۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

14-id]id]id]

14
11:59 شب – 2 مهر 1387 خورشیدی
و بعد از این همه سال، که باور می کند.و من هنوز این جایم. و بعد از این همه سال، سفری که آغاز نشده بود گویی بدین گونه پایان می یابد. و هیچ نمی ماند. هیچ از من، هیچ از این سفر خیالی و وهم انگیز، هیچ از دفتر هایی که گشوده شد و هیچ از آنانی که بسته شد. و هیچ از آنانی که هیچ گاه باز نشد. هیچ از من، هیچ از هیچ. هیچ
***
_تا الان چند نفر رو له کردی؟
_چی؟ چی کار کردم؟
_له ، خورد.
_چه طور؟
... همین جوری ، یه دفعه برام سوال شد. فکر نکنم کسی رو تا الان له کرده باشم، شاید کسی از دستم ناراحت شده باشه اما کسی رو تا الان خورد نکردم. مطمئنی؟ خوب آره فکر کنم، چه طور؟ یه دفعه برات سوال شد؟ کاملا" اتفاقی؟ نمی دونم، خوب تا الان چند نفر تو رو خورد کردن؟ هیشکی، چرا باید یکی بخواد من رو خورد کنه؟ به هزار و یک دلیل احمقانه، یعنی می خوای بگی تا الان حتی کسی سعی هم نکرده که تو رو خورد کنه؟ نمی دونم ، نه. دیگه داری حوصله ام رو سر می بری ها، مثل آدم بگو منظورت چیه خوب. منظور؟ منظوری ندارم،[...] تو چی؟ من؟ من ساده تر از این حرف هام.
***
رگ های خالی از خون، غبار های صورتم را می زداید ، و صبحی دیگر در راه است.و شاه رگ های خالی
***
قلبم تیری می کشد و به آرامی و به مانند کشیدن ناخن دست بر تخته ی سیاه و یا به مانند کشیدن پیکر مرده ای بر روی سنگ و کلوخ و خاک رهایم می کند. لحظه ای بی حرکت می مانم تا از دوری اش کمی بگذرد و سپس به راه رفتن ادامه می دهم. نجواها را می شنوم که می گویند چگونه خود را بارها و بارها باز می کشم، و این بار احساس می کنم.
زانوهایم را جمع می کنم و دیگر این نیز فایده ای ندارد.
***
اوپ، دیروز از شهرکرد برگشتم. به نسبت تهران خنک تر بود اما در کل به نظرم گرم بود، البته نباید از منی که تو زمستون پارسال پنکه روشن می کردم انتظار داشته باشی که این رو نگم. سفر بدی نبود، فهمیدم که شهرکرد میشه گفت تقریبا" آثار باستانی خاصی نداره، زاینده رود خیلی کم آب شده(شاید چون آخر تابستونه) ، از یه تیکه از محیط بیرون پیرغار که یه غار عمودی داره خوشم اومد و لذت بردم، شاید دفعه بعد از غار عمودی ایش هم برم بالا، چند تا کتیبه مال سده ی اخیر هم اونجا هست، اسم شهرکرد قبلا" دهکرد بوده، و چیزای دیگه که فهمیدم.
قبل رفتن به شهرکرد ترس جالبی داشتم و حتی باعث شد سفرم یک روز بیفته عقب، ترسی که یه روز شاید بگیرتم، نمی دونم که در آینده حل بشه یا نه، در هر صورت گذاشتمش کنار و کاریش ندارم، اما در کل خوب چیزهایی رو بهم یادآوری کرد، خوب واقعیت هایی رو دوباره آورد جلو چشمام. یه روز شاید بگیرتم، هرچند این جور مواقع دست از همراهیم فکر نکنم برداره.
دیگه خوابم میاد.
***
این حشره ریزه هست که کارتونش رو هم درست کردن و بیشتر تو توالت و اینجور جاها دیده میشه، رفتم دست شویی و یکیشون رو دیدم و با خودم گفتم: چه قدر شبیه خود کارتونش درستش کرده خدا، بعدش از خودم خنده ام گرفت به خاطر این فکر وارونکی ایم.
1:05 نیمه شب – 3 مهر 1387 خورشیدی

۱ نظر:

nikoo گفت...

صدای ناخن روی تخته سیاه معرکه است، حتی اگه خیلیا دوس نداشته باشن( ککه همین باعث میشد روش مردم آزاری من در چند سال از تحصیلم باشه D: )