۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

به تاریخ دقت کنید


تلخ ترین ... تلخ

---

ایستگاه، پایان نبود

واگن قطار مترو خلوت خلوت بود و در اصل به جز خودش کس دیگه ای توش نبود. بغض عجیبی گلوش رو پر کرده بود. احساس شدید سرکشی می کرد و دوست داشت بزنه همه چیز رو درب و داغون کنه. دوست داشت داد بزنه. دوست داشت بزنه شیشه هارو خورد کنه و خودش رو پرت کنه تو پنجره ها. دوشت داشت واگن های قطار به هم راه داشتند و از سر قطار تا تهش رو می دوید و جیغ می کشید و از ته قطار تا سرش رو فرار می کرد و با فریاد به هر چی که دم دستش بود لگد می زد.
رو زمین نشسته بود و به گوشه ای تکیه داده بود. ته چشماش رو کمی اشک گرفته بود. با همون چشما و چهره ای غمگین و با بغضی عجیب سرکش، به زمین خیره مونده بود و انگار هیچی نداشت، حتی چیزی تا مغزش رو باهاش پر کنه.
بعد از چند لحظه سرش رو بالا گرفت و رو به دوربین با صدای گرفته ای گفت:
"من دارم جور چی رو می دم؟ هان، خوب حداقل یه چیزی بگو لعنتی، لعنتی بگو دیگه، من دارم جور چی رو می کشم و جور کی رو می کشم؟ "
و بعد با سکوت همون طوری خیره موند.چراغ های واگن خاموش شد و همه چیز تو تاریکی مطلق زیر زمین، زیر این همه خاک، فرو رفت. صدایی به گوش رسید که می گفت:
"مسافرین محترم، ایستگاه پایانی می باشد. لطفا" پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید."
اما چراغ ها دیگه هیچ وقت روشن نشد و درب کشویی واگن هیچ وقت باز نشد.
---
و من می دونم که ایستگاه پایانی نبود، و من می دونم که ایستگاه، پایان نبود، می دونم که پایانی نبود.

یک شنبه 25 مرداد 1388 خورشیدی
2 ظهر

۷ نظر:

hedieh گفت...

hanooz dare sedat to goosham dang dang mikone.
sedat, ke tekrar mikone
harfi ro ke nagofti
chizi bood babak
chizi bood
c h i z i b o o d

nikoo گفت...

توقفی بود اصلاً؟؟؟؟

نو گفت...

هدیه >> چه کاریه، صدام خیلی قشنگه که تو جلوشو نمی گیری می ذاری دنگ دنگ کنه، می دونم. چه کاریه
---
نیکو >> بود

فرزانه گفت...

بغضی عجیب سرکش...

نوشته ات رو دوست داشتم، قبلی رو هم همین طور :)

نو گفت...

فرزانه >> تو که بلاگتو نمی دی تا من هم نوشته هات رو دوست داشته باشم (-;

ح.ف. گفت...

نه، نشد!

باهار گفت...

گفتم بگو، سکوت کرد و رفت! و من سال هاست که گوش می کنم ...