۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

چه کسی بود صدا زد بابک / نفسش گرم و پر از بودن باد

۳ نظر:

هدیه گفت...

جانم؟

ح.ف. گفت...

سلام بابك
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو!
- می دانم رسم ادب نیست
اما
اینجا
کاغذهم
چون رفاقت
کیمیا شده است-
می گفتم...
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال!!
-آخ!
باز هم پوزش
آخر می دانی
این روزها
در شهر ما
قلم مال از ما بهتران است
ما مانده ایم و ذغال و ...
بماند-
چه می گفتم؟
هان!
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
-مگر نمی دانی؟!
در شهر ما
هنوز
جنگ است-
آری
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
که ناگاه
مردی بانگ زد:
هی
با توام
ننویس!
کبوتران نامه بر را
خودکشی کرده اند!

ح.ف. گفت...

سلام بابك
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو!
- می دانم رسم ادب نیست
اما
اینجا
کاغذهم
چون رفاقت
کیمیا شده است-
می گفتم...
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال!!
-آخ!
باز هم پوزش
آخر می دانی
این روزها
در شهر ما
قلم مال از ما بهتران است
ما مانده ایم و ذغال و ...
بماند-
چه می گفتم؟
هان!
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
-مگر نمی دانی؟!
در شهر ما
هنوز
جنگ است-
آری
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
که ناگاه
مردی بانگ زد:
هی
با توام
ننویس!
کبوتران نامه بر را
خودکشی کرده اند!