
این سند جنایت لباس شخصی است D: ؛
13 آبان، اینم یادگاریش. خاطره ی خوبی شد. (-;
پ.ن.1: فروغ می گه: من دیدم که چند نفری ریختند سرت و افتادی رو زمین و داشتی کتک می خوردی اما همون موقع گاردی ها ریختند سمت ما و با باتوم و تهدید فراری مون دادند. دیگه ندیدمت و نفهمیدم چی شد. همه فکر می کردیم گرفتنت و نفهمیدیم که از دستشون در رفتی. بعدش با پرویی رفتم به یارو بسیجیه گفتم دوست مارو گرفتید آزادش کنید اونم گفت تا دو ساعت دیگه ولش می کنیم.
پ.ن.2: هدیه می گه: دیدم سه چهار نفر ریختند سرت و افتادی زمین و هِی داشتند می زدنت. سرم رو برگردوندم و دوباره که تو رو نگاه کردم دیدم که اونجا نیستی و 10 متر اونورتر داری فرار می کنی. اصلا" نفهمیدم چه جوری از دستشون در رفتی و 10 متر اونورتر در اومدی. خیلی شانس آوردی. هدیه اینجا روایت خودش رو نوشته.
پ.ن.3: اون زیر که بودم نفهمیدم چند نفرند. نفهمیدم که دارند با باتوم می زنن. نفهمیدم که چه وزنی رومه. دردی هم احساس نکردم. تنها چیزی که بود تلاشم بود واسه جاخالی دادن از اسپری اشک آوری که از یه وجبی چشمم رو نشونه رفته بود. حتی خودم هم نفهمیدم با چه نیرویی اون وزن رو خودم رو کنار زدم و پا شدم و در رفتم. اما فکرم کار می کرد. این رو همون موقعی فهمیدم که از وسط بلوار بهترین جارو واسه پریدن انتخاب کردم و همون موقعی که 20 متر بالاتر موقعی که داشتند با تسمه و کابل می زدنم دوباره از دستشون در رفتم و همون جا بود که تازه احساس کردم که نزدیکه کتک بخورم و 30 متر بعد بین یه ماشین و 3 تا چماق به دست فهمیدم که بالاخره کتک خوردنم اجتناب ناپذیره، پس جلوشون واستادم و گفتم آقا نزن، من خودم دارم می رم، اصلن شما بگو از کدوم طرف برم. و یارو که چماقشو بالا آورده بود گنگ موند و گفت از بالا برو و ماسکت رو هم بردار. و چماقش رو یکی دیگه پایین اومد. و من رفتم تا یه مغازه پیدا کنم و سیگار بگیرم و یکی رو پیدا کنم که تو صورتم دود کنه و تا 1 بعد از ظهر کسی یافت نشد و من سیگار کشیدم تا بتونم نفس بکشم.
پ.ن.4: هدیه و سهیل، بسیار سپاس گذارم، هدیه، اگه دیروز یک ساعت بعد فرارم دوباره نمی دیدمت احتمالن بعد کمی چرخیدن تو تجمع می اومدم خونه و می خوابیدم و تموم. اما دیدنت و بودنت و من رو با زور پیش سهیل بردنت و حتا این که مثل دیوونه ها رفتی از هلال احمر کمک خواستی و من اما نیومدم، احساس خوبی بود. سپاس از نگرانیت و کمکت. سهیل، اگه دیروز من رو با زور نمی بردی خونه تون و رو تختت دراز نمی شدم، احتمال زیاد بعد کمی چرخیدن تو تجمع، می یودم خونه و رو تخت خودم دراز می شدم، اگه ماکارونی خوشمزه و قرص تهوع و ژلوفین هم بهم نمی دادی و شب تا خونه مون نمی آوردیم احتمال زیاد بعد بالا آوردن تو خیابون تو خونه ناهار می خوردم و می خوابیدم، اما چهره ی نگرانت که به خوبی هدیه بلد نبودی پنهونش کنی هم آرامش بخش بود. سپاس از نگرانیت و کمکت.
سپاس از نگرانی بچه های ITJ که تا شب فکر می کردند که بازداشت شدم و نشد زودتر بهشون خبر بدم که فرار کردم.
