سلام بابك داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو! - می دانم رسم ادب نیست اما اینجا کاغذهم چون رفاقت کیمیا شده است- می گفتم... داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال!! -آخ! باز هم پوزش آخر می دانی این روزها در شهر ما قلم مال از ما بهتران است ما مانده ایم و ذغال و ... بماند- چه می گفتم؟ هان! داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال در پناهگاه کوچه ی پشتی -مگر نمی دانی؟! در شهر ما هنوز جنگ است- آری داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال در پناهگاه کوچه ی پشتی که ناگاه مردی بانگ زد: هی با توام ننویس! کبوتران نامه بر را خودکشی کرده اند!
سلام بابك داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو! - می دانم رسم ادب نیست اما اینجا کاغذهم چون رفاقت کیمیا شده است- می گفتم... داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال!! -آخ! باز هم پوزش آخر می دانی این روزها در شهر ما قلم مال از ما بهتران است ما مانده ایم و ذغال و ... بماند- چه می گفتم؟ هان! داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال در پناهگاه کوچه ی پشتی -مگر نمی دانی؟! در شهر ما هنوز جنگ است- آری داشتم نامه ای می نوشتم برای تو بر کاغذ کاهی پشت و رو با ذغال در پناهگاه کوچه ی پشتی که ناگاه مردی بانگ زد: هی با توام ننویس! کبوتران نامه بر را خودکشی کرده اند!
۳ نظر:
جانم؟
سلام بابك
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو!
- می دانم رسم ادب نیست
اما
اینجا
کاغذهم
چون رفاقت
کیمیا شده است-
می گفتم...
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال!!
-آخ!
باز هم پوزش
آخر می دانی
این روزها
در شهر ما
قلم مال از ما بهتران است
ما مانده ایم و ذغال و ...
بماند-
چه می گفتم؟
هان!
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
-مگر نمی دانی؟!
در شهر ما
هنوز
جنگ است-
آری
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
که ناگاه
مردی بانگ زد:
هی
با توام
ننویس!
کبوتران نامه بر را
خودکشی کرده اند!
سلام بابك
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو!
- می دانم رسم ادب نیست
اما
اینجا
کاغذهم
چون رفاقت
کیمیا شده است-
می گفتم...
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال!!
-آخ!
باز هم پوزش
آخر می دانی
این روزها
در شهر ما
قلم مال از ما بهتران است
ما مانده ایم و ذغال و ...
بماند-
چه می گفتم؟
هان!
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
-مگر نمی دانی؟!
در شهر ما
هنوز
جنگ است-
آری
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
که ناگاه
مردی بانگ زد:
هی
با توام
ننویس!
کبوتران نامه بر را
خودکشی کرده اند!
ارسال یک نظر