۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

روزگاری ، بابک



پنج روز پیش بود که مامان بهم گفت آقای عباسی سر شهرک تصادف کرده و الان تو کماست. گویا درست همون جایی که واسه مترو بستنش یه ماشین از پشت زده بهش و پرتش کرده هوا و رفته. آقای عباسی از دوستان خانوادگی ما بود هرچند آنچنان رفت و آمدی نداشتیم اما مامانم و همسرش زیاد ارتباط داشتند. سه شب پیش خواب دیدم، تو خوابم آقای عباسی از کما پا شد و به من گفت من حالم خوبه بابک جان، درست با همون لحن و لهجه ی ترکی که داشت، با همون لبخند همیشگی، و بعد خانوم عباسی تو همون خوابم اومد و به مامان خبر داد که اردشیر از کما دراومده و حالش خوبه. دیروز عصر رسیدم خونه و هیچ کی نبود. راحتی ها رو که دادیم واسه عوض کردن چرمش، بنابراین رو اولین مبل پذیرایی نشستم و خسته و کوفته بعد یک روز خوب اما سخت، روزنامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. بعد کمی در خونه باز شد و مامان تند و بدون دیدن من اومد و رفت اتاقش و با یه روسری مشکی برگشت و تا اومد از در بره بیرون و هم زمان که روسری شو می ذاشت من رو دید و ترسید و بهم گفت آقای عباسی مرد. من یاد خوابم افتادم و این که فرداش آگاهانه واسه مامان و هیچ کی تعریفش نکرده بودم. بعدش مامان بهم گفت یه صدا از خودت در بیار خوب، موهای مشکیتو دیدم اولش.
البرز پسر آقای عباسی امسال تازه رفته دوم دبستان و دخترش هم دو سه سالی از من کوچیک تره پارسال پزشکی یه دانشگاه ترکیه قبول شد.
امروز که یاد البرز افتادم یه دفعه محمد اومد تو ذهنم وقتی که تازه فکر کنم اول راهنمایی بودیم و یه روز اومد دم خونه مون و گفت بابک دیگه نیا دنبال من واسه بازی. تعجب کردم و گیر دادم که چه طور و بعد از مدتی هیچی نگفتن زد زیر گریه و گفت باباش دیروز تو تصادف تو جاده مرده. یادمه سرش رو بغل گرفتم و اون اشک ریخت. گویا به اولین کسی که غیر خانواده اش گفته بود من بودم و گویا اولین اشکی هم بود که می ریخت.
دو سال بعد این ماجرا با محمد سر دختری که پارسالش دوست دختر من بود و رابطه مون رو به هم زده بودیم و محمد تازگی ها ازش خوشش اومده بود، حرفمون شد و هرچند خود محمد هم چند ماه بعدش بی خیال دختره شد اما یه سری مسایل دیگه هم باعث شد که تا چهار سال پیش جز سلام با هم کاری نداشتیم اما الان حتی گهگاه با هم می ریم رای می دیم. هرچند از این به بعد فکر نکنم دیگه بخوایم که رای بدیم.
---
امروز که باز هیچ کی خونه نیست. دو ساعت پیش داشتم آهنگ گوش می دادم که یکی زنگ زد. کارگر بود که اومده ساختمون رو تمیز کنه. طرف اهل تهران نیست و لهجه ی جالبی داره. اومد دم در که جارو بگیره، گفت: "ببخشید داداشی، کیسه زباله و جارو و خاک انداز رو می دید؟ " . داداشی گفتنش با لهجه ی جالبش که نمی دونم مال کجاست به دلم نشست. قیافه اش می خوره دو سه سال بیشتر از من بزرگ تر نباشه.
یاد اون زمان افتادم که به سرم زده بود برم سر چهار راه ها و گل بفروشم و شیشه ی ماشین مردم رو پاک کنم و ازشون پول نگیرم. یاد اون موقع هم افتادم که به سرم زده بود برم حوزه علمیه تابستون رو و درس حوزه هم بخونم. فکر کنم اوایل دبیرستان بود. نمی دونم چی شد که این کارارو نکردم، شاید اون قدر سرم گرم مجلس دانش آموزی و آموزش پرورش و روزنامه و ... شدم که وقت نکردم. نمی دونم، درست یادم نیست.
امروز هم به سرم زده که گهگاه برم این موسسات نظافتی و برای چند بار هم که شده برم خونه مردم نظافت. فکر کن. پس اگه یه روز در رو باز کردید و خواستید سطل رو بدید به کارگر و دیدید که کارگره منم تعجب نکنید. البته فکر کنم خارج از حوزه ی شهرک و سعادت آباد نرم، آخه نسبت به این محدوده حس خوشایندی دارم. هر چند کلی هم تو این محدوده آشنا دارم. فکر کنید یه روز یه کارگر بخواید و در رو که باز می کنید ببینید طرف دوست دوران مدرسه تون، دوست پسر/ دوست دختر سابق یا حتی فعلی تون، دوست دانشگاه یا همین طوری فعلیتون باشه، واکنشتون چی خواهد بود؟
---
فکر کنم که آخرین زورم بود. آخرین تلاشی که کردم. دیگه هر چه پیش آید.
---
فکر کنم که چند وقتی بخوام از محیط بلاگستان دور باشم و به کارام برسم. نمی دونم تا چه موقع. شاید از این به بعد تا مدتی فقط با عکس بلاگم رو به روز کنم. شاید هم نوشتم اما فکر نکنم به همین پیوستگی که این چند ماه بوده. نمی دونم. خودم رو به هیچی محدود نمی کنم که اگه یه موقع نظرم عوض شد مجبور باشم که خودم رو نادیده بگیرم. اما حتی حضورتون در نبود من هم برام لذت بخشه.
---
من خوبم. یه چند نفری هم که شک دارند بدونند که جدی می گم، من خوبم.

از این روزها؛ روزگاری ، بابک

جمعه، 2:43 ظهر 24 مهر 1388 خورشیدی

۱ نظر:

nikoo گفت...

آدم یه کاری روواسه یه لحظه ای میکنه، بعدش دیگه هر چی بیاد، اصلا نمی دونه چی پیش میاد، اما خب زندگی اون لحظه اش رو کرده