پ.ن.5: خوبم. به جز حالت تهوع که از دیروز هنوز دارم و کمی نفس تنگی، خوبم. امروز هم تونستم زانوم رو خم کنم و تا فردا هم دیگه فکر کنم بتونم درست راه برم. کمرم هم خوبه و می مونه خراش های سطحی که اونم تا 16 آذر خوب شده دیگه D: . اما همه جای بدنم به کنار، آخر سر نفهمیدم کِی و چه شکلی باسنم کبود شد. P:
پ.ن.6: به جون خودم خوبم، راست می گم به جون خودم (-:
پنج شنبه 14 آبان 1388 خورشیدی
13 آبان، اینم یادگاریش. خاطره ی خوبی شد. (-;
پ.ن.1: فروغ می گه: من دیدم که چند نفری ریختند سرت و افتادی رو زمین و داشتی کتک می خوردی اما همون موقع گاردی ها ریختند سمت ما و با باتوم و تهدید فراری مون دادند. دیگه ندیدمت و نفهمیدم چی شد. همه فکر می کردیم گرفتنت و نفهمیدیم که از دستشون در رفتی. بعدش با پرویی رفتم به یارو بسیجیه گفتم دوست مارو گرفتید آزادش کنید اونم گفت تا دو ساعت دیگه ولش می کنیم.
پ.ن.2: هدیه می گه: دیدم سه چهار نفر ریختند سرت و افتادی زمین و هِی داشتند می زدنت. سرم رو برگردوندم و دوباره که تو رو نگاه کردم دیدم که اونجا نیستی و 10 متر اونورتر داری فرار می کنی. اصلا" نفهمیدم چه جوری از دستشون در رفتی و 10 متر اونورتر در اومدی. خیلی شانس آوردی. هدیه اینجا روایت خودش رو نوشته.
پ.ن.3: اون زیر که بودم نفهمیدم چند نفرند. نفهمیدم که دارند با باتوم می زنن. نفهمیدم که چه وزنی رومه. دردی هم احساس نکردم. تنها چیزی که بود تلاشم بود واسه جاخالی دادن از اسپری اشک آوری که از یه وجبی چشمم رو نشونه رفته بود. حتی خودم هم نفهمیدم با چه نیرویی اون وزن رو خودم رو کنار زدم و پا شدم و در رفتم. اما فکرم کار می کرد. این رو همون موقعی فهمیدم که از وسط بلوار بهترین جارو واسه پریدن انتخاب کردم و همون موقعی که 20 متر بالاتر موقعی که داشتند با تسمه و کابل می زدنم دوباره از دستشون در رفتم و همون جا بود که تازه احساس کردم که نزدیکه کتک بخورم و 30 متر بعد بین یه ماشین و 3 تا چماق به دست فهمیدم که بالاخره کتک خوردنم اجتناب ناپذیره، پس جلوشون واستادم و گفتم آقا نزن، من خودم دارم می رم، اصلن شما بگو از کدوم طرف برم. و یارو که چماقشو بالا آورده بود گنگ موند و گفت از بالا برو و ماسکت رو هم بردار. و چماقش رو یکی دیگه پایین اومد. و من رفتم تا یه مغازه پیدا کنم و سیگار بگیرم و یکی رو پیدا کنم که تو صورتم دود کنه و تا 1 بعد از ظهر کسی یافت نشد و من سیگار کشیدم تا بتونم نفس بکشم.
پ.ن.4: هدیه و سهیل، بسیار سپاس گذارم، هدیه، اگه دیروز یک ساعت بعد فرارم دوباره نمی دیدمت احتمالن بعد کمی چرخیدن تو تجمع می اومدم خونه و می خوابیدم و تموم. اما دیدنت و بودنت و من رو با زور پیش سهیل بردنت و حتا این که مثل دیوونه ها رفتی از هلال احمر کمک خواستی و من اما نیومدم، احساس خوبی بود. سپاس از نگرانیت و کمکت. سهیل، اگه دیروز من رو با زور نمی بردی خونه تون و رو تختت دراز نمی شدم، احتمال زیاد بعد کمی چرخیدن تو تجمع، می یودم خونه و رو تخت خودم دراز می شدم، اگه ماکارونی خوشمزه و قرص تهوع و ژلوفین هم بهم نمی دادی و شب تا خونه مون نمی آوردیم احتمال زیاد بعد بالا آوردن تو خیابون تو خونه ناهار می خوردم و می خوابیدم، اما چهره ی نگرانت که به خوبی هدیه بلد نبودی پنهونش کنی هم آرامش بخش بود. سپاس از نگرانیت و کمکت.
سپاس از نگرانی بچه های ITJ که تا شب فکر می کردند که بازداشت شدم و نشد زودتر بهشون خبر بدم که فرار کردم.
پ.ن.5: خوبم. به جز حالت تهوع که از دیروز هنوز دارم و کمی نفس تنگی، خوبم. امروز هم تونستم زانوم رو خم کنم و تا فردا هم دیگه فکر کنم بتونم درست راه برم. کمرم هم خوبه و می مونه خراش های سطحی که اونم تا 16 آذر خوب شده دیگه D: . اما همه جای بدنم به کنار، آخر سر نفهمیدم کِی و چه شکلی باسنم کبود شد. P:
پ.ن.6: به جون خودم خوبم، راست می گم به جون خودم (-:
پنج شنبه 14 آبان 1388 خورشیدی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر