
آنچنان که زیست باید، آنچنان که نبود، و بودنی که نشایدش.
آنی اندیشه، آنی چشم بر چشم، چشم در چشم. و پایانی که پایانش نیست.
پنجه ی پا بر روی پنجه ی دیگر و پنجه ی دست بر روی چهره ای ساده، آنچنان ساده که هرگز هیچ اندیشه ای آن را بیش از آن نبیند. دردی که خوابش پاسخ نمی دهد و دردی که دردی بیش از آن درمانش. خم ابروی و چینش پر چین.
آنگاه که به یاد آورد، دلتنگ و آرام، آنگاه که پر از حسرت و آرزو مرد، آنگاه که در آرزویی نه چندان، آنگاه که در حسرت آنی روزگارش، آنگاه که رویارویی ناچار شد و آنگاه که تنها باور بود و دیگر هیچ؛ آنگاه که فراموشی آمد و آنگاه که باور را باوری نبود، و بدینسان آن روزگاران، آن درد و حسرت را.
دردم را آنگاه درمان بود که دردی بزرگ تر، و این چنین بود که دردش را همیشه درد بود و درد بزرگ تر ناباوری بود و هیچ نبود و نبود هیچش درد بود. درد بی دردی. درد آنچنان.
نبود، آن گونه که می بایست؛ و خدایی این گونه بی رحم مرا عاشق تبر جلادی کرد که هیچ گاه پایین نمی آمد.
آنچنان که بود، نبود و آنچنان که نبود، بود. و هیچ نمی دانست از آنچه که بود، که چه دانستن؟ آیا؟ دانستن؟ ندانم بسان همه چیز که ندانم. آنچه که دانم ناچیز است.
آنچه که دانی را پر که بدانی بسان ندانستن است از آنچه که دانی.
چرخشی که چرخ ندارد. پایه ای که پا ندارد. کوه بدون صخره بدون سنگ. آنچنان که سایه ای نشاید و ریزشی نباید و نورد دیواره های تنگه ها را آرزو. آنچنان که رهایی ندادن و تنها نماندن و تنها گذاشتن. آن هنگام که سایه ای توان بودن نبود اما همگان را باور نبود سایه بود، ظهر.
غمش را کجا بود گو که دیگری را آن جا رود و نگو شادی را کجا بود که دیگری، دیگرش جایی نبود.غم را نگفت و شادی را نبود و دیگرانی که نبودنشان از خود نبود. دیگرانی که بودشان از خود بود.
پیام آوری که خود در پیامش مانده ماند و پیامش را آنچنان رساند که کس در آن نماند.
اینسان گذشت نه آن رو که سان دیگر نبود آن رو.
در آن رو هر چه بود ...
13 مرداد 88 خورشیدی
8 تا 8:50 و 10 شب
آنی اندیشه، آنی چشم بر چشم، چشم در چشم. و پایانی که پایانش نیست.
پنجه ی پا بر روی پنجه ی دیگر و پنجه ی دست بر روی چهره ای ساده، آنچنان ساده که هرگز هیچ اندیشه ای آن را بیش از آن نبیند. دردی که خوابش پاسخ نمی دهد و دردی که دردی بیش از آن درمانش. خم ابروی و چینش پر چین.
آنگاه که به یاد آورد، دلتنگ و آرام، آنگاه که پر از حسرت و آرزو مرد، آنگاه که در آرزویی نه چندان، آنگاه که در حسرت آنی روزگارش، آنگاه که رویارویی ناچار شد و آنگاه که تنها باور بود و دیگر هیچ؛ آنگاه که فراموشی آمد و آنگاه که باور را باوری نبود، و بدینسان آن روزگاران، آن درد و حسرت را.
دردم را آنگاه درمان بود که دردی بزرگ تر، و این چنین بود که دردش را همیشه درد بود و درد بزرگ تر ناباوری بود و هیچ نبود و نبود هیچش درد بود. درد بی دردی. درد آنچنان.
نبود، آن گونه که می بایست؛ و خدایی این گونه بی رحم مرا عاشق تبر جلادی کرد که هیچ گاه پایین نمی آمد.
آنچنان که بود، نبود و آنچنان که نبود، بود. و هیچ نمی دانست از آنچه که بود، که چه دانستن؟ آیا؟ دانستن؟ ندانم بسان همه چیز که ندانم. آنچه که دانم ناچیز است.
آنچه که دانی را پر که بدانی بسان ندانستن است از آنچه که دانی.
چرخشی که چرخ ندارد. پایه ای که پا ندارد. کوه بدون صخره بدون سنگ. آنچنان که سایه ای نشاید و ریزشی نباید و نورد دیواره های تنگه ها را آرزو. آنچنان که رهایی ندادن و تنها نماندن و تنها گذاشتن. آن هنگام که سایه ای توان بودن نبود اما همگان را باور نبود سایه بود، ظهر.
غمش را کجا بود گو که دیگری را آن جا رود و نگو شادی را کجا بود که دیگری، دیگرش جایی نبود.غم را نگفت و شادی را نبود و دیگرانی که نبودنشان از خود نبود. دیگرانی که بودشان از خود بود.
پیام آوری که خود در پیامش مانده ماند و پیامش را آنچنان رساند که کس در آن نماند.
اینسان گذشت نه آن رو که سان دیگر نبود آن رو.
در آن رو هر چه بود ...
13 مرداد 88 خورشیدی
8 تا 8:50 و 10 شب
۵ نظر:
"دردی که دردی بیش از آن درمانش"
.
"خدایی این گونه بی رحم مرا عاشق تبر جلادی کرد که هیچ گاه پایین نمی آمد"
.
"دیگری، دیگرش جایی نبود"
.
"پیام آور...مانده"
شاید نبوده ام،
آن گونه که می بایست،
و خدایی این گونه بی رحم مرا عاشق تبر جلادی کرد که هیچ گاه پایین نمی آمد.
این تیکه از نوشته از "احمد شیثی" اِ.
این شیوه ی نگرش شما مردها، به زن ها حقیقتا شرم آوره. دوچرخه خریده باشی ..
عذرای عزیر، اگر دقت کرده باشی اون پست دوچرخه یک گفت و گوی دو نفره بود که من فقط نقلش کرده بودم.
و در ضمن من فکر نکنم شیوه ی نگرش بیشتر مردها این باشه که شما این طوری جمع زدین :)
i think you are not bad enough to say "i'm bad", change
ارسال یک نظر