فصل هفدهم
وقتی او گرم صحبت کردن بود، آهسته به بالکن رفتم، به نزد لسلی عزیزم، و آرام او را بوسیدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم، خوشحال از با هم بودن، خوشحال از ما بودن.
پرسیدم: "یعنی با هم می مونن؟ کسی می تونه این همه تغییر رو انقدر سریع اعمال کنه؟ "
لسلی گفت: "امیدوارم. من از اون مطمئنم، چون اصلن از خودش دفاع نکرد. می خواست تغییر کنه."
"همیشه فکر می کردم عشق دو عاشق بی شرط و شروطه، و هیچی نمی تونه اونارو از هم جدا کنه."
گفت: "بی شرط و شروط؟ اگه من با تو بی رحم و ازت متنفر باشم و مدام آزارت بدم، بازم عاشق من می مونی؟ اگه بی دلیل کتکت بزنم، مدام ترکت کنم، با همه ی مردای خیابون همبستر بشم، همه ی پولمونو قمار کنم و مست بیام خونه، بازم عاشقم می مونی؟"
گفتم: "اگه این جوریه، نه. هر چه قدر بیشتر عشقمون تهدید بشه، کمتر می شه. بی شرط و شروط عاشق کسی شدن یعنی این که اهمیتی ندی طرف کیه و چیه! عشق بی شرط و شروط یعنی بی اعتنایی ! "
به علامت تایید سر تکان داد و گفت: "منم همین طور فکر می کنم."
گفتم: "پس لطفن با شرط و شروط عاشق من باش. وقتی بهترین آدمی بودم که می تونستم باشم، عاشقم باش. و اگه بی ملاحظه و خسته کننده شدم، ولم کن."
خندید. "باشه، تو هم همین طور، لطفن"
یک بار دیگر دزدکی داخل اتاق را نگاه کردیم، ریچارد دیگر را دیدیم که با تلفن حرف می زند و لبخندی بر لبش نشسته است.
یگانه – نوشته ی ریچارد باخ – برگردان سهیل سُمی – نشر علم
مهر ماه 1388 خورشیدی
وقتی او گرم صحبت کردن بود، آهسته به بالکن رفتم، به نزد لسلی عزیزم، و آرام او را بوسیدم. همدیگر را در آغوش کشیدیم، خوشحال از با هم بودن، خوشحال از ما بودن.
پرسیدم: "یعنی با هم می مونن؟ کسی می تونه این همه تغییر رو انقدر سریع اعمال کنه؟ "
لسلی گفت: "امیدوارم. من از اون مطمئنم، چون اصلن از خودش دفاع نکرد. می خواست تغییر کنه."
"همیشه فکر می کردم عشق دو عاشق بی شرط و شروطه، و هیچی نمی تونه اونارو از هم جدا کنه."
گفت: "بی شرط و شروط؟ اگه من با تو بی رحم و ازت متنفر باشم و مدام آزارت بدم، بازم عاشق من می مونی؟ اگه بی دلیل کتکت بزنم، مدام ترکت کنم، با همه ی مردای خیابون همبستر بشم، همه ی پولمونو قمار کنم و مست بیام خونه، بازم عاشقم می مونی؟"
گفتم: "اگه این جوریه، نه. هر چه قدر بیشتر عشقمون تهدید بشه، کمتر می شه. بی شرط و شروط عاشق کسی شدن یعنی این که اهمیتی ندی طرف کیه و چیه! عشق بی شرط و شروط یعنی بی اعتنایی ! "
به علامت تایید سر تکان داد و گفت: "منم همین طور فکر می کنم."
گفتم: "پس لطفن با شرط و شروط عاشق من باش. وقتی بهترین آدمی بودم که می تونستم باشم، عاشقم باش. و اگه بی ملاحظه و خسته کننده شدم، ولم کن."
خندید. "باشه، تو هم همین طور، لطفن"
یک بار دیگر دزدکی داخل اتاق را نگاه کردیم، ریچارد دیگر را دیدیم که با تلفن حرف می زند و لبخندی بر لبش نشسته است.
یگانه – نوشته ی ریچارد باخ – برگردان سهیل سُمی – نشر علم
مهر ماه 1388 خورشیدی
۳ نظر:
حالا يه كم تلورانس كه دیگه باشه، یه لحظه حس خفگیم شد از تصور وضعیت :))
Oui, the chamber's ceiling is not high enough for your flight, then you don't fit in here
قبلنا زودتر آپدیت می کردی
ارسال یک نظر