۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

25


***
دیروز ظهر داشتم به این فکر می کردم که الان امکان داره مامانینا تصادف کنند و صدمه ببینند و برای این که الان هنگامه ی امتحان های منه بهم نگن و مثلا" بگن که امشب نمیایم خونه و میریم فلان جا؛ و شب که به مامان زنگ زدم که دارید میاین خونه شام برام بخرید، بهم گفت که ظهر تصادف کردن و ماشین داغون شده و حال خودش هم بده و شوک زده شده و بابا هم شوک زده شده و ... . اما خوب خواهرام چیزی شون نشده بود. امروز مامان هنوز شوک زده است و بابا هم دیشب آروم نداشت و امروز خوب بود. این بار نخستی نیست که من یه فکری می کنم و تقریبا" شبیه همون پیش میاد، اما به من ربطی نداره و عین خیالم هم نیست، چون من هیچ کاره ام. دیشب هم فقط داشتم می خندیدم، آخه بابا دقیقا" همون طوری تصادف کرده که همیشه به من گیر میده، یعنی سرعت نا مناسب همراه با کم بودن فاصله با ماشین جلویی، در حالی که من تا الان فقط یه بار تو حرکت تصادف کردم که اون هم موقعی بود که داشتم می پیچیدم و در عقب ماشین گیر کرد به این گلدون بتونی ها.
***

3:28 بعد از ظهر ، جمعه 27/10/1387 خورشیدی

۳ نظر:

ناشناس گفت...

وطن کجاست؟؟؟...

ناشناس گفت...

عجب!
فكر كن!

ناشناس گفت...

Ow!واسه منم پیش اومده چند بار :D