کیفیت خاطره هاش که هر روز بیشتر از پیش می سوزوندتشون تا بتونه گرم بمونه و شبا همسرش رو بخندونه و سِ کس داشته باشه و روزا شیشه پاک کنه. به رستوران ها فکر می کرد که همه شبیه هم شده بودند و حتا شبیه کافی شاپ ها، شاید هم کافی شاپ ها شبیه روزنامه ها. که غذاها همه شبیه هم و حتا نوشابه ها و دوغ ها و حتا گارسون ها، گارسون ها که اگه مال یه رستوران پر آوازه بودند فکر می کردند که هرکی میاد اونجا لابد اونم پر آوازه است، پس عقده هاشون رو غیر مستقیم خالی می کردند و یه بار که به یکی شون گفته بود الان شیشه پاک کن و روزنامه فروش و باغبونه و اما همسر و بچه هاش نمی دونند، طرف اولش که باور کرده بود، رفتارش آدمانه شده بود و بعد که دیگه باور نکرده بود، بازم یه عقده ای شده بود که حتا درست جواب هم نمی داد.
بعد سِ کس با همسرش و تو خستگی چشم بعد از سِ کس، گهگاه کتاب می خوند و کتابخونه ی بزرگی داشت که تنهایی و بی پولی و بی سیگاری، دو سه بار مجبورش کرده بود چند تا از کتابای با ارزششو به موزه بفروشه. اما حالا دیگه نمی تونست کتاب بخره و گهگاه بین باغبونی هاش کتابای صاحب خونه رو با اجازه اش می خوند و گهگاه بین روزنامه فروختن هاش، تو کتاب فروشی ها کتابای تازه رو تندی می خوند. شب ها که می شد، اما تنهاییش ولش نمی کرد و تا سپیده دم و حتا تو خواب خیال پردازی می کرد. باید مطمئن می شد که همسرش هنوز فکر می کنه که رابطه شون خوبه. و بعد فکر می کرد. خودشو تو خاطره هاش زنده می دید و خاطره هاشو با روی خوب زندگی پیش می برد و می شد رویا، اونی که حقش بود که الان باشه. و بعد از این جا به بعدش رو می ساخت و می شد آرزو. خود آینده اش رو می دید که به چیزایی که از اون به بعد می خواست رسیده. و این طوری بعد کلی بی خوابی، آخر سر از بیداری حرصش می گرفت و سرانجام خوابش می برد.
دست کم می دونست این طوری، صبح که پا می شه می تونه همون آدم بی خیال و بی مسئولیت باشه که می ذاره همه چیز همون طور که هست، بگذره.
00:07 هفتم آذر 1388 خورشیدی
---
نیکو و ماری ~> به روز کردم. خوبه؟ (-;
۳ نظر:
و اون تو جوابا مونده بود
بابک پست جدید بگذارد ک ما بیشتر دوستش داشته باشیم، ما هم که امتحانمان تمام شده است و معلوم شده که بیکار شده ایم، و بابک اگه زیر لب یا بلند فحش بدهد به ما خُب حق میدهیم به او، پس راه دیگر این است که درس بخواند که ما بیشتر خوشحال می شویم، راه دیگر هم این است که هر کار دلش میخواهد بکند به ما چه اصلاً، هان؟
از این تنوین فونت وبلاگت خوشمان آمد که تنوینش را کج می گذارد، نه مثل این wordpress ِ ما که همه را صاف صاف میگذارد جلوی چشم آدم
هاااا خوبه.
ولی lead timesh رو باید کمتر کنی :دی
ارسال یک نظر