
11:55 شب – سه شنبه - 12/06/1387
روزی می رسد و خداوند مراسخت کیفر می دهد. در آن روز خدا دستان مرا از آرنج و پاهایم را از مچ می برد و سپس وجودم را سرشار از اضطراب می کند. اما فکر را از من نمی گیرد. حتی آینه ها را. این است بی رحمی خدای من.
***
و پایان.
نفس آرومی می کشم و یاد آهنگی می افتم و آروم تر زمزمه اش می کنم.و به تندی توفان کوچیکی که هفته ی پیش تو خیابون ولیعصر تا تونست موهام رو آشفته کرد، یادم می ره که تا چند لحظه پیش چی زمزمه می کردم. هدفون ام پی تیری رو نصفه تو گوشم می کنم. دیگه دوست ندارم زمزمه کنم. دوست دارم بلند بلند همراه آهنگ بخونم و داد بزنم. اما فقط زیر لب برای خودم می خونم. قیافه ی آدم ها و نگاه های عجیبشون گهگاه به شک میندازتم که دارم بلند می خونم.ریتم آهنگ، سرعتم رو زیاد می کنه و باعث می شه دیگه به هیچ کی حتی نگاه هم نکنم و فقط راه برم و آهنگ گوش کنم. آهنگ گوش کنم و برای خودم زیر لب بخونم.
این روزها زیاد یاد شعرها می افتم و اون ها رو زیاد به یاد نمیارم. یا به یاد میارم و فراموش می کنم.و بعد دنبالشون می گردم. این روزها مثل شهریور سال پیش نیست. این روزها یک ماه از یکمین سالروز مرگ مادر پدرم می گذرد. این روزها به مانند تابستان سال پیش دیگه غریب نیستم، هرچند شاید غریبه تر شده باشم.
راه می رم و نجواها رو می شنوم. راه می رم و چشم هارو می بینم. راه می رم و هیچی نمی شنوم. دلم برای دختر کوچولوم تنگ می شه و تو مالیخولیای خودم نگاهش می کنم و بدون این که صدایی ازم در بیاد باهاش حرف می زنم. می بوسمش و با همدیگه قشنگ ترین قهقهه های دنیا رو سر می دیم. و بعد تنهاش می ذارم.
روزی تو خواهی آمد / از کوچه های باران
تا از دلم بشویی / غم های روزگاران
***
پنج شنبه ی دو هفته ی پیش خیلی آروم به خواب رفتم و خواب دیدم. دو هفته ی پیش پنج شنبه شب باز هم خواب دیدم و صبح جمعه سرشار شدم از خواب شب قبلم.عصر جمعه ی دو هفته ی پیش فنجون قهوه ای خوردم و دوستی بدون این که بفهمم فنجون رو با پیاله اش برگردوند و بعد از مدتی که دیدم، با یه حس عجیب فنجون رو برگردوندم. فنجون به جز جایی که از اون نوشیده بودم خالی بود و تا برگردوندمش یه قطره ی کوچیک از لبه اش لیز خورد و رفت ته فنجون. در جواب همون دوست، فقط ساکت موندم، نگاه کردم و سکوت کردم.و نفهمیدم که انگاری فنجون رو یه کم محکم رو میز گذاشته بودم.و نتونستم تعجب بقیه رو از لبخند زدنم درک کنم. چون من واقعا" لبخند زدم. همین
دو هفته ی پیش من خوابی دیدم و فرداش فنجون وارون قهوه ام رو برگردوندم و یکه خوردم.
1:05 نیمه شب - 13/06/1387 – چهار شنبه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر