آقای زافی گرامی
ما یک سری آدمیم که دور هم جمع می شیم. به هم لبخند می زنیم، دست روی شونه ی همدیگه میندازیم. اما پامون رو روی پای خودمون میندازیم؛ و راستش رو بخواید گهگاه اون زیر میرا، یعنی زیر میز، پاهامون می خوره به هم و حتا من می دونم که بعضی ها هستن که اون زیر پاهاشون رو به هم می مالند و این جوری با هم بازی می کنند. و این که بعضی ها هم هستند که دوست دارند این کارو بکنند اما نمی کنند، حالا یا روشون نمی شه یا توی جمع یار و پارتنر ندارند.
ما با هم گفتگو می کنیم و واسه هم داستان ها تعریف می کنیم، تا بخندیم، تا حتا خودمون رو نشون بدیم. یعنی می خوام بگم ما می گیم تا دیده هم بشیم. آقای زافی، می دونید، ما متلک هم میندازیم. به دوست های پیشینمون که با کس دیگه اومدن، یا شاید اون دوست هایی که دست رد به سینه مون زدن، یا اونایی که دارند با این دوستا می گن و می خندن.
ما به هم نگاه می کنیم، با نگاه حرف می زنیم. حتا به هم ناسزاهای خیلی خیلی بد می گیم، تا خالی شیم، تا حال کسی رو بگیریم، تا دلمون باز باز شه. ما بطری بازی می کنیم و گهگاه رازهای همدیگه رو از قصد و نمی دونم با چه فکری، لو می دیم؛ یا پس از اون از رازهای هم استفاده می کنیم، بد استفاده می کنیم. و من کسایی رو میشناسم که رازهای همدیگه رو متلک تازه می کنند و این چرخه رو پی می گیرند.
آره آقای زافی، ما یک سری آدمیم، که دور هم جمع می شیم و خیلی کارها می کنیم؛ که اگه خیلی هاشو که نگفتم بدونید سرتون سوت می کشه. آخه می دونید، من دوستایی داشتم که هنگامی که همین چیزهارو هم می فهمیدن سرشون سوت می کشید و من رو بازخواست می کردند که چرا درباره دوستاشون اینارو گفتم.
آره زافی جان، نمی دونی که ما آدم ها از دست هم چیا می کشیم. D:
کافه هارمونی - 8:30 شب - 27 بهمن 89 خورشیدی